
تو این ماه تارا برای بار دوم و اینبار با مامان اکرم به توچال رفته.

تارا یه دوست همسن خودش داره که همسایمونه اسمش کسراست تارا هم خیلی دوسش داره. برادرزاده خودمم اسمش کسراست و ۸ سالشه تارا اونو هم خیلی دوست داره بدون اینکه ما بهش یاد بدیم خودش دو تا کسرا رو مشخص کرده . یه بار که داشتم ازش سوال میکردم اسم بچه دایی مهرداد چیه جواب داد "کسرا بزرگ"البته تارا بزرگ =بگس میگه ولی خیلی برام جالب بود که خودش این حرفو زد.از اون به بعد همیشه به کسرا میگه کسرا بگس.
تو ماشین آهنگا رو که گوش میکنه از آهنگ دیگه شیطونی بسه شهره خیلی خوشش میاد (چون یاد شیطونیای خودش میفته)باهاش میخونه . به شیطونی =ایشطونی میگه.
یه کار جالب تارا تو این سن کشیدن نقاشیه. اولین نقاشی که تارا کشیده یه نی نی در ۲ سال و ۱ ماهگی. یه دایره میکشه بعد دو تا چشم یه دماغ و یه دهن بعدم سه تا تار مو براش میذاره.واقعآ قشنگ میکشه .نمونه نقاشیشو یادگاری نگهداشتم.
آذر: از اواسط این ماه تارا دیگه خیلی جمله هارو خودش میگه.یه روز داشت طبق معمول کشوی لباساشو میریخت بیرون لباسی رو که کسرا بزرگ تو تولدش بهش داده بود ژیدا کرد زود گفت"کسرا مرسی اینو برام خریدی" بعدم هر لباسی میدید میگفت اینو مامان برام خریده اینو اکرم خریده اینو فاطی خریده و از همه تشکر میکرد.منم ازش فیلم گرفتم.(جالبه که تارا درست یادشه که هر چیزی رو کی براش خریده یا اگه با هم خریده باشیم یادشه از کجا خریدیم)
روز ۱۸ آذر بود یه آهنگ از شهره ژخش شد همین که گوش کرد سریع گفت "ایشطونی بسه " (صدای شهره رو شناخته بود که تو ماشی گوش میکرده)بهش گفتم صدای همون خاله اس که تو ماشین شیطونی بسه رو میخونه با خوشحالی گفت آره آره...
بعد از ۲سال و ۱ ماه و ۲۰ روز.....
۲۰ آذر آغاز ترک شیر تارا: ساعت ۱۲ شب شروع کردم و با استفاده از چسب و شربت تلخ و ... ترک رو شروع کردیم .تارا بی خبر از همه جا اومد شیر بخوره که بخوابه وقتی چسبا رو دید حالش بهم خورد سریع رفت کنار و به بهنام گفت "می می اه اهه .اوخ شده .چسب داره" خلاصه چنان بدش اومد که دیگه حاضر نشد نگاه کنه.شب تا ساعت ۳ بیدار موند و من براش شعر خوندم و اخرش با گریه و ناراحتی خوابش برد
![]()
![]()
تا ساعت ۶ صبح که بیدار شد و دیگه نخوابید.دائم میگفت "می می اوخه چسب داره"بهش گفتم اوخ شدم بعدآ خوب میشم برای منم نگران شده بود.روز دوم به من گفت "برو بشور خوب شه"
ناقلا فکرش کار کرده بود
.خلاصه دقیقآ تا ۱۰ شب این گریه ها ادامه داشت و تازه ۴ شب خونه مامان اکرم بودیم که تارا خیلی بهش سخت نگذره.بعد از ۱۰ شب کم کم عادت کرد تو بغل و بعد کم کم رو ژا خوابید.هر سه تامون تو این مدت بیچاره شدیم.![]()
موقع خواب حتمآ باید قصه بابای کسرا مزرعه رو براش تعریف کنم(منظورم همسایمونه) نمیدونم چرا قصه خود کسرا رو نمیخواد و قصه باباشو میخواد؟؟؟![]()
![]()
![]()
کسری بزرگ تولدت مبارک![]()
![]()
![]()

دی: روز ۹ دی تولد کسری بزرگ بود.جشن کسری ۷ دی گرفته شد و ضمنآ خونه مامان اکرم بود. به تارا که حسابی خوش گذشت و کیف کرد.از اول شب که بادکنکا رو باد میکردیم تارا هم بادکنک باد میکرد و تا آخر شب هنوز بادکنک دستش بود . طفلکی شب که خوابوندمش تو خوابم فوت میکرد. خیلی خنده داربود.![]()
تو تولد کلی رقصید و دست زد و همه چیز براش شاد و جالب بود . بغل بابا بهنام تانگو هم رقصید.موقع خوندن شعر تولد رو مبل کنار کسری و شهاب و شمیم نشسته بود از همه کوچیکتر بود و کلی حال میکرد که کنار کسری نشسته.کلاه تولد هم سرش بود خیلی با مزه شده بود.بعد از تولد برای همش تعریف میکرد که " من ژیش کسرا بگس نشستم"
جدیدآ شبا بلند بلند تو خواب حرف میزنه :با گریه میگه من بلدم من بلدم بعضی وقتا میگه اجادت بده=اجازه بده رژ بده (تارا عاشق لوازم ارایشه و کاربرد همشونو میدونه .)بابا غذای مامانو خورد .از این جور حرفا میزنه و غر غر میکنه.
