
از همین لحظه شروع کنم :تارا امروز ظهر نخوابید نه با قصه وشعر، نه رو پا ،نه تو تخت ، نه رو زمین ، نه تو تخت مامان بابا و نه تو بغل خلاصه هر کار کردم بیدار موند و هر چی گفتم این شیطونک لجبازی رو دعوا کن بره ، بیا بخواب نشد که نشد...بابا بهنامم که ساعت 5 اومد و گفت حال ندارم میخوام نیمساعت استراحت کنم که بیچاره با جیغ و فریاد تارا مواجه شد و بعنوان اسیر رفت تو اتاق تارا...تا ساعت 5/6 بعدشم تارا گریه و بهونه گیری که منو ببر مغازه خرید کنم ، بازم هر کار کردم حاضر نشد بخوابه ، تازه نزدیک بود با پا یه لگد محکم به سر بهنام بزنه که بهنام سریع بالش رو گرفت جلو سرش ...آخر سر من ناچار شدم تحویلش نگیرم و رفتم تو اتاق ، هر وقت ببینه باهاش قهرم سریع صداشوبه طرز وحشتناکی غمگین میکنه با بغض و گریه میگه "حالم بده، گلوم درد میکنه ، ..." انقدر فیلمه که فقط باید ببینید تا باور کنید... رفت به بهنام گفت : "مامان برام شعر بخونه " بهنامم که تحمل این بغض و گریه تارا رو نداره اومده پا در میونی و هر دومون گفتیم حتمآ میخواد بخوابه با امیدواری گفتم : آشتی ام . همین که اومدم بغلش کنم و شعر بخونم گفت : نمیام ،میخوام برم مغازه!!!!!!!حالا بهنام بیحال داره میبردش دم در گفت " خوااااااب! بعد از مغازه منو ببر پارک"!!!!!!!! دیگه دیدنی بود قیافه بهنام....خیییییلیییییییییی فیلمه این دختر!!!تو راه پله هم میگفت :بابا من حرفمو عوض کردم
(ولی خیلی بچه گونه حرفای قلمبه سلمبه میزنه...)
حالا رفتن...ببینم با چه برنامه جدیدی بر میگرده!
و اما این مدت که گذشت...
جمعه دو هفته پیش مامان اکرم اومد اینجا و سه روز موند، تارا که کلی کیف میکنه با مامانم، ولی مامانم اصلآ خوشش نمیاد از آپارتمان و احساس اسیر بودن میکنه ولی به عشق تارا...مامانم یه دست لباس خوشگل براش دوخته بود با یه دست لباس دیگه که آااااااااااااااخرش بود بعدآ عکسشو میذارم واسه عکسای تولدش که پست بعدیمه...
با هم رفتیم بیرون بهنام هوس دل جیگر کرد و ما هم قبول کردیم بعدشم شهروند سعادت آباد و تارا هم که اونجا رو خیلی دوست داره و سریع دنبال بادکنکا میگرده ، ولی اینبار جمعشون کرده بودن و بچم حالش گرفته شد.طبق معمول کلی کتاب خرید.


یه شبم رفتیم اکباتان ، من و بهنام خیلی دوست داریم اونجا رو اینم دخترکم که هر وقت میریم اونجا میگه ذرت و ایستک. کفشاشو مامانم همون موقع خرید که با همون لباس خوشگله که براش دوخته کادوی تولد بهش بده(خیییلی نازه لباسش) کفشا مجلسی و براق ، لباساش اسپرت ، زود به چشم میومد و هر کی از کنارمون رد میشد میفهمید همین الان خریدیم ، میگفتن مبارکه!!چقدر کفشات قشنگه!!! تارا هم هی کیف میکرد.

شب بعدم رفتیم گلستان و یه کم خرید و اونجا هم که تارا همیشه هوس پاستیل میکنه ، خلاصه خوب بود.
آخر هفته قبل رفتیم پارک و دور تهران و...چرخیدیم و بنزینمون تموم شد و حالا آزاد میزنیم .یه بارم به یاد اون موقع ها که خونه مامانم بلوار فردوس بود و همیشه با بهنام از اونجا کلی خاطره داریم تارا رو بردیم اونجا پارک.

