تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
باباها روزتون مبارک + تولد ایلیا

اونکه خوبو عزیزو مهربونه    بابای منه

بهترین مرد شریف روی زمینه     بابای منه

از همه بهتر    بابای منه

خوب و عزیزتر     بابای منه

مرد نمونه        بابای منه

گرمی خونه      بابای منه

یکی یه دونه     بابای منه

مثل  گل می مونه    بابای منه

حبه ی قنده       بابای منه

همش می خنده     بابای منه....بابای من

این شعر با مزه رو از وبلاگ "عمو باربد " کپی کردم دوست عمو پورنگhttp://amoobarbod.blogfa.com

دفعه بعد میام خاطرات این دو هفته که نبودیمو  مینویسم.

پی نوشت: ساعت ۸:۲۰ صبح روز ۲۵ تیر ایلیا کوچولوی دایی مهران (دایی تارا) و آرزو جون بدنیا اومد . ناقلا روز مرد بدنیا اومد . تولدت مبارک ایلیا جون

تارا کنار پسر دایی کوچولوش(۱۷ روزگی)

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:37 توسط سارا|
مادر

مادر .........   

                                                       

                                       

تا قبل از داشتن تارا هیچ وقت فکرشم نمیکردم که مادر شدن چه مسیولیت سنگین و در عین حال چه افتخار بزرگیه .

مسیولیت سنگین چرا که کودکی رو با تصمیم خودم به این دنیا آوردم  و  اگر در حقش کوچکترین کوتاهی کنم ......... نمیدونم با این همه کوتاهی چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و افتخار  بزرگ چرا که  بدون شک حس مادری زیباترین حس در دنیاست٬  برای من که زیباترین و باشکوه ترین تجربه زندگیم بوده ٬به خودم میبالم که مادرم  چرا که چنین عشقی در هیچ مرحله ای از زندگی در من بوجود نیومده.

 آرزو میکنم بتونم برای تارا  ذره ای از آنچه وظیفه یک مادر نسبت به فرزندش هست رو ادا کنم.

روز مادر  بر همه مادران عاشق که بچه هاشون تمام زندگیشون هستن  مبارک باشه.

براستی این چه حس عجیبیست  که تمامی موجودات را اینگونه عاشق میکند؟؟؟؟؟!!!!!!!

   

    

     

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:3 توسط سارا|
آخر هفته و دومین قرار نی نی ها

آره بازم نی نی ها قرار داشتند.............

ا پنجشنبه و جمعه رو خونه مامان اکرم بودیم به تارا هم حسابی خوش گذشت با کسرا و ماهک و غزال و جمع داییهاشم که جمع بود و بهش خوش گذشت.

ج  م ع ه ساعت ۷ پارک پردیسان قرار داشتیم تارا دانیالو دید.رژینو برای بار دوم دید. ولی به نی نی های خیلی کوچولو زیاد نزدیک نشد البته به هیچکی زیاد نزدیک نشد.  خوب تارا همیشه پیش غریبه ها  تا یخش باز شه یه ساعتی طول میکشه بعدشم که قرار تموم میشه.

 بیشتر دوست داشت بریم پیش اردکا تا بهشون پفیلا بده آخرشم دستشو گاز گرفتن بچم دستش نمک نداره!!!!!!!!!

ایندفعه زیاد عکس نگرفتم اخه تکراری میشد.

همین چند تا عکسم با بیچارگی گرفتم.

      

دانیال خوشگل و تارا                                       کارین عروسه (تارا عکس انداخته)  

       

پوریا خوشگله                                             دیگه شرمنده اگه بی کیفیت شده

و اما خبرای خوب از تارا:

الان یه هفته اس که تارا شبا و ظهرها تو تخت خودش و تو اتاقش میخوابه  باید از هستی گل و مامان نوشینش ممنون باشمچون هستی باعث شد من سریعتر تارا رو مستقل کنم آخه خیلی خوشم اومد که اینقدر خانومه و خودش ساعت ۹ میره تو اتاقش میخوابه البته هیچ استرس و ترسی به تارا منتقل نشد  چون از خودش پرسیدم دوست داری تو تختت بخوابی و خودش مایل بود.

دیگه اینکه دختر گلم ظهرا ۲ ساعتم که بخوابه جاش خشک میمیونه و بیدار که میشه تو توالتش  ج ی ش میکنه و شبا هم ۸۰٪ مواقع بیدار میشه و خبر میکنه.

یه پازل انگلیسی و اعداد داره جدیدآ از روی شکلشون اسمشونو میگه و فرق عدد با حرفو میدونه مثلا میگه " این ۲ عدده این "اس" حرفه " . (نمیدونم چرا کیبوردم انگلیسی تایپ نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟ )

از حرفای قلمبه سلمبشم که نمیدونم چی بگم؟؟!!

خونه مامان اکرم پشه پاشو خورده بود بابا بهنام بهش گفت : چرا پشه پاتو خورده؟ گفت: آخهههه گشنش بود مامانش گفت بیا غذاتو بخور گفت نه میخوام برم پای تارا رو بخورم!!!!!!!!!!!!!! 

باید بعدا بیام و تو همین پست از حرفاش بازم بنویسم  و چند تا عکس بذارم. منتظر ادامه همین پست باشید .

دوباره اومدم : هم چند تا عکس نا قابل گذاشتم . هم دنباله شیرین زبونیهای تارا:

امشب تو ماشین داشتیم از خونه بابایی بر میگشتیم تارا به من گفت :"خواستم بخوابم برام قصه خودتو بگو با قصه من" گفتم باشه . یه دفعه برگشت گفت :" نبینم برام قصه نگیا نبینما!!!!!!!!!!!!!"(البته نه با لحن بزرگونه که ادم خوشش نیاد با لحن بچگونه و شیرین)حرفای خودمو به خودم پس میده .

دیگه اینکه امروز بغلش کرده بودم باهاش بازی میکردم یهو لپ منو کشید گفت :"قربونت برم "!!!!!!!!!!!! وای من دیگه نمیدونستم چیکارش کنم؟؟؟!!!! حالا این گذشت شب تو ماشین بازم این کارو کرد و گفت :" قربونت برم ایشالا " دیگه من و بهنام بیچاره شده بودیم از این حرف زدناش.

دیروز بابا بهنام رفته بود تو بالکن تارا هم دنبالش رفت . بهنام چند بار بهش گفت برو تو اتاق تارا نیومد که بهنام یه کمی صداش بلند شد و گفت : میگم برو تو اتاق الان منم میام " تارا خیلی آروم و با حالت آموزشی گفت :"چرا داد میزنی؟ همه نی نیا خرابکاری میکنن باباهاشون هیچی نمیگن تو چرا همش دعوا میکنی؟"قیافه بهنام دیدنی بود انگار که بچه تاراس گفت : با حالت شرمندگی گفت :ببخشید دیگه دعوا نمیکنم!!!!

 من نمیدونم این بچه ها چطوری تیکه های مامان باباشونو تو هوا میگیرن؟؟!! 

و یه ضد حال : تو همین پست کلی از ج ی ش خبر کردن دخترم موقع خواب نوشتم و انصافا  خوبم خبر میکرد  ولی امروز ظهر بیدار شد با یه سیل عظیم تو تختش بعدشم خیلی خونسرد گفت : فردا خبر میکنم!!!!!!!!!!!

و یه حال :امشب خونه بابایی گفت شما برید خرید من اینجا میمونم . یعنی دیگه داره یه کمی اجازه میده من بدون اون برم بیرون داره مستقل میشه.

تا بعد..........


لينك | نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:18 توسط سارا|