تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
آ اول ا دوم!!!! و ...
تصمیم گرفته بودم زود زود بیام اینم استارتشهنوز از پست قبلی چند روزی نگذشته اومدم...علتش هم شروع دوره جدیدی در یادگیری تارا هست که باید ثبتش کنم...تقریبآ تارا دوسال و نیمه بود که مامان فاطمه براش بن بن بن خرید اونموقع فقط با عکسهاش سرگرم بود و اسم عکسها رو بش یاد میدادم و بعد از مدتی همون عکسا رو به انگلیسی تمرین میکردیم ولی در زمینه آشنایی با حروف و شکل کلمات کار نکردیم چون هم من عجله ای نداشتم زود حروف رو یاد بگیره(مخصوصآ چون نیمه دومی هم هست و یکسال دیرتر به مدرسه میره نمیخواستم خیلی جلوتر از بقیه پیش بره و تو مدرسه درس براش خسته کننده بشه) هم چند باری که بعضی کلمات رو براش مینوشتم و یا اسم خودش رو بش یاد میدادم زیاد علاقه نشون نمیداد تا امروز.... نیمساعت پیش داشت با همون کارتها انگلیسی تمرین میکرد بعد یه دفترچه و خودکار آورد و منو صدا کرد گفت بیا همه اینا رو تو کاغذ بکش اول فکر کردم منظورش عکسهاس و شروع کردم به کشیدن اسب!!!تارا با تعجب گفت "چرا این شکلی میکشی؟؟؟؟!!! منظورم این نوشته هاشه!!" و تازه دوزاریم افتاد و دیدم حالا که خودش علاقه مند شده بهتره کم کمک شروع کنیم...امروز( آ و ا ) رو بش یاد دادم و اونم تو کارتها هر جا میدید به من نشون میداد بعضی جاها ل یا م رو اشباه میگرفت که اونم حل شد حالا نیمساعته داره تو کتاب داستان می می نی دنبال آ اول و ا دوم میگرده و دورشون دایره میکشه و من دارم غش میکنم از این همه استعداد

اینهم نتیجه کارش

و دیگه اینکه دیشب تولد ماهان دوست تارا بود و دخترم  اولین کارت دعوت مخصوصش رو هم از دوستش گرفت.

تولد خوش گذشت هم به بچه ها هم به مامانا.

خوشحالم که با دوستای همکلاسیش حسابی دوست شده و با اونا بش کلی خوش میگذره،  چون واقعآ نگران بودم که اجتماعی نیست و راحت ارتباط برقرار نمیکنه ...اوایل که اصلآ از من جدا نمیشد و من باید کنار صندلیش مینشستم، بعد از ترم اول کمی بهتر شد و من با فاصله چند متری ازش میشستم کنار مامانای دیگه و الان که ترم دو رو تموم کرده دیگه من بیرون کلاس هستم و اون غرق کلاسه و اگه برم هم ممکنه متوجه نشه ولی این کارو نمیکنم فقط گاهی در حد ۵ دقیقه میرم و میام چون مطمئنم بعد از چند وقت دیگه با این موضوع هم کنار میاد.

از شنبه ترم سه زبان رو شروع میکنه که کتاب 2A هست . ضمنآ جلسه ششم کلاس ارف هم هست . هر دو کلاس رو خیلی خیلی دوست داره . مربی موسیقی اش که فوق العاده ازش راضی هست و میگه تو موسیقی استعداد داره و زبان هم که عالی مربی زبان هر ترم عوض میشه (نظر مدیر آموزشگاه اینه که بچه ها وابسته به یه مربی نشن و .....) تارا مربی این ترم رو (خاله پری) خیلی خیلی دوست داشت و همینطور ترم یک(خاله مریم) امیدوارم این ترم هم مربیشو دوست داشته باشه.

شاد باشید

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:13 توسط سارا|
بسی شرمندگی!!! و تولد تارای گلم و ...

