تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
6 و 7 ماهگی تارا
خاطره شب تولد من و اولین سوژی که تارا خورد:

از این ماه قرار بود تارا خوردن سرلاک رو شروع کنه از مزش هم بدش نیومد و سه هفته ای سرلاک رو خورد.دیگه باید خوردن سوژ رو شروع میکرد دکتر گفت از ۲قاشق شروع کنم تا یه وعده کامل . چشمتون روز بد نبینه روز ۲۱ اردیبهشت(روز تولد من)بود و قرار بود شب با مامان فاطمه اینا شام بریم رستوران همون روز من اولین سوژ تارا رو براش آماده کردم و تارا از مزش خوشش اومد منم دیدم علاقه داره بخوره خوشم اومد و همه کاسه رو دادم تارا خورد شبش که به مناسبت تولد من رفتیم بیرون تو ماشین تارا یه کم بی تاب بود و تو رستوران گلاب به روتون چند سری حسابی بالا آورد دیگه تموم هیکل منو به گند کشید.خلاصه اینم خاطره شب تولد من و اولین سوژی که تارا جونم خورد.

از ۶ ماهگی تارا روروئک سواری رو شروع کرد دو سه روزی تمرین کرد و دیگه میتونست خودش رو چند متر حرکت بده ما که حسابی لذت مبردیم که دخترمون روروئک سواری میکنه.الآن یادم اومد : تارا تا این سن سوار کالسکش نمی شد و هروقت میذاشتیمش تو کالسکه گریه میکرد و میومد بیرون.از صندلی ماشین هم که وحشت داشت و هر وقت توش میشست چنان خودش رو به سمت من ژرت میکرد که ژشیمون میشدیم و بغلش میکردیم.

شروع روروئک سواری تارا

از این سن رو صندلی غذاش نشست و خدا رو شکر از این وسیله استفاده کرد.

تو ۶ ماهگی اولین کلماتش رو به زبون آورد:

بابا - دردر (نا قلا کلمه مامان رو آخر از همه یاد گرفت)

۹ اردیبهشت ماهک کوچولو (دختر کوچولوی عمو بابک و نسرین جون) هم با عجله تمام بدنیا اومد (آخه قرار بود ۳ ماه بعد بدنیا بیاد)

تو ۷ ماهگی دیگه بدون هیچ کمکی مینشست .قل میخورد و از یه سر اتاق به اون سر اتاق میرفت.

 چون میخواست چهاردست وژا رفتن رو شروع کنه حرکت خیلی جالبی میکرد و شنا می رفت(دقیقآ مثل شنای خشکی بدنش رو بالا نگه میداشت و وزنش رو روی دستها و ژنجه ژاهاش مینداخت)این حرکتش فوق العاده بود چون کار سختیه اونم برای یه بچه هفت ماهه. 

اولین نمایشگاه بین المللی که رفت در  ۷ ماهگی بود (نمایشگاه ماشین)

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:30 توسط سارا|
4 و 5 ماهگی تارا
۴ ماه تارا که تموم شد باید برمی گشتم سر کار ولی دلم نیومد که نیومد .با شرکت تماس گرفتم و گفتم دیگه نمیام . دلم نمیخواست تارای به اون کوچولویی  دور از من باشه .درست تو ۴ ماهه شدن تارا امیر حسین (ژسر عمو بهروز) بدنیا اومد و تارا برای اولین بار به ملاقات یه نوزاد رفت.

از این سن ژستونک برای تارا به یه اسباب بازی تبدیل شد و دیگه لا اقل چند دقیقهای باهاش سرگرم میشد.از اونجایی که تارا با هر صدای کوچولویی از خواب بیدار میشد و کلآ بد خواب بود چند دقیقه سرگرم شدنش برای ما خیلی خوشحال کننده بود.(این اخلاق تارا که سخت خوابش میبره و زود بیدار میشه به خودم رفته واسه همین نمیتونم زیاد از دستش ناراحت باشم)

اولین جشن تولد زندگیشو تو ۵/۴ ماهگی رفت . تولد فرنوش(دختر خاله مامان سارا)که ۱۴ ساله شده بود.به تارا خیلی خوش گذشت و اصلا گریه نکرد.

