
اومدم عکس گذاشتم ......![]()
اول از همه کاری که خییییلی منو کشته و هر کی میبینه کلی هم تعجب و هم حال میکنه ،دستشویی رفتن تاراست. تقریبآ دو هفته اس گیر داده حتمآ خودش بره دستشویی و خودش خودشو بشوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه من چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! خلاصه دمپایی میپوشه میره ج ی ش میکنه و شیر آب باز میکنه خودشو میشوره بعدشم پاهاشو میشوره و شیر آب میبنده ، دمپاییشو درمیاره میاد بیرون، منم فوری بغلش میکنم دستاشو میشورم ، البته با هزار جور مقاومت کردن تارا که میگه دستامو خودم شستمممممممممم !!!!
نمیدونم چرا با اینکه اینقدر دوست داره کاراشو خودش انجام بده و خیلی خوش سر و زبون و بسیار بسیار گیرایی بالایی داره ، فقط تو جمع غریبه ها یا مهمونایی که دیر به دیر میبینه ، خیلی خجالتیه و اصلا سرش رو بالا نمیگیره و چشاشو میبنده؟؟؟!!!
دیگه اینکه شبا که میخوابونمش براش قصه میگم ، قصه شنگول و منگول حفظ شده و هر روز برام تعریف میکنه ، کامل کامل با لحن شیرین و قشنگ . انقدر مزه مییییییییییییییییییده برام قصه میگه!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه اینکه کافیه یه حرف نا مربوط موقع عصبانیت از دهن ما دراد ، سریع تحویل خودمون میده!!! یه بار بهش گفتم "آخه مگه تو گوشت کره جواب منو نمیدی؟ " همین امروز داشت باهام حرف میزد حواسم نبود اومد گفت"مگه گوشت کره ، حرف منو نمیشنوی؟؟؟؟" باید خیلی مواظب باشم کوچکترین حرف بد نزنم جلوش ...
تلفن زنگ میزنه گوش رو برمیداره کلی صحبت میکنه "سلام ، خوبی؟ چه خبر؟؟ مرسی!!سلامتی!! " بعدشم کلی سفارش خرید میده "استارتیز(اسمارتیز) – پفیلا- کاکائو - ...." صحبتاش که تموم میشه میگه " خدافظ ، قطع کن!!!" حالا طرف مجبوره قطع کنه دیگه ، گوشی رو به من نمیده که!!!!! دارم بهش یاد میدم که کار خوبی نیست گوشی رو قطع میکنی...
خبر دیگه اینکه دوباره راضی شده تو صندلی ماشینش بشینه ، پروژه سنگینیه نشوند این دختر تو صندلیش ، فعلا داره میشینه ، بهش گفتم " بشین ، عکستو بذارم تو وبلاگت ، همه ببینن بزرگ شدی!!!! " قبول کرده و منتظر عکسشه.....
A B C شعر ...
رو یادش رفته بود، یه مدت نخونده بود دوباره شبا تمرین میکنیم و یادش اومده. آهنگ "آسمون ابری اما ..." و " اهای دختر دریا..." و گوگوش و سلطان قلبها رو حفظه (البته نصفه) و خیلی ناز میخونه . شعرای تو حوض خونه ما و توپ قلقلی و ...... رو هم که میخونه .
همچنان میگه برام گیتار و فلوت وارگ و ....هر ساز تو بیبی تی وی ببینه بخرید .
وقتی یه وسیله بازیش خراب میکنه خیلی خونسرد میگه " اشکالی ندارهههههههههههه ، یکی دیگه برام بخرید باطری میندازیم درست میشههههههه!!!!!!
دیگه بسه فعلآ.... تا بعد..........میام چند تا عکس میذارم.
اینم چند تا عکس از دختر قوی و شیطون من....
از اپن میگیره بارفیکس میزنه و پاهاشو میاره بالا - از لای دو تا مبل خودشو میکشه بالا...(اسپایدر خانوم منههههههههه ...!!!!!)![]()
![]()
![]()