قبل از هر چیز من واقعآ از اون جمله آخر پست قبل شرمنده ام!!! اصلآ فکرشو هم نمیکردم اینبار دیرتر از همیشه بیام!! بهر حال دارم طلسم میشکونم و تصمیم دارم از این به بعد زود به زود بیام و کوتاهتر بنویسم...و شرمنده همه دوستای گلم که برام کامنت میذارین ولی من هنوز جواب ندادم بزودی به همگی سر میزنم

و یه معذرت خواهی بزرگ از تارا که روز تولدش نیومدم و تولد چهار سالگیش رو اینجا بش تبریک نگفتم! تارای قشنگم تولد چهار سالگیت مبارک ، امیدوارم هزار سال خوشبخت و سلامت باشی، بی اندازه دوستت داریم ، اینقدر که نمیشه بیانش کرد...

از تولد تارا بگم ...امسال میخواستم تولدش رو تو کلاس زبانش بگیرم چون خودش اینطور خواسته بود ولی وقتی بش گفتم تو خونه بگیریم و دوستای کلاست رو هم دعوت میکنم سریع قبول کرد و گفت "دوست دارم دوستام باشن ، فرقی نمیکنه اینجا یا کلاس زبان" در نتیجه برنامه ریزی تولد رو شروع کردم. امسال تولد ما کاملآ دوستانه بود و فقط مامان اکرم و مامان فاطمه از فامیل بودن.  راستش اگه خونه من بززررررررررررگگگگگگگگ بود اینقدر که همه دوستای خوبم رو بتونم دعوت کنم ، من قطعآ همه فامیلم و همه  دوستای وبلاگیم رو دعوت میکردم و یا از دیدار دوباره شون خوشحال میشدم یا بالاخره با دوستانی که هنوز نتونستم از نزدیک ببینم آشنا میشدم،.ولی بخاطر کوچیک بودن خونه این امکان رو نداشتم ، میدونم این مشکل خیلی از دوستان هست و درکم میکنید.

 یه هفته مونده به تولد، تارا پرسید " مامان از دوستام کیا رو دعوت کردی؟؟  منم اسم دوستای کلاس زبانش رو گفتم(همسن خودش هستن) و بعد هم اسم دوستای وبلاگی ، و رسیدم به اسم این کوچولوهای بامزه( لاریسا، هانا، پریا، میکی ...) که حدود 2 ساله هستن، تارا با یه قیافه و لحن خاص  گفت " بچه کوچولوها رو هم دعوت کردی؟؟؟؟!!!" یه لحن و قیافه ای گرفته بود انگار 18 ساله اس و تو جشن دوستانه اش چند تا بچه قراره بیان!!!!!!!! کلی حال کردم با این حرفش.

تارا کیک تولدش رو سگ آبی انتخاب کرد تو برنامه "رد پای آبی" که انصافآ قنادی ماه بانو ، کیک رو خوشگلتر از اونی که تو آلبوم دیدیم برامون درآورده بود. ولی متاسفانه عکس از زاویه ای که بشه کیک رو خوب دید ندارم ، باید از فیلمش عکس بگیرم و براش نگهدارم. از اونجاییکه خودم کاملآ درگیر بودم نتوستم عکسا رو خودم بگیرم و از همه بچه ها و از کیک عکس ندارم. البته این تنها موردی نیست که فراموش شده!!!  بگذریم!!!

و دیگه اینکه تارا خیلی دوست داشت لباس عروسش رو بپوشه ، همونی که مامانم پارسال براش دوخته بود و با تل و کفشش بش داده بود، منم دیدم خوشش میاد قبول کردم و گفتم موقع کیک لباسش رو عوض میکنم و با لباس امسالش عکساشو میگیرم که کلآ یادم رفت و در نتیجه تارا با همون لباس عروس عکسا رو گرفت، اینم یه خاطره اس دیگه...

