تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
تولد مامان سارا

مامان سارا تولدت مبارک

امروز تولدمه ، روز خوبی بود، کلی sms و چند تا تلفن و یه پیام اینترنتی برای تبریک داشتم. تارام که هنوز برای این حرفا کوچیکه ، کادو که نمیده هیچ ، هدیه باباشو هم میخواست ازم بگیره.

 

زندگی یه فرصته که ما نا خواسته بدست آوردیم و چه خوبه که بتونیم بیاد موندنی و زیبا بسازیمش.

به نظر من خیلی خوبه که هر کس روز تولدش آرزوهای خوبی بکنه . چون روز تولد هر کس واقعآ بزرگترین اتفاق زندگیشه .

 

 

مناولین آرزوم  زندگی راحت و بدون غصه اس برای آدما

آرزو میکنم روزی برسه که همه انسانها بدون در نظر گرفتن نژاد و زبان و ... با هم و برای هم زندگی کنند   و آرزو میکنم  با همسرم و دخترم ،  زندگیمونو سالم و موفق پیش ببریم  و برای  راحتی هم تلاش کنیم.

 

 

تارا تو پارک محلمون

 

 

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط سارا|
تارا پیروز میدان مهد کودک

این چند روزه بیشتر فکرمون مهد رفتن تارا بود ، آخر سرم تصمیم گرفتیم چند ماه دیگه صبر کنیم ، بلکه تا سه سالگی خودش به تو جمع بچه ها بودن علاقه مند شه. طفلی استرس گرفته بود تا حاضر میشدیم بریم بیرون میگفت " داریم میریم مهد کودک؟ "خدا کنه خودش کم کم بره

حالا دارم یه کمی از خودم جداش میکنم. روزی نیمساعت پیش مامان فاطمه یا مامان اکرم میذارم میرم بیرون .قبل از اینا پیش مامانم میموند ولی الان فهمیده خبراییه ، دیگه نمیمونه.

سه روز پیش گذاشتمش پیش مامان فاطمه و رفتم ، ده دقیقه بعد خواستم تلفن خونه رو بگیرم حالشو بپرسم دیدم صداش میاد ، ناقلا انقدر کولی بازی دراورده بوده که مامان فاطمه آورده بودش بیرون، همین که منو دید پرواز کرد اومد بغلم!!!

یه جمله جالب از تارا تو مهد کودک :

روز اول که بردمش مهد ماه نی نی مربیش (خاله فاطمه) داشت شکلها و رنگها رو با بچه ها تمرین میکرد چند تا سه گوش  رو نشون میداد و میپرسید اسمش چیه و چه رنگیه؟ بچه ها جواب میدادن. تارا فقط نگاه کرد و جواب مربی رو نداد ، از مهد که دراومدیم گفت: "" من بدم میاد خاله بگه این چه رنگیه ، من بگم آبی""!!!!! بچم این چیزا بنظرش مسخره اومده بود، شاید واسه اینه که رنگارو از یه سال پیش یاد گرفته ! شایدم خودش به مرور علاقه مند شه.

بیشتر ترجیح میده با ما بیاد شرکت!

 تارا مدیر عامل میشه!!!!

 

 

 

چند نمونه از جمله های تارا :

-         بشین من عکسا رو برات توضیح بدم!!!!!!!! (وقتی میخواد آلبومشو به کسی نشون بده)

دیروز داشت یه عکس قدیمی از مامان فاطمه که موهاش فر بود نگاه میکرد  گفت:

-         تو قبلآ زشت بودی .باید موهاتو زیاد شونه کنی صاف بشه خوشگل بشی!!!!!!!!!Hippie

دیروزکه خونه بابایی بودیم میگفت: "شلوار جدید منو دیدی؟ روش نوشته آبلاوو یعنی من تو رو دوس دارم ". فقط من منظورشو فهمیدم .منظورش"آی لاو یو " بود.

تو خونه مامان فاطی یه رژگونه کش رفته بود که توسط بابا بهنام عکسبرداری شد،ضمنآ یه خبر خوش برای خودم و بابا بهنام تارا از یه هفته پیش لطف کرده و تو ماشین رو صندلی خودش میشینه

تارا در حال رژگونه زدن                                                 تارا تو صندلی ماشینش

 

       

 

الآن تارا ABCD… رو کامل حفظه(البته با لحن و زبون بچه گونه خودش)

شعر"تو حوض خونه ما ماهیای رنگارنگ       بالا و پایین میرن با پولکای قشنگ ........." رو هم کامل حفظه و میخونه. شعرای( پاییزه پاییزه ، سلطان قلبها ، تپلویم تپلو) و چندتا شعر دیگه رو حفظه.

تموم رنگا رو بلده ، بیشتر شکلا رو بلده و ....