یه شبم رفتیم صفویه بگردیم ولی من به بهنام گفتم بریم پارک ملت آبنمای موزیکال رو ببینیم، بهنام کلی منو دست انداخت که یعنی چی؟ چیز بدرد بخور تو پارک ملت پیدا نمیشه؟ سر کاریه و .....خلاصه ما رفتیم و دیدیم هیچ خبری نیست ولی تموم مردم جمع شدن دور استخر پارک !! شک کردیم و همونجا وایسادیم که یه دفعه اعلام کردن که آبنما الان شروع میشه شانسی ساعت ۱۰ رسیده بودیم و ...ما هم رفتیم پیش بقیه که از نزدیک ببینیم! یهو شروع شد و دیدیم به به !!چه زیبا!!! حالا من زیاد ذوقی نیستم کلآ عادی نگاه میکردم ، بهنام هی حال میکرد و میگفت من اینو تو تلوزیون دیدم مال پاریس !خیلی قشنگه و ...!!!تارا هم که خیلی خوشش اومده بود و محو تماشا بود ، از بس محو شده بود احساس میکرد داره بسمت آب حرکت میکنه ،یدفعه گریه کرد و گفت"داریم میریم تو اب، داریم راه میریم!!!!!!" بچم توهم زده بود! حالا هر چی میگیم نه، ما وایسادیم قبول نمیکرد ، دیگه بهنام تارا رو برد عقب تر.حتمآ برید به یه بار دیدنش می ارزه ، به دو بار دیدنش هم می ارزه!!اینم عکسش که اصلآ واضح نیست.

بعدشم رفتیم قسمت باز ی بچه ها و تارا بازی کرد.همه وسایلشم که عوض شده...قبلآ اینقدر کهنه و بد بود که ما دیگه مدتها بود نمیرفتیم.شهرداریها دارن گواهینامه ایزو 14001و .. میگیرن باید یه تحولی ایجاد شه دیگه!!اگه تو این زمینه کاری داشتین با من تماس بگیرین.(اینم یه تبلیغ برای کارمون)!!

**********************************************************************************
اینم تارا تو بازار بزرگ سنتی ستارخان ،کلی چرخید و اینور و اونور رفت و بازم پاستیل و کتاب ...

************************************************************************************
یه شبم که پارک ارم رفتیم و تارا کلی صفا کرد اینم عکساش

قربونش برم تو ترن هوایی بهش میگفتم جیغ بزن بلند جیغ میزد .![]()
آخر این هفته هم رفتیم خونه مامانم و موندیم ...با دایی سهیل و مهناز جون رفتیم سرزمین سحرآمیز و بازم تارا صفا کرد ، دخترم انقدر بزرگ شده که خودش تو صف میره با بلیطش ، آفرین دختر بزرگ و قوی من ، آخه قبلآ خیلی خجالتی بود.

رفتیم سینما 4 بعدی البته بیشتر همون 3 بعدیه! فیلم دایناسورها ، تارا بیچاره شد انقدر ترسید
از بس که این بچه من نمیتونه شرایط جدید رو قبول کنه ، البته واسه سنش مناسب نبود بالاخره محیط تاریک و صداهای بلند و جیغ مردم !!!!اصلآ از دست خودم ناراحتم که بردمش !آخه همه با هم بودیم دیگه! اولش آروم بود و نگاه میکرد تا اونجاییکه آب پاشیدن ، یهو ترسید ، باز اومد آروم شه مردم جیغ زدن ، دوباره آرومش کردم صندلیها تکون خورد ،دیگه آروم نمیشد آخرش برف شادی ریختن با اینکه انقدر دوست داره ولی ازش میترسید ،بعدشم برقا رو روشن کردن نمیتونست درک کنه فکر میکرد اینم یه بلای جدیده!!!! که داره سرمون میاد.خلاصه از اون شب همش میگه "چرا منو بردی اونجا؟؟؟اسمش چی بود؟؟من چیکار کردم؟"

قربونش برم که عینکشو بر عکس زده...![]()
![]()
ولی بعدش از دلش دراوردم و کلی بازی کرد .خودمم که بعد از عمری یه بازی کردم ماشین کوبنده البته در سطح پایین تر از سرزمین عجایب ، ولی بازم کلی انرژی اضافه از ما بدر شد!!!!مخصوصآ با تصادفایی که با دایی سهیل میکردم!!!