خلاصه مهمونی برگزار شد، سه نفراز مهمونای عزیزمون نیومدن ، دو نفر هم که بلافاصله بعد از بریدن کیک رفتن و منو کللللللللی شرمنده کردن، مخصوصا صابره جون مامان آیین که مسیرش تا خونه ما واقعا دوره و منو خیلی خیلی شرمنده کرد. ووووووووووووو دو نفر از مهمونای عزیمون زحمت کشدن دوبار اومدن!!!!!!!! البته بار اول فقط  تا دم در ، چون من خونه نبودم و رفته بودم برای خرید میوه ،بللللللللللهههههههههه لیلا جون مامان پریا و میکی کوچولو با مامانش که با هم اومده بودن  و پشت در مونده بودن!!! هنوزم یادم میفته کلی میخندم ، خدا رو شکر که خونه هامون به هم نزدیکه وگر نه این مورد هم جزو موردهای شرمندگی من قرار میگرفت!!!! 

 

بازم از همه دوستای گلم ممنونم که اومدن وما رو خوشحال کردن و ممنون از هدیه های قشنگشون...امیدوارم که خوش گذشته باشه ، و امیدوارم دوستای گلی که بخاطر کوچیک بودن خونه و یا دوری مسیر شانس دیدنشون رو نداشتم ، بزودی ملاقات کنم.

و یه تولد خوشگل دیگه رو هم باید تبریک بگم...یه پسردایی دیگه هم به پسردایی های تارا اضافه شده صدرا جونم دنیا اومدنت مبارکدوستت داریم کوچولوی عاقل

   

خوش باشید


لينك | نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:3 توسط سارا|
بالاخره اومدیم...

سلام...واقعآ متوجه نمیشم این چه سبک وبلاگ نویسیه که ماه به ماه میام مطلب میذارم!!!!!!به هر حال هدف اصلی من ثبت خاطرات تاراست و سعی میکنم پیشرفتها و خاطراتش رو بنویسم حتی اگه دیر به دیر بیام.

خب! از تارا بگم...تا پست قبل مشغول کلاس رفتنهاش بود... کلاس خلاقیت که تو خانه فرهنگ بود تموم شد و روز آخر یه جشن خیلی کوچولو داشتن ولی چون تارا اونجا رو دوست نداشت دیگه ثبت نامش نکردم. کلاس زبان ادامه داره و خیلی هم محیط اونجا رو دوست داره...پیشرفتش خوبه و حواسش به کلاس هست. آموزش  خیلی سبکه یک جلسه سه تا کلمه یا یک جمله رو آموزش میبینن و جلسه بعد تمرین جلسه قبل رو دارن که هر همراه با شعر و بازی و نقاشی هست. کتابهاشون tiny talk هست بهمراه یک کتاب super songs   که بعضی از شعرهاشو میخونن.

تارا جلسه آخر کلاس خلاقیت (تارا-پریماه-ترانه-وانیا)

تصمیم دارم از هفته آینده تو همون آموزشگاه زبان برای موسیقی ثبت نامش کنم.

بش میگم تارا قراره کلاس بلز بری بعد از اون دوست داری چه سازی یاد بگیری؟

خوشبختانه طبق روال آموزش موسیقی جواب داد: " فلوت"

میگم وقتی بزرگ شدی و خواستی یه ساز رو انتخاب کنی کدوم رو دوست داری؟

میگه : طبل!!!!!!!

چند وقت پیش تارا رو بردم باغ موزه که نمایش کدوی قلقله زن رو ببینه . خیلی دوست داشتم واکنشش رو در برابر یه نمایش زنده ببینم ! که بدونم ایا این کلاس رفتنها و تو جمع بودن ها  تغییری در تارا ایجاد کرده یا هنوز هم با دیدن اونها میخواد بزنه زیر گریه؟؟!!!!!!!!! و نتیجه عالی بود. اول که شروع شد تا دقایق طولانی فقط نگاه میکرد بدون هیچ حرف و هیچ حرکتی ! براش عجییب بود حرکات اون خانومها و نمایششون و وقتی نمایش به نیمه رسید گفت بریم دیگه حوصله ندارم! ولی اصرار نکرد و تا آخر دید و خیلی هم خوشش اومده بود. محیط اونجا رو هم خیلی دوست داشت .