تو این سن تارا همه چیز میگه و دیگه همه جمله هاشو خودش درست میکنه یعنی حرفای ما رو تکرار نمیکنه.حرف زدنش خیلی با مزس.خیلی تند تند حرف میزنه و لحن با نمکی داره.
هر وقت میخواد به کمد یا یخچال دست بزنه میگه "اجادت بیده دس بیزنم" وقتی بهش اخم میکنم داد میزنه "نگو نگو دعوا نکن اه"
یا وقتی موقع فضولی میرم سمتش میگه"مامان نیا بیو بیو بیو" بیو=برو
ادبیاتش فوق العادس و تمام فعلها رو درست میگه.چند تا از جمله هایی که تو این روزا گفته یادداشت میکنم:(فقط حیف که لحن حرف زدنشو اینجا نمیتونم بنویسم)
- همین الآن که با کامژیوتر کار میکنم بمن میگه "کارت تموم شد اجازه بده من کار کنم"(اجازه=اجادت)
- قرص جوشان بهش دادیم بخوره انداخت تو لیوان آب و گفت"اینو انداختم اینجا نارنجی بشه بخورم"
- موقع بازی "مامان من بولینگ بازی میکنم"
- با ماژیکاش نقاشی میکشید گفت "ماژیکامو مامان خریده مرسی مامان ماژیک خریدی"
- بخاطر فضولیاش در یخچال رو قفل میکنم . یه بار جلوی خودش قفل کردم با یه حالتی که میخواست به من بفهمونه که میدونه از دست اون قفل کردم گفت "قفل کردی مامان یخچالو؟"
جدیدآ عاشق تخمه شده و وقتی داره میخوره میگه "مامان تخمه منه تو نخور" . بعضی وقتا هم میگه "من خوردم به بابا نمیدم."
افراد فامیل رو بخوبی تا مدتها یادش میمونه.یا اگه یه کار خاصی از کسی دیده باشه تا مدتها میگه مثلآ یه بار چند ماه قبل عرفان زیر چشمی بهش نگاه کرده و خندیده حالا همش میگه عرفان اینجوری نگاه میکرد. از روی عکس بلافاصله تشخیص میده که عکس خونه کیه.افراد عکسارو قشنگ میشناسه و اسماشونو میگه.
خیلی هم آدمفروش شده تا وقتی بهنام خونه نیست به من میگه مامان برام نقاشی بکش و کلی نقاشیامو تحویل میگیره همین که بهنام میاد خونه میگه مامان بلد نیست نقاشی بکشه بابا بلده.خلاصه تو هر موردی این حرفا رو میزنه.
تو این سن قدرت درکش خیلی بالاتر رفته . حدود ۱ ماه قبل براش از مهد کودک تعریف کرده بودم که تارا میره مهد مامان میره سر کار و بعدآ میاد دنبال تارا و دیگه از این موضوع صحبتی نشده بود.دیروز خودش بدون مقدمه گفت "من بزرگ بشم کیف بندازم برم مهد کودک ژیش بچه ها و خاله ها بازی کنم. مامان بره سر کار بابا بره سر کار بعدش مامان میاد دنبال تارا میرن خونه"
قوه تخیلش هم قوی شده در ماژیکاشو بر میداره میذاره رو انگشتاش میگه من ماژیکم. سرش و میبره تو جعبه اسباب بازیاش میگه من اسباب بازیم. یه کار جالبش اینه که رابطه بین اشیا رو خیلی خوب درک میکنه مثلآ مدادرنگیاشو میذاره کنار دفتر نقاشیش میگه این دوست اینه. یا سر غذا قاشق رو کنار بشقاب میذاره میگه این دوست اینه.
تازگیا علاقه مند شده هر چیزی رو میخریم بدونه که روش چی نوشته و دائم سوال میکنه"اینجا نشته چیه؟" (نوشته=نشته)
برف امسال به تارا حسابی خوش گذشت و با کسرا مزرعه بازی کردن .منم براش یه آدم برفی درست کردم و ازش عکس انداختم.