که یهو یه خانوم حدودآ 30 ساله از پشت می کوبن به ماشین و سپر و گلگیر سمت شاگرد رو داغون می کنن . دیگه ماشین رفت تعمیرگاه و من و تارا هم برای اینکه حوصلمون سر نره رفتیم خونه مامان اکرم
قربون دخترم برم که خانوم شده اینقدر
5 روزی اونجا موندیم و تارا اساسی حال کرد ، از آپارتمان خلاص شده بود و 4 روزی تو حیاط بزرگ و بدون دردسر همسایه ها آب بازی کرد ، البته برای تارا که همسایه ها زیاد فرقی نمیکنه ، برای من خوب شده بود که بدون اینکه مجبور باشم صد تا لباس و یه روسری داشته باشم با یه لباس راحت میرفتم تو حیاط رو صندلی با سایبون ، میشستم تا تارا بازی کنه
، مامان اکرم هم که برامون شربت خنک میاورد و کلی کیف کردیم.

جمعه ماشین آماده شد و مامان بهنام زنگ زد گفت رفتن ویلای یکی از فامیلای آقا بهنام(به قول تارا) ، همه شنبه صبح برمیگردن و فقط مامان بهنام و مامان بزرگش اونجا میمونن اگه دوست داریم میتونیم بریم اونجا (آخه به دلایلی من اگه همه اونجا بودن نمیرفتم) خلاصه شنبه صبح زود راهی شمال شدیم ،نرسیده به صومعه سرا ، همین که رسیدیم تارا گفت : " مامان فاطمه این خونتون خییییییلی زشته !!!!!!! بریم اون خونتون که آسانسور داره "
![]()
منطقه اش ویلایی نبود یه کوچه دنج محلی ولی حسابی سرسبز و خوش آب و هوا که کلا چهار تا خونه توش بود و همسایه ها اصلا سر و صدایی نداشتن ، با جاهایی که سالهای قبل میرفتیم حسابی فرق داشت ، تو حیاطش یه عالمه مرغ و جوجه و خروس و تو کوچه اش گاو داشت
، همسایه کناری برای اینکه ما رو تحویل بگیره ، شیر تازه گاو میدوشید میاورد ، تخم مرغا رو از زیر خانوم مرغا برمیداشتیم ، ماست محلی تازه و .....که من و بهنام به هیچکدوم لب نزدیم ، بس که به طعمای قلابی عادت داریم ،تارا فقط تخم مرغاشو خورد و میگفت تو شیرش چی ریختی؟!!!!!!! (چون مزش با شیر پاستوریزه فرق میکنه) فقط مامان بهنام کلی حال میکرد . جای خاله اعظم و آقا نادر و بهراد کوچولو خالی که با خوراکیای محلی خیلی صفا میکنن.تارا برای جوجه ها گندم و ذرت میریخت بخورن یه بار زیاد نزدیکش شدن گفت :"اینا چقد نزدیک میشن میخوان پای منو گاز بگیرن!!"
خلاصه خوب بود ولی دریا نداشت ، ما هم بیکارنمیشستیم و هر 5 روزشو رفتیم اینور و اونور روز اول رفتیم ساحل گیسوم که از بین جنگلها باید بگذری البته با ماشین تا به ساحل برسی جای واقعا زیبایی بود ولی ساحلش تمیز نبود و اگه به توی آب رفتن فکر نمیکردی بهتر بود
تارا تو جنگل زیبای گیسوم

روزای بعدی هم رفتیم بندر انزلی ، هم بازاراشو گشتیم هم کنار ساحل آسیای میانه (بازار ساحلی) بساط جوجه کباب و قلیون و ....بردیم .
تارا میگفت دوست دارم قلیون بکشم منم که دائم میگفتم "قلیون برای بزرگاس بچه ها مریض میشن و ..." خلاصه تا اینکه بهنام رفته بود تو آب منم داشتم فیلم میگرفتم ازش یه دفعه برگشتم دیدم نشسته تند تند داره قلیون میکشه
(البته قلیونش سرد شده بود) ![]()