تارا در باغ موزه

یک نقاشی فوق العاده از تارا...این نقاشی رو تارا کشیده...

وقتی دیدم باورم نشد و فکر کردم بهنام براش طراحی کرده !!! ظاهرآ این سبک رو از بهنام یاد گرفته ، مواقعی که بهنام طرح خودرو میکشه  تارا میشینه وتماشا میکنه و نتیجه اش این طراحی شده...استخون بندی صورتش خیلی جالبه و حالت چشم و ابروش ، بینی اش رو که واقعآ نمیدونم چطور تونسته این شکلی بکشه؟؟!!  و اون خنده عجیب و دندونها! همشون فوق العاده ان...از بینی به بالاش منو یاد برادر "نل" میندازه!!! و جالبیش به دست و پاشه که مثل همون نقاشیهای همیشگیشهJ

تو  این مدت تولد هم زیاد داشتیم...اولیش تولد لاریسای خوشگلم بود که 2 ساله شدو تولدش خیلی عالی بود و به ما در کنار دوستای گلمون خوش گذشت . عکسی که همه بچه ها توش باشن رو ندارم بهترین عکسم اینه!

تارا در حال رقص، لاریسا محو تارا در حال تفکر!! و نورا جون که تارا خیلی ازش خوشش اومده بود.دانیال و آئین تو عکس نیستن.

و بعدی تولد هانا جون که اونم 2 ساله شد وخیلی  خیلی به ما خوش گذشت و دوستای خوبمون رو ملاقات کردیم.   

پانیذ- هانا- تارا- باران - باران – علی ، فقط تارا کوچولوی مامان مهشید تو عکس نیست.

و در آخر ،  یکشنبه ۸ شهریور تولد بابا بهنام بود، مهمونامون دوست خوانوادگیمون بودن عمو رضا و تهمینه جون و امتیس دوست تارا که اونشب هم حسابی خوش گذشت. بهنام میدونست مهمون داریم چون کیک درست کردم و الویه و بساط شام!!فقط نمیدونست مهمونمون کیه که اونم تارا زحمتشو کشید و اطلاع داد! و تنها سورپریز من گیتار عمو رضا بود که سفارش کرده بودم بیارن چون بهنام عاشق شب نشینی با گیتار و دوصدائه خوندنه و اونشب بش خوش گذشت.اقا بهنام  ۳۵ ساله شدنتون مبارک ۳۵۰ ساله بشید الهی.

اینبار زودتر میام .


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:42 توسط سارا|
تارا و ما + یه تولد خوشگل

یه موقعی قرار بود عکسای تارا رو بذارم که موهاشو کوتاه کرد و عکسایی که قبل از کوتاهی ازش انداختم(بعلت تنبلی در رفتن به آتلیه) ، که خورد به اون قضایای کذایی که هممونو از دل و دماغ انداخت! حالا چند تا از اون عکسها

خسته از عکس...

و ...

و ... ممنون مامان اکرم

حال تارا بهتره ، اون حالتهای ریف* لاکسش تقریبآ نصف شده ، امیدوارم تا یکماه دیگه که نوبت دکتر داره بهتر و بهتر بشه.

خیلی وقته از تارا ننوشتم!  خیلی چیزها دارم که بنویسم، از اینکه گاهی اینقدر منطقی و عاقلانه با موضوعی برخورد میکنه که من توقعم بالا میره و انتظار دارم همیشه همینطور باشه (مثلا مسواک زدن ، لباس عوض کردن ، حموم کردن و ..) ولی وقتی واکنش بعضی از همسن و سالهاش رو تو موارد مشابه میبینم از خودم دلخور میشم که انتظار دارم همیشه عاقلانه برخورد کنه!

 مدیر آموزشگاهی که کلاس میبرمش وقتی نقاشیشو روانشناسی کرد معتقد بود خیلی بیشتر از سنش باهاش رفتار کردید!!این بچه تو این سن باید بیشتر خط خطی کنه!!و شکلهای ابتدایی بکشه! با پدرش باید خیلی بیشتر ارتباط برقرار کنه . خیلی بیشتر تائیدش کنید و کمی رهاش کنید،...