دیروز به بهنام میگفت: "من بگس بشم برم سرکار ژول درارم بستنی زیستونی=زمستونی بخرم بابا بستنی زیستونی دوس داره"
خلاصه اینکه از حرف زدناش هر چی بنویسم بازم یه چیز تازه میگه بهتره دیگه ننویسم.دیگه نقاشیش خیلی خوب شده نی نی های خیلی قشنگی میکشه منم براش میزنم رو در اتاقش .
یه روز بزرگ و ارزشمند![]()
با اومدنت همه رو شاد تر کردی
سلامتی و خوشبختی تو بزرگ ترین آرزوی ماست![]()
امیدوارم خودت هم در آینده قدر این روز رو بدونی و هر سال با شادی و غرور به سال موفق تر و زیباتری بیاندیشی![]()
![]()
![]()
تولدت هزاران بار مبارک![]()
![]()
![]()
کسانی که زندگیشون تو شادی و سربلندی تو خلاصه میشه
مامان سارا و بابا بهنام
امسال برای تارا دو تا تولد کوچولو گرفتیم
.اول یه تولد ۲۲ مهر تو خونه خودمون با مامان فاطمه وبابایی و عمو محمد . تارا شمعشو فوت کرد و کیک خورد و کادو گرفت و...![]()
یه تولدم ۲۶ مهر خونه مامان اکرم با دایی سهیل و مهناز و دایی مهرداد و بهارک و کسرا بزرگ و دایی مهران و آرزو. بازم تارا شمعاشو فوت کرد و کادو و با کسرا بازی کرد و بهش خوش گذشت.![]()
![]()


روز ۳۰ مهرم که خودمون سه تایی رفتیم بیرون که یه کادو براش بخریم و شام بخوریم که تارا همشو گریه کرد و عصبانی به خونه برگشتیم.![]()
![]()
![]()
خرداد:تازگیا یه خواننده جدید آلبومشو داده بیرون به اسم میکا تارا شدیدآ به میکا علاقه داره.تو خونه تو ماشین حتمآ باید براش میکا بذاریم.همین که تو ماشین میشینه میگه سی دی میکا و باهاش میخونه و می رقصه.جالبتر اینکه یه آهنگ میکا رو از بقیه بیشتر دوست داره به اسم ریلکس .از علاقش به میکا و اهنگ ریلکس دیگه نمیدونم چی بنویسم.
اینم چند تا عکس از میکا:
تیر:مرجان برای عمل بینی چند روزی خونه ما بود تارا حسابی بهش عادت کرده بود و اولین جمله فی البداهشو تو اون روز گفت:"مامان بابا آله(منظورش خالهبود) بیا بخوابیم"شب بود و ما همش میگفتیم بریم بخوابیم که تارا این جمله رو گفت.
مهر:تو این ماه تارا برای اولین بار به کوه رفت . سه نفری رفتیم توچال.تو ماشین بهش میگفتم داریم میریم کوه و کوها رو نشونش میدادم ولی نمیتونست بفهمه من چیو نشونش میدم یعنی نمیتونست کوه به اون بزرگی رو جایی برای رفتن تجسم کنه. وقتی رسیدیم خودش تله کابین رو نشون داد و گفت سوار شیم و وقتی سوار شد کلی حال کرد.خیلی از کوهنوردی خوشش اومده بود و دوست داشت تنهایی بالا بره .وقتی بهنا بغلش میکرد گریه میکرد میگفت "بریم بالا " بالاخره بهنام دستاشو گرفت و تارا خودش بالا رفت.در کل روز خوبی برای تارا بود.
آبان : تارا تازه یکسالش تموم شده و وارد سیزده ماهگی شده بود. تا آخر ۱۳ ماهگی دیگه با تسلط راه میرفت .
خیلی کنجکاو شده بود و هر چیزی که اطرافش میدید می پرسید :"این چیه اون چیه؟" تمام اسباب بازیهاشو میریخت وسط اتاق و یکی یکی سوال میکرد . یا هر برنامه ای که تو تلوزیون میدید سوال میکرد این چیه؟ تقریبآ روزی حداقل ۱۰۰ بار جواب سوالاشو میدادم.
تو این سن صدای بعضی حیوونا رو یاد گرفته بود: بع بع- هاپ هاپ . فوت کردن رو هم یاد گرفته بود . بهش میگفتم منو فوت کن خنک بشم فوتم میکرد. اسم می می جی جی رو هم یاد گرفته بود و هر وقت شیر میخواست میگفت. وقتی از مزه چیزی خوشش میومد بلند میگفت :به به
آذر:تارا وارد ۱۴ ماهگی شد.اوایل آذر تارا در اثر یه ویروس گوارشی دچار اسهال و استفراغ شدید شد .