تارا بغل دایی سهیل میگفت میخوام هواپیما رو با دایی سهیل سوار شم!!!
*************************************************************************************
یه نمونه از نقاشی تارا![]()

اینو کشیده میگه مامان این تویی!!!!!
************************************************************************

اینم تارا و ارشام(پسر دایی خوشگل و ناز من)
رقص دخترم خییلی ناز شده ، پاها و دستا و سر ومو و.... همه رو تحت کنترل داره و خیلی با کلاس میرقصه.
ضمنآ تولد مرجان دختر خالم و فرزاد پسر خالم و خاله اعظمم که تو شهریوره مبارکککککککک.![]()
دیشب که عروسی دعوت بودیم و تا دیر وقت طول کشید آخر شب خاله ناهیدم اینا خبر دادند که جمعه ظهر میان اینجا منم گفتم اکی ...بعدم خاله اعظم اینا هم قرار شد بیان...
بخاطر خستگی عروسی دیشب یادم رفته بود که امروز تولد بهنامه
تا اینکه بعد از ناهار مامان بهنام تلفن زد که تبریک بگه و من یادم افتاد
سریع دست بکار شدم و براش یه کیک خوشگل پختم و از اونجاییکه وقت و بی وقت برای تارا تولد میگیریم شمع و فشفشه و ...داشتیم ...خلاصه با همون لباسای معمولی و بدون کادو تولد گرفتیم ... بنظر من شاد بودن و دور هم بودن و با هم زدن و رقصیدن خیلی بیشتر از کادو مزه میده
(من قراره طبق معمول برای تولد بهنام یه ادکلن "آزارو" بخرم.(نمیدونم چرا کیبوردم انگلیسی نمیزنه!!!!اگه میدونید بهم بگید لطفآ
) هم من هم بهنام عاشق بوی آزارو هستیم...
بعدشم که کم کم مهمونامون رفتن و تارا رو بردیم پارک یه کم بازی کرد و برگشتیم ...حسابی هم خسته ایم ولی برای تولد بابا بهنام که نمیشه آپ نکرد!!!!!!![]()
بهنام عزیزم تولد ۳۴ سالگیت مبارک...![]()
ممنونیم برای تمام زحمتایی که برای ما میکشی...![]()
میدونم که دوست داری بهترین ها رو برای من و تارا فراهم کنی ...امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی و ما به وجود تو افتخار کنیم...دوستت داریم بهنام مهربون ما... ![]()
اینم چند تا عکس از تولد و تارا

تارا همیشه نقاشی که میکشه موها رو سیخ سیخی میکشه اونم ۳ - ۴ تا دونه ولی اینبار این نقاشی رو کشید با موهای زیاد و رو به پایین آورد پیش من گفت "مامان این ماهکه ببین موهاشم چتریه"!!!!!(ماهک دختر دختر خاله منه )بعدشم گفت"ببین ناراحتم هست"(مدل لباشو نشونم میداد که به سمت پایینه!!!!!!)

اینم از گردو شکستن دخترم عاشق شکستن گردو و پسته اس..

کیک تولد (الان که نگاه میکنم خندم میگیره چقدر یهویی تصمیم گرفتم ولی حتی چاقوشم گل زدم
)