روز تحویل سال ۱۳۸۵ تارا ۵ ماهش تموم شد.لباسای نو ژوشیده بود و سر سفره هفت سین با مامان و بابا روبوسی کرد و همه برای هم و برای همه آرزوهای خوب کردیم.قیافه تارا خیلی با نمک شده بود موهاش سیخ سیخی بود گل سر هم زده بود (متاسفانه عکسشو تو کامژیوتر نداشتم که بذارم)

روزای عید خونه فامیل که میرفت طوری نگاشون میکرد که مثلآ اونا تارا رو نبینن و تارا یواشکی اونا رو نگاه کنه(خوشبختانه از اینجور نگاه کردنش عکس دارم)

    تارا بغل دایی جواد با همون نگاه خاص (نوروز ۱۳۸۵)    

تارا تو این سن به مبل تکیه میداد و مینشست . هیکلش هم اندازه عروسکاش شده بود .

              تارا کنار عروسکش ( عیدی مامان فاطمه)

سیزده بدر همراه مامان فاطمه و عمو بهروز و .... به ژارک ملت رفت .

     " تارا در سیزده بدر ۱۳۸۵ "

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 18:33 توسط سارا|
سه ماهگی تارا
تو این سن کم کم رو تخت حرکت می کرد یدفعه اومدم دیدم حرکت کرده و پاهاش از تخت آویزون شده و نزدیکه که بیفته هم هول شده بودم هم دنبال دوربین بودم که ازش عکس بگیرم.

تو این ماه خوابش بدتر شد و دیگه تا ۴ صبح بیدار بود و ما به نوبت بغلش میکردیم.تو این سن به غریبه ها عکس العمل نشون می داد و وقتی بغلش می کردن خودش رو به سمت من و بهنام میکشید ولی از ۵/۳ ماهگی واکنش شدیدتری داشت و خودشو ژرت میکرد تو بغل ما.

سه ماه و ۲۰ روزش بود که یاد گرفت عرروسکاشو از ما بگیره و زود میبرد تو دهنش .خودشو تو آینه نگاه میکرد و یه حرفایی (آقوم-اقیغ و یه سری صداهای طولانی تر )با خودش می زد.سر میز غذا دوست داشت غذا بخوره و مامان اکرم دور از چشم ما گاهی بهش یه چیزایی می داد .

برای گریه های زیاد شبونش بردیمش دکتر و سونوگرافی از معدش کردن و دکتر گفت ریفلاکس خفیف داره و ترش می کنه . مجبور شدیم به تارا دارو بدیم. از اون به بعد هر وقت میبردیمش دکتر با دیدن مطب استرس می گرفت و هنوز دکترو ندیده با شنیدن صدای دکترش گریه رو شروع میکرد.(خدا رو شکر تا چند ماه بعد حالش خوب شد)

تارا هنوز از مامان فاطمه می ترسید ولی بابایی و عمو بهزاد رو خیلی دوست داشت.

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:35 توسط سارا|
یک و دو ماهگی تارا
تارا در این سن  خوابش بهم خورد و شبا تا ساعت ۲ بیدار بود و شدیدآ به بغل عادت کرده بود . خلاصه نمیذاشت شبا بخوابیم.  وقتی یکماه و نیم داشت به عکس" آلیس" که رو دیوار بود کاملآ توجه نشون میداد و لبخند معنی دار میزد .

 

                    " یکماه و نیمگی تارا"

اولین عروسکی که تارا بهش خندید و خیلی دوستش داشت در ۵/۱ ماهگی بود یه سگ کوچولو بود که وقتی فشارش میدادم میگفت I LOVE YOU"" و یکی هم اردک زرد کوچولویی که کواک کواک میکرد و تارا خیلی با این دو تا عروسک کیف میکرد و با شنیدن صداشون دهنشو تا آخر باز میکرد و میخندید.

با شنیدن صدای من و بهنام و مامان اکرم خوشحال میشد و صدای "غق" و "اغیق"درمیآورد.یه کار خنده داری که داشت این بود که از مامان فاطمه می ترسید و گریه می کرد طوری که وقتی وارد خونشون میشدیم مامان فاطمه چند دقیقه اول قایم میشد. (البته من بعنوان عروس هیچ دشمنی با مامان فاطمه ندارم مطمئنآ خودش هم با خوندن این متن یاد اون روزا میفته و خندش میگیره

اولین عروسی زندگیش رو در ۱ماه و۲۳ روزگی رفت که عروسی دوست بابا بهنام بود .دوست بابا چون می دونست ما نی نی کوچولو داریم برای سه نفر کارت دعوت داده بود و ما هم مامان اکرم رو با خودمون بردیم که تارا رو نگهداره . تارا هم خیلی خانوم بود و اصلآ گریه نکرد.

 اولین بار که به سرزمین عجایب رفت ۱ماه و۲۷ روز داشت ولی چون خیلی کوچولو بود فقط نگاه کرد.