تارا و بهنام رفتن تو آب ، تارا بار دومش بود که میرفت تو آب ولی امسال بیشتر از پارسال حال کرد ، تو آب به بهنام میگفت نریم بیرون برییم دوووورتر اون جلوها ... البته از اولش اینطور نبود ، اولا که اگه ساحل کثیف باشه یا توش سنگ باشه حتما باید رو زیر انداز بشینه ولی ساحل اینجا تمام ماسه ای بود و کنار دریاش تمیزبود (ولی عقب تراش که واقعا مایه تاسفه ، آشغال خوراکی و.....) روز اول نشست کنار ساحل شن بازی کرد و تا آب میومد فرار میکرد ،یه بار آب زیاد اومد و وسایلشو برد ، دمپایی ها و وسایل شن بازیشو ، اینقدر گریه کرد و کولی بزی دراورد تا اخرش کلی تلاش کردیم تا همرو دوباره برداشتیم ، مامان فاطمه هم یه بار رفت سالم سازی ولی من نرفتم ، خوشم نمیاد تنها برم تو آب. در کل اب و هوایی عوض کردیم ، جاتون خالی!!


در ضمن خونواده خالم بندر انزلی بودن سوئیت نگین ، ما هم اغلب میریم اونجا ، ساحل تمیز ، سوئیت تمیز و صاحبان انصافآ مرتب و تمیز ، من و بهنام و تارا یه سری به اوناهم زدیم .
۵شنبه صبح ساعت ۷:۳۰ راه افتادیم و رفتیم پارک جنگلی سراوان که حسابی بزرگ و سرسبز بود

وسایل بازی هم داشت و تارا بازی هم کرد.
بعد از رشت صبحونه رو اونجا خوردیم و ساعت ۱۲:۳۰ ظهر رسیدیم خونه مامان اکرم و اونجا موندیم و جمعه هم اومدیم خونه خودمون .
حالا جشن تولد یاس گل عزیز * طاها ی گل * سورنای نازم
جمعه ۴ تیر بوستان گفتگو قرار داشتیم خیلی از دوستان نیومدن ما هم با مامان اکرم که خونمون بود رفتیم. خیلی خوش گذشت و همه دوستا کلی زحمت کشیده بودن .جای همگی خالی![]()


شایلی - رونیکا - سورنا - مزدا- طاها - تارا - یاس گل هم که جلوی کیکیش نشسته.(الان دارین میگین با این عکسای بی کیفیت که هیچکس قیافش معلوم نیست چرا معرفی میکنی؟؟؟؟؟؟
)
برای بی کیفیت بودن عکسام متاسفم چون فیلم میگرفتم با همونم عکس گرفتم کیفیتش اومده پایین
بعدشم چون تارا خوش اخلاق نبود(مثل قرارای قبلی)
زیاد نشد عکس بگیرم . از بقیه نی نی ها که عکس ازشون ندارم شرمنده دیگه تارا نذاشت راحت عکس بگیرم
(روژین- علیسان پارسا-روژینا- امیرعلی و ...)
شب خوششششششششششش![]()
پی نوشت ۸/۵/ساعت ۰۱:۲۵ : الان داشتم وبلاگ دانیال میخوندم یاد یه خاطره از تارا افتادم . مسافرت شمال که بودیم یه شب رفتیم صومعه سرا (شنیدیم یه شیرینی فروشی بزرگ و خوب داره)
من گفتم ۱ کیلو شیرینی بخریم طبق معمول تا رفتیم تو تارا گفت برام کلاه تولد بخرید منم که دوست ندارم شادیای کوچولوشو بیخودی رد کنم گفتم بهنام براش خرید. اومدیم بیرون با شیرینی و کلاه هنوز چند قدم دور نشده بودیم گفت : چرا برام شمع نخریدی فوت کنم ؟؟؟؟؟ دوباره رفتم براش یه شمع خریدم !!!! همینطور کنار خیابون میرفتیم یهو گیر داد همین الان برام تولد بگیرید..... خلاصه دیگه ول نکرد تو پیاده رو روی پله یه مغازه نشست و فقط خوشبختانه رضایت داد که شیرینی رو در نیاریم و با شمع و کلاه تولد بگیریم ...
نکته جالبش: شمعو روشن کردیم و فوت کرد ... براش دست زدیم فکر کردیم تموم شد دیگه ...یهو بلند شد شروع کرد رقصیدن و خوندن "تولد تولد تولدت مبارک ...مبارک مبارک تولدت مبارک ...بیا شمعا رو فوت کن تا سر زنده
باشی (منظورش صد سال زنده باشیه ولی اینطوری میخونه )
خلاصه وسط خیابون د برقص
کلی حال کرد.
ما هم کیف کردیممممممممم.
تا بعد........................