دکتر بردیم و داروهاشو دادیم ولی بهتر نشد بعداز دو روز دوباره رفتیم دکتر باز هم بهتر نشد تا ۴ روز اسهال و استفراغ و تب و خلاصه حالش اصلآ خوب نبود حتی یه قلوپ آب میخورد بالا میاورد.روز پنجم حسابی بی حال و ضعیف شده بود . صبح زود بردیمش بیمارستان و دکترش بستریش کرد و رفت زیر سرم . دیگه چه گریه ها کرد و چقدر اذیت شد.ما هم که نگران و اولین تجربه مریضی بچمون بود همه دکترا رو هم نگران کردیم . سونوگرافی شکم و عکس از قفسه سینه هم انجام دادیم که مشکلی نبود.خلاصه ۲ شب تارا بستری بود . مامان فاطمه هم برای کمک پیش ما مونده بود.
هم اتاقیمون تو بیمارستان عاشق تارا شده بودن و شب دوم که تارا حالش بهتر شده بود کلی با تارا بازی کردن . اونا هم مثل بقیه عاشق" بخوییم" گفتن تارا شده بودن . شب دوم موقع خواب تارا دوست نداشت بخوابه و برای اینکه اونا رو بیدار نگه داره هی مزه میریخت و با خانوم هم اتاقیمون دالی میکرد و...
بعد از مرخص شدن تارا هزار بار بیشتر از پیش قدر سلامتی بچمونو دونستیم.
بعد از مرخص شدنش کلی ضعیف و لاغر شده بود ولی تا پاش به خونه رسید شیطونیا و فضولی کردنا و چیه چیه گفتناش شروع شد.![]()
تو این سن کلمات: جیش - پی پی - پیف پیف - قار قار رو هم میگفت و طرز بیان و حالت گفتن کلمات رو خیلی طبیعی میگفت مثلآ وقتی پی پی میکرد با حالت بدی میگفت : پیف پیف و....
۳۰ آذر که شب یلدا بود همه منزل خاله اختر بودیم به تارا هم کلی خوش گذشت . حسابی بازی کرد و عکس گرفت و ...
دی :تارا وارد ۱۵ ماهگی شده بود. ![]()
جشن نامزدی دایی سهیل و مهناز
۱۴ دی بود تارا اون روز نخوابیده بود و شب تو سالن همشو گریه کرد و دیگه تموم مهمونا تا مدتها از گریه های تارا میگفتن.فقط موقع شام حسابی حال کرد و تا تونست با غذاش ور رفت و ریخت و استخونای مرغا رو خورد.
اولین برفی که دید تو این ماه بود . من هنوز متوجه بارش برف نشده بودم .فقط دیدم تارا کنار پنجره وایساده و تند تند و با تعجب می پرسه این چیه؟ این چیه؟ اومدم پرده رو زدم کنار و دیدم برف تندی داره میاد . تارا از بس فسقلی بود از گوشه پرده برف رو دیده بود.خلاصه کلی برفا رو نگاه کرد بعدم بردیمش بیرون از نزدیک برف رو دید.
بهمن:تارا ۱ سال و ۳ ماهش تموم شده.
اسفند:۱۰ اسفند خونمونو عوض کردیم . واکنش تارا خیلی جالب بود . وقتی کارگرا وسایلو میبردن تارا داد میزد: بده بده نه نه نبر نبر
خلاصه اصلآ از اون وضعیت راضی نبود و نگران خونه و وسایلمون شده بود. مامان اکرم و بابایی و عمو محمد برای کمک اومده بودن . وقتی اومدیم خونه جدید و کمی وسایل جابجا شد تارا هم یه ذره خیالش راحت شد و هی از تو کارتونا وسایلشو پیدا میکرد و میبرد تو اتاقش.
یه مجسمه نی نی داشت که انگشتش تو دهنش بود تا یه مدت گیر داده بود که باید دستشو از دهنش در بیاره . کنار مجسمه میشست و داد میزد تو سرش میزد .
آغاز سال ۱۳۸۶![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سال نو مبارک
مثل همیشه آرزوی سلامتی، شادکامی، دل خوش برای همه
و آرزوی بزرگ ما تارا ![]()
از وقتی تارا رو داریم خودمونو هم بیشتر دوست داریم، چون تارا ما رو دوست داره!
فروردین:موقع تحویل سال ما مثل همیشه خونه خودمون بودیم .تارا لباس نو تنش کرده بود و کنار مامان و بابا و سفره هفتسین عکس انداخت . دخترمون نسبت به عکسای نوروز سال قبل کلی بزرگ و خانوم شده .بعدشم که شروع دید و بازدیدهاو....فقط یه مشکل بوجود اومده بود اونم این بود که هر جا میرفتیم تارا اولش باید گریه میکرد و فکر میکرد الان همه توجهشون به اونه . خلاصه هر جا میرفتیم با کلی احتیاط و آروم آروم وارد میشدیم.تارا کلی هم عیدی جمع کرد .![]()