دو تا عکسم از شیطونیای تارا تو پارک

چند تا از جمله های با حال تارا:
- اصولآ من و بهنام سریال نگاه نمیکنیم و خوشمون نمیاد تارا ظاهرآ از حرفامون فهمیده که سریال دوست نداریم ... چند روز پیش منو صدا کرد گفت:"مامان بیا اینو ببین" منظورش تلوزیون بود .گفتم"تارا جون من اینو دوست ندارم!" گفت: " چرا؟؟؟ این که سریال نیست!!!! ببین آهنگه! قشنگه!!"
- چند روز پیش با بهنام رفتن پارک ...جلوی پارکینگ ساختمونمون یه کم شیب داره و تارا یه بار سر خورده ...موقع رفتن بهنام دستشو گرفته و رد شده بعد گفته" چه پله مزخرفیه"!!!!!!!!!!!" (اعتراف میکنم این کلمه رو از من یاد گرفته!)![]()
![]()
- چند روز پیش رفتیم داروخونه بهنام داروی ریزش مو خرید شبش به شوخی به من گفت "موهام پر تر نشده؟؟!!" تارا سریع گفت " نهههههههه!!!!! موهای تو خیییییلی کمه!!! تو کچلی!!!!"![]()
خواننده های مورد علاقش : میکا - ریانا - گوگوش - اندی
علاقه مندیهاش: میگه منو کلاس باله - گیتار - ژیمناستیک- خوندن!!(خواننده ها رو که میبینه میگه!) بذارین.
شب خوش!![]()
ازکارا و حرفای تارا باید بنویسم ،یه کم طولانی میشه ولی خیلی شیرین شده ،دوست ندارم هیچوقت یادم بره! کلماتی بکار میبره که واقعآ ما متحیر میمونیم!!!
- دیروز داشت آلبوم (آبول) نگاه میکرد ،عکسای 4 سال پیش ، من تو یه اتاق دیگه بودم ، یه دفعه با لحن خیلی جدی و سوالی گفت : مامان این کیه؟؟ اومدم دیدم عکس عروسی خاله اعظم منه (مامان بهراد) که تارا هم خوب میشناسه ، قبل از اینکه من جواب بدم خودش بازم با همون لحن گفت : مهنازه؟؟؟(زن دایی سهیل) گفتم نه مامان این خاله اعظمه، خیلی جدی و با تعجب گفت : نه !!!! این اعظم نیست که!!!مهنازه ، گفتم نه ، خاله اس ، آرایش کرده عروس شده قیافه اش عوض شده، ولی اصلآ نمیتونست قبول کنه گفت : مامان خاله اعظم که این شکلی نیست ، این مهنازه، خلاصه من قانع شدم ....!!!
- هر وقت حوصله اش سر میره میگه مامان بیا همیگرو مسخره کنیم!!!
(منظورش اینه که سر به سر هم بذاریم ومسخره بازی دراریم)من دستگیرش میکنم ، دست و پاشو میگیرم میگم تو مال من شدی بعد همه بدنشو مثلآ میکنم و میگم خوردم !! انقدر جدی میگیره گریه میکنه میگه پای خودمه پس بده ، ولم کن منو دستگیر نکن، منو نخور برو شام بخور!!!(مامان اکرم عقیده داره من کودک آزاری دارم که انقد تارا رو اذیت میکنم!!!!
) ولی من فکر میکنم از عشق زیادی نمیدونم چطوری خودمو تخلیه کنم واینجوری میشه.....بعضی وقتا که یه دفه میبینیم همینطوری گریه میکنه و میره تو اتاقش میگه "من عصبانی شدم ،ناراحتم!!!!" بعد که درست حسابی توضیح میده میبینم از این ناراحته که باباش لپشو خورده و پس نداده!!!!!!!!!!!!!(بهنام بیچاره باید بیاد لپ تارا رو بذاره سر جاش تا گریه تموم شه!!) آخه این بیچاره همیشه توسط ما خورده میشه ، همه جاشو میکنیم و میخوریم!!!!!دیروز که گریه میکرد میگفت :بابا پرتقالمو خورده ، بعد کلی گریه کردنش تازه فهمیدم باباش از ب ا س ن خانو مثلآ یه تیکه کنده و خورده !!!(مامان اکرم بهش گفته اینا پرتقاله!!!!!!!!!!!!!)
- مرجان (دختر خالم ) اومده بود خونمون و دو روز موند ، روز دوم بهش گفت :تو چرا انقدر میای اینجا؟!!!!!!!!!!!!!هر کی دو بار پشت هم تلفن بزنه میگه : چرا انقدر زنگ میزنییییییی؟؟!!!!!!
- براش کتاب کدوی قلقله زن رو خریدم گرگه به پیرزن میگه: "اینجا شکار گاه منه مگه نمیبینی گشنمه؟ بیا میخوام هامت کنم عصرونه یا شامت کنم!"
حالا هر وقت میاد از کنار من رد شه ، من بهش همین جمله هارو میگم ، میگه : اینجا شکارگاه تو نباشه !!!اینجا تخت مامان باباس !!! من غذا نیستم !!بعد که میبینه من ول نمیکنم و میخوام بخورمش سعی میکنه حواس منو پرت کنه، میگه :صبر کن الان میام!! بعد میره عروسکاشو میاره میگه اینو ببین .... در مورد اونا حرف میزنه که بحث عوض کنه!