کشف دست و پا:

در سن ۲ ماه و ۲۰ روزگی دستاش رو کشف کرد و در طول روز چند بار توجهش به دستاش جلب میشد و انگار یه چیز عجیبی پیدا کرده چند دقیقه به دستاش نگاه میکرد بعد دوباره گمشون میکرد.کار خیلی جالبی بود.

در ۵/۲ ماهگی پاهاش رو کشف کرد . وقتی تو بغلمون می نشست پایین رو نگاه میکرد و دنبال پاهاش میگشت.


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:26 توسط سارا|
قبل از یکماهگی
ما اومدیم خونه و فامیل برای دیدن تارا میومدن . برای همه مخصوصآ مژگان (دختر خاله من) خیلی جالب بود که تارا بیدار بود و تی شرت و شلوار پوشیده بود و میومد تو جمع مهمونا .

 

وقتی خمیازه می کشید آخر خمیازش صدای "کوخ" می داد و لباش رو غنچه می کرد.خیلی با نمک می شد .

 

                                       "سه روزگی تارا"(اسم این عکسو گذاشتیم کلوچه)

 ده روزگی تارا که تموم شد هنوز بند نافش نیفتاده بود و ما کمی نگران شدیم ولی دکتر زیاد جدی نگرفت وگفت تا یه هفته دیگه میفته. تارا شبا تند تند بیدار میشد و شیر می خورد و در عوض فردا ظهرش زیر آفتاب دو ساعتی دمر میخوابید و کیف می کرد.

                                                   تارا در خواب ناز بعد از ظهر

تارا فقط شیر منو میخورد و به شیر خشک عادت نداشت . به پستونک هم لب نمیزد وقتی پستونکو تو دهنش میذاشتیم حالش ازش بهم میخورد و قیافشو یه جوری میکرد انگار بد مزه ترین خوراکی دنیا رو خورده و بعد هم هلش میداد بیرون و من همش نگران بودم که بعد از ۴ ماه مرخصی چطوری به شیر خشک و شیشه شیر عادتش بدم .بهر حال هنوز وقت داشتیم.

مامان اکرم روزی یبار میبردش حموم و تارا تو حموم کیف می کرد حتی مامان تارا رو زیر دوش هم میبرد (البته تجربه مامان تو حموم بردن نوزادا خیلی زیاد بود)

 اولین بار که از خونه بیرون بردمش ۵ روزش بود و برای چکاپ زردی نوزادان پیش دکترش (دکتر فاطمی) رفتیم . اصلآ اذیت نکرد و مثل یه خانوم با ما اومد دکتر .

اولین بار که به فروشگاه شهروند رفت ۱۰ روزش بود بیدار بود و اطراف رو نگاه می کرد .

۱۵ روز تارا که تموم شد مامان رفت و شرایط یه مقدار سخت شد.ولی خیلی زود به زود پیش ما میومد و کمکمون می کرد.

پس از ۲۸ روز که مطمئنآ زمان طولانیه بند ناف خانوم افتاد و ما رو از نگرانی درآورد. البته بعدآ فهمیدم که علتش هوا نخوردن یه سمت ناف بوده که باعث شده بند ناف دیر خشک بشه.

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:29 توسط سارا|
در بیمارستان
ساعت ۷:۵۰دقیقه عمل شروع شد و ساعت ۸:۵ دقیقه تارای زیبای ما (که اونموقع هنوز اسمش انتخاب نشده بود)چشمای نازش رو به این دنیا گشود.ساعت ۱۰من به هوش اومدم و تنها جمله ای که تو خواب و بیداری میگفتم:دخترم کو؟ سالمه؟ وقتی برستار گفت یه دختر سالم و خوشگل بدنیا آوردی خدا رو شکر کردم و برسیدم خوشگله؟پرستار از عمل جراحی فیلمبرداری کرده بود بعدا که فیلمو دیم خندم گرفت تارا عصبانی بود وبا اعصاب خورد گریه می کرد دکتر گفت بند ناف دور گردنش بود و خیلی شانس آورده .

 TinyPic image

               تارا در اولین دقایق تولد در اتاق نوزادان (سمت راست)

مشخصات تارا موقع تولد:

قد:۵۰ سانت

وزن: ۲۵۰/۳

رنگ چشم و مو: قهوه ای سیر

رنگ بوست : سفید نبود

بزشک جراح: دکتر نجم آبادی

مامان اکرم تارا رو بغل من داد و تارا بدون دردسر شیر خوردن رو شروع کرد همه میگفتن طوری شیر میخره انگار چند ساله که بلده. چشماشو از همون ساعت اول باز کرد و  به همه نگاه میکرد ولی زود زود میخوابید(البته بعد از یکماه خوابش بهم ریخت)تارا بسیار هوشیار بود و باعث تعجب هم اتاقیمون شده بود.