نقاشی تارا که روانشناسی شده

اینکه چقدر این روانشناسی درست بود نمیدونم ولی خودم یه جاهاییشو حس میکنم مثل رابطه اش با بابا بهنام!!!تارا خیلی خیلی به من اعتماد داره ولی متاسفانه این حس رو به بابا بهنام نداره، همینجا اعتراف میکنم که من در بوجود اومدن این حس در تارا بی تقصیر نبودم!! البته نه از روی عمد! از اونجاییکه تارا بیشتر وقتشو با من میگذرونه و کارهایی که مربوط به اون هست رو من انجام میدم، اگر در مواردی بهنام اون کار رو انجام داده و نتونسته مثل من انجام بده ، من اشکالاتش رو بش گفتم... و تارا هم شاهد این حرفها بوده و در نظرش من هر کاری رو درستشو میدونم و انجام میدم!!(مثلا در حموم کردن ، مرتب کردن اتاق تارا، غذا دادن به تارا و ...) متاسفانه حس بدیه و مشکل ساز میشه و شده! دارم خیلی روش کار میکنم ، بیشتر با بهنام تنهاش میذارم و براش توضیح میدم که باباش هر چیزی رو میدونه و باید بش اعتماد کنه.

مهارتهای تارا: تو نقاشی کشیدن دیگه ریزه کارها رو هم در نظر میگیره ، مثلآ بالای چشم رو رنگ دیگه ای میزنه و میگه سایه زدم براش!!  یا به دست و پاشون لاک میزنه،  خانومها رو با مژه های بلند میکشه، متنوع نقاشی میکشه مثلآ تو نقاشی بالایی(همون که روانشناسی شده) قسمت بالای صفحه یه موجود صورتی کشیده ، میگه حلزونه ، و ...(هر چند خانوم مدیر معتقد بود اینا براش زوده! ولی من حس بدی ندارم !!!) نظر شما چیه؟

روزی دو تا نیمساعت با سایت uptoten.com سرگرمه و پازلهای انصافآ مشکلش رو با علاقه کامل میکنه و از بازیها و شعرهاش لذت میبره ، خودش میگرده و بازیهای جدید میاره و اگه سر در نیاره ما رو صدا میزنه تا براش توضیح بدیم.

خیلی قشنگ و حرفه ای کاغذ رو برش میده ، یه بار براش با قیچی خودش یه خرس رو با برش از کاغذش جدا کردم دفعه بعد خودش داشت شکل دیگه ای رو میبرید ، سعی میکرد قیچی رو مثل من تو دستش بازی بده و جاهای ظریف شکل رو ببره .

بدنبال کارهای کلاس خلاقیت تو خونه هم با گل شکل میسازیم  ، به من بیشتر مزه میده ، چون تارا از همون کوچولوییش خوشش نمیومد کثیف شه ، مثلآ رو شنهای ساحل پا نمیذاشت یا دوست نداشت غذا رو با دست لمس کنه و بخوره!! الانم از اینکه گلی بشه بدش میاد و اولش گریه میکنه تا کم کم عادت کنه.     

    

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه تولد خوشگل بعد از ظهر 5/5/88  " مانی"  کوچولوی ما بدنیا اومد پسر دایی کوچولو و خوشمزه تارا  از اینجا هم به دایی سهیل و مهناز جون تبریک میگیم امیدوارم زندگی زیبایی رو پیش رو داشته باشه ،زندگی سراسر موفقیت و کامیابیتا قبل از دنیا اومدنش وقتی از تارا میپرسیدم دوسش داری میگفت" نمیدونم!!باید ببینم حالا! " ولی از وقتی دیده میگه خیلی دوسش دارم.

 

قربون اون قیافه گرد و با نمکتتتتتتتتت

بدرووووووووود

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط سارا|