- جدیدآ یاد گرفته جواب آدمو میده !! کافیه بگم : دست نزن ! سریع میگه : خودت دست نزن!! تحت هیچ شرایطی هم تنبیه نمیشه ،اگه کار اشتباهی کنه بگم بار آخرت باشه ، علنآ میگه :بار آخرم نیست!!!!! دیروزخیلی زود از خواب بیدار شد ، من و بهنام هنوز خواب بودیم ، تارا رو از تختش آوردم بیرون ، سریع گفت : تو برو بخواب ، خوابت خراب نشه!!!(هر وقت زود پا شه و من خواب آلود باشم این حرفو میزنه و معمولا هم نقشه ای برای خرابکاری در سر داره!!!)
خلاصه من ساده دراز کشیدم و چند دقیقه بعد دیدم اومده بالای سر بهنام میگه : بابا پاشو دستامو بشور کثیف شده، فهمیدم یه دسته گلی به آب داده برای اینکه من دعواش نکنم رفته سراغ بهنام ، پا شدم دیدم به به ... کیف آرایش من بیرون مونده بوده(آخه انقدر خرابکاری میکنه که هر شب میذارم تو کمد) و خانوم هم به چشمش ریمل زده ، هم کلی رژ لب صورتی متالیک (تر و تمیز) با کلی رژگونه ، فقط فرش پر بود از بهترین سایه من که نصفشو قبلآ خالی کرده بود بقیه اش رو هم اینبار(اومده درشو باز کنه ریخته چون پودری بوده) وگرنه اونم مثل بقیه ماهرانه میزد!!!!!
حیف که عکس ننداختم ازش چون از خواب پریده بودم.
- البته من صبحا از این دسته گلا زیاد میبینم ، چند روز پیش بازم به من گفت تو برو بخواب خوابت خراب نشه چند دقیقه بعد اومد گفت: مامان سینی رو تمیز کردم ، تمیز تمیز شد...... پاشدم دیدم خونه چه بوی خوبی میاد...و بعد با یه فرش پر از پودر بچه روبرو شدم و یه سینی که توش پر پودر بود و چون سفید شده بود میگفت تمیزش کردم!!!!!!!!!! تازه دست وپای خودش دیدنی تر بود که تموم کرم بدن رو زده بود تا بازوهاش و آرنج و لپ و ......دیگه نمیدنستم کجا رو تمیز کنم (تا من باشم خوش خواب نباشم ، آخه اون ده دقیقه خواب خیلی میچسبه)
- چند روز پیش بهش میگفتیم لباساتو بپوش نباید لخت باشی و اونم گوش نمیکرد، بهنام گفت :تارا تو چرا به حرف من گوش نمیکنی؟ یه دفعه انگار 30 سال سن داره و کلی هم از ما دلش پره و تا حالا همه چیزو تو خودش ریخته گفت : توام به حرف من گوش نمیکنی، میگم میخوام به گلا(گل مصنوعی) دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به ظبط دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به داروها دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به یخچال دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به لوازم آرایش مامان دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به کیفت دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به سی دی ها دست بزنم ، میگی دست نزن! میگم میخوام به لب تاپ دست بزنم ، میگی دست نزن!میگم میخوام به دوربین فیلمبرداری دست بزنم ، میگی دست نزن........همه این جمله ها رو بدون وقفه، تند و تند ردیف میکرد اونم با حرکت دست و خیلی جدی !!!! من و بهنام مات و مبهوت فقط گوش میکردیم و به هم نگاه میکردیم ...یعنی این بچه اینقدر این مسائل و تو دلش و ذهنش نگه داشته و ...خلاصه کلی براش توضیح دادیم که این چیزا یا خطر داره برات و یا....
-دیرروز داشت نقاشی میکشید بهنام گفت تارا داری چی میکشی؟؟ گفت :"دارم تو رو میکشم ببین دماغش گندس!!!!!!!!!!!!!!!!!(عکسشو پایین گذاشتم دماغو داشته باشین
)
- از رقصیدنشم که چی بگم عالیه ...آمیزه ای از رقص ایرونی و خارجی دست و پاشو تند حرکت میده و دستاشو بدون قر حرکت میده هر چند وقتم موهاشو تکون میده و خلاصه خیلی با حال میرقصه...
دیگه چی بگم؟؟!! واقعآ لذتبخشه زندگی در کنار تارا....امیدوارم همیشه سلامتی و شادابی و موفقیتشو ببینیم و لذتشو ببریم...........دوست داریم دختر ناز ومهربونمون![]()
و یه اتفاق خوب :چند روز پیش برای یه کار باید با بهنام میرفتیم شرکت و تارا رو نمیتونستم ببرم گذاشتمش خونه مامان بهنام اونم ۳ ساعت بدون غر زدن مونده بود


در حال ورزش کردن (خودش میره سوار میشه میاد پایین)

اینم ۳۴ ماهگی تارا که براش تولد کوچولو گرفتیم


اینجا هم تو رستوران اینم عکس بابا بهنام

این عکسو خودش از خودش گرفته
