
خدایا شکرت میکنیم که از این نعمت بزرگ برخورداریم
تارا(ستاره قشنگ زندگیمون )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک سال گذشت سالی متفاوت
سالی بامسولیت بیشتر. احساس بیشتر. شادی بیشتر. تلاش بیشتر. عشق بیشتر و .........و سالی با حضور تارای عزیزمون
دختر گلم روز زیبای تولد تو ستاره زیبا به یادموندنی ترین روز زندگیمونه
تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکسال گذشت و روز تولد تارا کوچولوی ما شد.دوست داشتیم یه جشن بزرگ بگیریم ولی چند تا مشکل وجود داشت:مامان فاطمه زاهدان بود(آخه زن عمو فروز تو زاهدان داشت تخصص می خوند و مامان فاطمه برای نگهداشتن امیر حسین اونجا بود.) دیگه اینکه وسط هفته بود و تعطیلی نبود (چون بیشتر فامیل من تو قزوین هستن) خاله اعظم هم که دوست داشت تولد بهراد کوچولو رو که همون روز بود حتمآ خونه خودشون باشن و در نتیجه نیومدن.
۳۰ مهر ۱۳۸۵ یکشنبه بود ولی دایی سهیل تماس گرفت و گفت دوشنبه میتونه بیاد و ما هم یک روز جشن تارا رو عقب انداختیم.خلاصه یه تولد کوچولو گرفتیم . مامان اکرم و دایی سهیل و مهناز خیلی ما رو خوشحال کردن و با وجود اینکه وسط هفته بود و کار داشتند برای تولد تارا اومدن. عمه مژگان بهمراه عمو بابک و نسرین و ماهک کوچولو هم که نزدیک بودن و ما رو خوشحال کردن.
" کیک تولد یکسالگی تارا "
اولین بله برون زندگیشو تو ۱۰ ماهگی رفت (دایی سهیل و مهناز) بازم تارا خیلی خانوم بود و گریه نکرد.
تو ۱۰ ماهگی به مهمونی ماهک کوچولوی عمو بابک و نسرین رفتیم ماهک ۴ ماهه شده بود . به تارا خوش گذشت گریه هم نکرد.
اینم عکس تارا تو مهمونی

یه مناسبت دیگه تو این ماه تولد بابا بهنام بود ( ۸ شهریور ) .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابای مهربون ممنون برای همه خوبیهات ![]()
همه نگرانیهایی که برای زندگی ما داری![]()
همه تلاشی که میکنی تا زندگی ما رو مملو ازشادی و آرامش کنی![]()
سلامتی و موفقیت تو آرزوی ماست![]()
تولد زیبای تو هزار بار مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز تولد بابا بهنام مامان فاطمه اینا با عمو بهروز اینا اومدن خونمون . امیر حسین ۶ ماهه شده بود و تارا ۱۰ ماهه.شب خوبی بود .
تارا از ۱۱ ماهگی راه رفتن رو شروع کرد . ۵ - ۶ قدم میرفت و می افتاد .
شیطونیای تارا دیگه شروع شده بود .از هر چی گیر میاورد میگرفت بلند می شد و میرفت روش یا میکشید سمت خودش. یدفعه اومدم تو آشپزخونه دیدم رفته رو سطل برنج وایستاده عکسشم گرفتم ولی نتونستم اینجا بذارم.
فضولی هم که دیگه هیچی تا در یخچال باز میشد هر چی دم دستش بود ورمیداشت و میگفت "این شیه؟ این شیه؟ بخوییم بخوییم.
از میز توالت میگرفت وامیستاد و هر چیزی رو که دستش میرسید پرت میکرد پایین.
چیزی که خیلی علاقه داشت خالی کردن کابینتهای آشژپزخونه بود که صبح تا شب این کارو میکرد و تموم قابلمه ها و ظرفا رو میبرد تو اتاق. دیگه از ناچاری دستگیره های کابینتا رو باز کردیم که نتونه دست بزنه ولی بعد از چند وقت یادگرفت چیکار کنه دستشو میذاشت بالای در و میکشیدو دوباره همه رو آورد پایین. ایندفعه با چسب پهن درارو بستیم بازم بعد چند روز یاد گرفت و با ناخنش گوشه چسبارو بلند میکرد و بعد میکند و می اورد به ما هم نشون میداد یعنی که من موفق شدم .
خونه مامان اکرم- تارا در حال کابینت خالی کردن(از اون قیافه شیطونش معلومه که داره فضولی میکنه)

از همه اینا شیرین تر یه مدت بود که دو زانو مینشست ما عاشق اینجور نشستنش بودیم.

اولین دندون تارا در ۹ ماهگی دراومد . یه شب داشت دست منو گاز میگرفت (آخه عادت داشت دست منو گاز بگیره) که احساس کردم یه چیز تیز به دستم خورد سریع نگاه کردم دیدم دندون پایین سمت چپدراومده قبل از اون اصلآ فکرشو نمیکردم که با دیدن اولین دندون تارا اینقدر ذوق زده بشم. زود به بهنام نشون دادم و زنگ زدم به مامان و خاله اعظم گفتم.
قربون قیافه با نمکش برم![]()
![]()

تازه تو این سن تارا خوردن سوپرو شروع کرد.(بعد از ماجرای اولین سوپژ در ۶ ماهگی دیگه لب به سوپ نزده بود.) من خیلی خوشحال شدم که بالاخره تارا شروع کرد به خوردن سوپ)
تو این ماه عاشق خوردن شده بود و هر خوراکی که میدید میگفت: "بخوییم بخوییم" اینقدر این کلمه رو با نمک میگفت که تا چند ماه تموم فامیل موقع غذا میگفتن بخوییم بخوییم.
تو این سن قیافه اش هم خیلی با نمک شده بود .یه گوله نمک!!!!!!

یه کار خیلی با مزه ای که داشت حرص خوردنش بود. دستاش رو مشت می کرد و فشار میداد و حرص میخورد .شدیدآ به عروسکاش حسودی میکرد . اگه من به عروسکاش دست میزدم که دیگه هیچی چنان حرص میخورد که من سریع اونارو میذاشتم کنار. یه بار یه عروسکشو که عیدی عمه مژگان بود و شعر میخوندو گذاشتم تو تختش براش شعر بخونه(تا قبل از اون ازش می ترسید) ولی اینبار حسودی کرد و از موهاش گرفت و کوبیدش به تخت . بعدشم شروع کرد به حرص خوردن یعنی که اینو از اینجا ببر.
تو این سن حسابی شیطون شده بود. وقتی مامان اکرم باهاش بازی میکرد هیجانی میشد و خنده های بلند بلند میکرد و از خنده زیاد میفتاد رو زمین.
اولین خواستگاری زندگیش رو تو ۹ ماهگی رفت (خواستگاری مهناز برای دایی سهیل) که الآن عروسی کردن تارا عاشق مهنازه و خیلی دوسش داره.