بعد از ظهر مامان فاطمه و بابایی اومدن و دسته گل از طرف پسر عموی تارا (امیرحسین)که قرار بود ۴ ماه بعد به دنیا بیاد اوردن و بعد تلفنهای تبریک و ...

 

در ضمن جالبه که بدونید فردای اون روز پسر خاله من(پسر پسر خاله تارا) اقا بهراد هم بدنیا اومد.

تو سه روزی که بیمارستان بودیم هر روز تارا رو حموم می بردن پرستار با یه میز سیار میومد بچه ها رو می برد و وقتی بر می گردوند پیدا کردن تارا بین اون بچه ها خیلی جالب بود چون همشون عین هم بودن . تارا رو مثل یه  موش کوچولو با چشای باز بین بچه ها پیدا میکردم.

بس از سه روز به خونه اومدیم و تجربه زندگی با بچه رو شروع کردیم.تو ماشین آهنگ "وای از دست این دختره"(منظور تارا) "فرشید امین" رو گوش کردیم.


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:52 توسط سارا|
خلاصه ای از قبل از تولد
 تارا از زمانی که قد یه هسته انگور بود با مامان سر کار میرفت.اوایل زیاد اذیت نمیکرد ولی از زمانی که اندازه یه بچه گربه شد شروع کرد به لگد زدن و اینوررو اونور رفتن . یدفعه چنان به قفسه سینه من فشار آورد که تا چند لحظه نفسم بند اومد.

تا حدود ۴ ماه فکر میکردم تارا پسر و اسمش رو سامان گذاشته بودم وقتی سونوگرافی گفت دختره شاخ دراوردم با اینکه عاشق دختر بودم ولی دلم برای سامانی که ۴ ماه باهاش زندگی کرده بودم میسوخت(ناگفته نمونه مقصر تارا بود که هر وقت من و باباش ازش می برسیدیم دختری یا پسر سر اسم پسر لگد میزد ما هم فکر میکردیم بچه داره جواب میده بعدآ فهمیدیم از پسر بودن خوشش نمیومده که میزده)

چند ماه بعدم سونوگرافی سه بعدی کردیم .Computerموقع سونوگرافی دستش زیر چونش بود یبار هم خمیازه کشید صدای ضربان قلبش رو هم شنیدیم. 

تارا در سونوگرافی سه بعدی-هفته 38

                            تارا در سونوگرافی سه بعدی (هفته ۳۸)

خوراکیهای مورد علاقه تارا در اون زمان:Coffee

 نون بربری برای صبحونه تاحدی که تا نون نمیخریدیم اجازه نمیداد مامان و بابا سر کار بریم(من هر رور با یه نون بربری وارد شرکت میشدم)

زغال اخته که از بد روزگار فصلش نبود و هر روز دنبال زغال اخته خشک این مغازه و اون مغازه بودیم و دست اخر گوجه سبز رو جایگزینش کردیم.

مسافرتها:

اولین مسافرت تارا در ۳ماهگی (احتمالا اندازه یه سیب بوده) به شمال همراه مامان وبابا ومامان اکرم بود .و یک سفر خانوادگی در ۳ماه بعد به همانجا.

اولین لباسی که مامان وبابا برای فرشته کوچولومون خریدیم:

یه جفت جوراب کوچولو وقتی هنوز یه ماهه بود(چون فکر میکردیم پسره پسرونه خریدیم) و یه مایو که اونموقه می دونستیم دختره و دخترونه خریدیم.

اولین عروسک:Clown

یه هزاربای سبز بزرگ که شعر میخوند.

اسامی انتخابی :

بابا بهنام: ملودی - تارا - بیتا - آنیتا

مامان سارا: تارا- آوا- آنا- تینا

مامان فاطمه : صدف

مامان اکرم: دیبا -تارا- حورا

و چون آخر سر همه با اسم تارا موافق بودند تارا رو انتخاب کردیم.

یکماه قبل از تولد تارا اتاقشو اماده کردیم تخت وکمد ولباسها و عروسکهای قشنگی که برای سیسمونی تهیه کردیم(از طرف تارا و خودمون تشکر از مامان اکرم) وتشکر از بابا بهنام عزیز خودمون

همه چیز اماده بود و اصل کاری هنوز نیومده بود / از دوهفته مونده به تولد تارا مرخصی گرفتم . دو شب قبل از تولد مامان اکرم از قزوین اومد و ساک لوازم تارا رو اماده کردیم و ساعت ۶صبح روز یکشنبه راهی بیمارستان دی شدیم .

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:39 توسط سارا|