 

فقط اجازه میده مامان اکرم موهاشو سشوار بکشه بعد از سشوارم کلی ژست میگیره و موهاشو میاره

 

 تارا با موهای سشوار شدهجلوی چشاش میگه"خوشگل شدم. مث دخترا شدم."از یکسال و نیمگی از اپن میگرفت و بارفیکس میزد،کم کم چون قدش بلند شد بزاش سخت شده بود حالا دوباره شروع کرده و اینبار پاهاشو کامل میاره بالا(قربون قدرت دستاش برم)

  


لينك | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:20 توسط سارا|
سال 1387و تارا

نوروز باستانی ایران زمین بر همه عاشقان مبارک

از مهمترین اتفاقات این چند ماه  شروع سال 1387 بود که بهر حال حال و هوایی داره. سفره هفت سین و خریدای عید و همه اینا با وجود تارا رنگ و بوی دیگه ای داره . مخصوصآ که امسال بیشتر از سال قبل براش جالب بود و سفره 7 سین  رو اصلآ خراب نکرد و کلی سوال میپرسید و....

موقع تحویل سال ساعت 9:18 دقیقه ، تارا خواب بود . بهنام صبح رفته بود فیلم دوربین خریده بود و 2 دقیقه مونده به سال نو منو بیدار کرد. خلاصه خوب بود.

عید امسال رفتیم "متل قو "ویلای دوست بابا بهنام که دختر کوچولوش "امتیس" دوست تاراست. لب دریا شن بازی کردن و تارا حسابی با شنها کیف کرد . برعکس پارسال که خیلی بدش میومد و اصلآ پاشو روی شن نمیذاشت و گریه میکرد که کثیف شده.

شن بازی تارا وامتیس

 

از اواسط بهمن چیزی ننوشتم . امروز دنبال سایتهای روانشناسی کودک بودم و ... آخر سر سراغ بلاگ تارا جون اومدم.

 تارا داره دوره سختی رو میگذرونه (ورود به مهد کودک و جدایی از مادر و پدر) البته فقط برای 5/3 ساعت در روز ولی تارا شدیدآ ممانعت میکنه و از جدایی از من وحشت داره. یه کمی زودرنج و کم طاقت شده منم همینطور . هر روز با هم میریم مهد و با هم بر میگردیم ولی بازم اعتماد نمیکنه.

امروز به مناسبت روز معلم گل خریدیم بهش گفتم این گلارو برای خاله فاطمه و خاله شهرزاد و ... میگیریم گفت " برای خودمون بگیریم . دوست ندارم به خاله ها گل بدم."

 

یه چیز جالب دیگه:

چند ماهیه که با موبایل عکس میگیره Photographer، اونم کاملآ تو کادر و بدون لرزش دست. اگه تعداد آدما زیاد باشه موبایل رو افقی میگیره تا همه جا شن!!عکسای هنری هم که زیاد میگیره، از میز، تابلوها، صندلی غذاش، فرش، پاهاش ، .........

چند نمونه از عکسایی که تارا گرفته:

       

تو این سه ماهه  به چند پارک جدید رفته . با عرفان رفته بودیم پارک جمشیدیه هنوزم بعد از سه ماه میگه "با عرفان رفتم پارک جمشیدیه " اینقدرم قشنگ تلفظ میکنه که نگو . من که کیف میکنم.

تو قلعه سحر آمیز با عرفان سوار یه هواپیما شده بود دائم به عرفان میگفته : "کی تموم میشه ، من میترسم" حالا هر شب میگه قصه عرفان رو تعریف کن ، منم  براش میگم تا به این قسمتش میرسم یه عالمه میخنده و ذوق میکنه . از اینکه کنار عرفان نشسته بوده خوشش میاد و از اینکه ترسیده خجالت میکشه.از طرز خنده هاش معلومه

چند باری هم با بهراد رفته پارک و حسابی گشتن و ....اینجام برای اولین بار به کارتینگ رفته ولی فقط نگاه کرده،چون کوچولوئه، ایشالا از چند سال دیگه سوار میشه.

 

    تارا در جمشیدیه                                                                                     

                                                                                             

جدیدآ یه مقدار زورگو شده و با گریه سعی داره حرفشو به کرسی بنشونه ، سر پارک رفتن ، خرید کردن و ....و منم دنبال سایتهای روانشناسی کودکم که واقعآ کمک میکنه.

الآن به ذهنم رسید بعضی مطالب که به درد خودم خورده رو در بین نوشته هام بیارم و با رنگ و فونت مشخصی  برای بقیه مادرا و پدرا که مشکلاتی مشابه دارن قرار بدم. اینم یه کار مفیده دیگه!

ماهک جون تولدت مبارک

فردا تولد ماهک بزرگه (البته به قول تارا) که امیدوارم هزاران سال سلامت و شاد زندگی کنه.

 


لينك | نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط سارا|