تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
تازه های تارا

از اونجاییکه خیلی وقت بود چیزی از تارا و حرف زدناش و خاطراتش ننوشته بودم……..

 

 

 

اولین گوجه سبزی که دخترم خورد امسال تقریبآ یه ماه پیش بود که  سه نفری رفته بودیم  پارک پردیسان و تارا برای اولین بار دو سه تا گوجه سبز خورد. چون تاریک بود و با موبایل عکس گرفتم خیلی بی کیفیت شده.

 

 تارا و اولین گوجه سبزی که خورد

از بلبل زبونیاش که دیگه هیچی ، چند وقت پیش خاله ناهیدم  خونوادگی اینجا بودن عرفان نشست رو دوچرخه تارا ،خاله ناهید گفت عرفان جان پاشو...که یه دفعه تارا گفت: "عرفان جان!!! پاشو اینو ببر اون اتاق …." و همه کلی حال کردن ، فکرشو بکنین عرفان از تارا 8 سال بزرگتره ،قیافه عرفان دیدنی بود که خجالت هم کشیده بود .

 

 تارا و عرفان تو پارک

 

خونه مامانم بودیم تارا داشت پفیلا میخورد مامانم گفت :تارا به منم یه دونه بده، تارا هم که خسیس و مالدوست ، رفت تو فکر (این قیافه هاشو من خوب متوجه میشم) گفت :" نه تو بعدآ بخور ، اینو آقا بهنام (یعنی بابا) برای من خریده" ، مامانم گفت: پس منم میخرم به تو نمیدم!!! یه دفعه تارا با یه لحن جدی گفت :" تو بخر، خودت بخور، به منم نده ، این مال منه ، به تو هم نمیدم."  خلاصه مامانم  کم آورد و بی خیال شد.

چند روز پیشم خونه بابایی بودیم عمو محمد به تارا گفت : "تارا تولد بگیر  ما هم بیایم خونتون کیک بخوریم " تارا بازم نگران شد گفت: " آخههههههه(طولانی گفت) شما خونتون دورههههههه، خودتون کیک بخرین بخورین…."مشکلو انداخت گردن خودشون!!!!!

بچم هنوزم عکاسی میکنه Photographer،این عکسو خودش با موبایل از خودش گرفته، بعضی وقتا قیافه های عجیب غریب از خودش در میاره و عکس خودشو میگیره.چند تا از آثار دخترم:

 

خودش از خودش گرفته                                    از عکسای روی یخچال

 

جدیدا گیر داده به  رقصیدن و تا یه آهنگ معمولی میاد میگه "اینو عوض کن یه آهنگ شاد بیار" ، بعدم میگه:"آخه مگه این شاده ،شاد نیست که " تازگیا این جمله رو آخر حرفاش میگه " مگه …. هست  ، …نیست دیگه "

هر مساله کوچیکی تا مدتها فکر تارا رو مشغول میکنه ، مثلا الان یه ساله که ما با ماه و خورشید اساسی مشکل داریم ………..تارا:  چرا ماهو بریدن؟ (وقتی ماه نیمه میشه) منم میگم نه مامان جون ابرا اومدن روی ماه ، - چرا ابرا اومدن رو ماه؟ من: آخه ماه یه ذره خسته شده بود اومدن که ماه استراحت کنه .- چرا خسته شده بود؟ من: آخه شبو روشن کرده خسته شده – خورشید کجا رفته؟ من: رفته بخوابه ، الان نوبت ماه شده بیاد.Night –ماه بره چی میشه ؟ من: روز میشه ،خورشید میاد .- چرا الان نمیاد و چرا چرا چرا ……..هرشب تو ماشین راجع به این مساله باید بحث کنیم.دیگه خودمم قاطی کردم.

دو سه روز پیش داشتم به موهام حالت دهنده میزدم Hairdoگفت به منم از اینا بده،گفتم نه تو نی نی هستی ، این مال ماماناس که موهاشونو رنگ کردن ، سریع گفت: من 4 سالم بشه موهامو رنگ میکنم بعد عروس میشمQueen، ریمل میزنم …. بچم همه رو یه جا ردیف کرد، منم گفتم : عروس شدی کی دوماد بشه؟ (میخواستم ببینم میدونه یعنی چی) گفت : "باید ببینم"!!!! گفتم  چیو باید ببینی ؟ گفت"بای ببینم دیگه" گفتم : یعنی باید ببینی کی خوبه بعد اون دوماد بشه؟ گفت :" آرههههههه ، بعد من دستکش میزنم ، تاج میزنم ، ناز میشم میریم مهمونی عروسی"

وقتی میخواد لباسای مامانیشو از کمدش بیرو ن بریزه برای اینکه کسی چیزی بهش نگه ، یه لباس ورمیداره میگه "این لباست چقد خوشله(خوشگله) " بعد که همه حال میکنن یکی دیگه میاره میگه " این لباست چقد جنسش خوبه " باز همه که شاخ در میارن یکی دیگه میاره " این چقد رنگش قشنگه " بعد که خیالش راحت شد یکی میاره میگه " این لباست خیلی زشته "!!!!!!!!!!!!!!!Yah

 

وای هر چی مینویسم باز به ذهنم میاد بهتره همینجا کاتش کنم.

 

پا نوشت :یه تولد خوشگل تو سال قبل رو یادم رفته بود بگم : ۲۶ اسفند پسر داییم "ارشام "گل بدنیا اومد که تولدش مبارک باشه خیلیم نازو مامانیه

 

  تارا و ارشام

بوس به همه نی نی های گل

 

  


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:18 توسط سارا|
قرار نی نی ها در بوستان گفتگو
بالاخره عکسا رو ریختم و تونستم خاطره ۱۰ خرداد ۱۳۸۷ رو ثبت کنم.

 

طاهای خوشگل                                          رژین ناز و تارا گلم

 

شایلی کوچولو                                           امیر مهدی کوچلو و تارا    

 

رونیکا ناز و تارا                                           شایان با نمک   

 

  

شرمنده از همه نی نی هایی که نتونستم ازشون عکس بگیرم.

 تارا تو پارک همش میگفت چرا اومدیم پیش نی نی ها؟ بریم پیش سرسره ها!!!!!!!!

جای همه نی نیا خالی خوش گذشت.


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:9 توسط سارا|