
اواسط بهمن ماهک اینا(ماهک بزرگتره) اومدن اینجا و با هم سرزمین عجایب رفتن. کلی هم سر اسباب بازی با هم کل کل کردن
تارا و ماهک

امسال تارا سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفت
وقتی مامان اکرم داشت کادوشو میداد گفت مبارکه تارا هم زود اومد گفت "مامان مبارک مبارک".![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تارا حرف زدنش خیلی با مزه شده یه چیزایی میگه که شاخ در میاریم
. دیروز خونه بابایی بودیم ظهر همه خوابیدن تارا دلش نمی خواست بخوابه و چون میدونست زورش به من نمیرسه گیر داده بود به باباییش و با زبون و لحن بامزش میگفت "من حوصلم سر رفته برو برام شربت درست کن" من تو اون اتاق خندم گرفته بود ولی جدی بهش گفتم چرا به بابایی میگی ؟ گفت "تو برو میخوام پیش بابایی بخوابم . تا من رفتم گفت : بابایی من ناراحتم پاشو برام چای بریز بخورم"و خلاصه یه حرفای با نمکی میزد و به بهونه خوردن می خواست با بایی رو بیدار نگه داره.
صبح تا شب باید سی دی عمو پورنگ یا چرا و چیه رو نگاه کنیم دیگه جدیدآ تا میگه بذار میگم الآن عمو پورنگ خوابیده حالا یاد گرفته میگه "عمو پورنگ خوابیده؟"میگم آره، میگه " فکر کردم بیداره" نمیدونم فکر کردنو از کجا یاد گرفته.
یه چیز جالب:تارا همه فامیلها رو به اسم کوچیک صدا میکنه
دایی عمو و مامانی و ......خبری نیست ولی فقط به باباش میگه "آقا بهنام"![]()
تلفنی با بهارک صحبت میکرد گفت "مهرداد کجاس؟" بهارک بهش گفته بود "دایی جون رفته بیرون" باز تارا گفت "مهرداد رفته بیرون؟" چند بار بهارک گفته بگو دایی جون ولی تارا میگفته مهرداد وقتی گوشی رو داد به من بهارک خندش گرفته بود که هر چی میگم بگو دایی جون میگه مهرداد. خلاصه هر چی بهش میگیم دایی، خاله، عمو، انگار نه انگار.