

جمعه خونه مامان اکرم برای تارا تولد شماره 2 رو گرفتیم...خیلی عالی بود به بزرگترها هم حسابی خوش گذشت...
ساعت 6 من و بهنام رفتیم کیکی رو که مامان اکرم سفارش داده بودو بگیریم چه کیک خوشگلی هم بود ، یه عروس خوشگل که لباسش مثل لباس تارا و همون رنگ بود.

موقع رفتن به مامانم گفتم موهای تارا رو مرتب کنه و لباسشو بپوشونه که حاضر باشه وقتی برگشتم واااااااااااییییییییییی یه فرشته زیبای ملوس رو مبل نشسته بود
، قربونش برم خودش میدونست چقدر ناز شده ناخودآگاه همش تو ژست بود
.مامانم اساسی بهش رسیده بود ، رو موهای سشوار کشیدش ، رو پیشونی و بینیش نگین زده بود ،با یه آرایش کوچولو ...وای من که نمیدونستم از شدت هیجان چیکار کنم؟!!دختر من بود که اینطور خانوم و زیبا نشسته بود رو مبل !!!!!!!خدایا ممنونتم...![]()

خلاصه مهمونها که داییهای تارا بودن اومدن و مهمونی گرمی شد و خیلی خوش گذشت ، ایلیا کوچولو هم اومده بود قربونش برم خیلی جیگره
، کسری هم که بود و تارا کلی خوشحال بود...مهرناز یه دختر خوشگل که همسایه مامانمه یه عروسک خوشگل برای تارا کادو آورد ولی خودش نیومد چون جای دیگه تولد دعوت بود اینم یه سورپرایز برای ما...


یه موضوع هم جالب هم سوزناک ...موقعی که کادوها رو باز میکردیم میگفتیم این کادوی مثلآ کسرا جونه یا ایلیا جونه و ... تارا با فکر و خیال نگاه میکرد
تا اینکه چشمش به کادوی مامانم افتاد که کاغذ کادوشو میشناخت سریع برش داشت و گفت " این دیگه کادوی منه!!!!
تازه فهمیدم بچم فکر میکرده کادوها مال اونا هست و واسه همین تو فکر بوده که چرا هیچکدوم مال تارا نیست؟؟!!طفلکی بچم!
خلاصه کلی براش توضیح دادم که کادو از طرف اوناس به تو!!!!![]()
اینم کادوهای عروسک من دست همگی درد نکنه مهم دور هم بودنمون و شاد بودنمونه ...ولی من دوست دارم این عکسها رو بذارم چون یادگاری میمونه.![]()

شب همگی خوش
...اینم بگم که تا عکسا اپلود بشن بیچاره شدمممممممممم!!!!!![]()
ایلیای مامان سمیه اول شد...عکس مورد علاقه و انتخاب اول من![]()
![]()
![]()
از سالها پیش همیشه مطمئن بودم که بچه من پسر میشه!!!!!و اسم تو رو سامان گذاشتم ، دیگه هر تکونی میخوردی به بهنام میگفتم سامان تکون خورد!!!!حتی وقتی بهنام میخواست حالتو بپرسه میگفت سامان چطوره؟اونموقع من شرکت میرفتم و چون تو شرکت همه بحث من سر ایزو و کیفیت و استاندارد و ....بود و تا ماه آخرم سر کار میرفتم همیشه به بهنام میگفتم بچمون آخرش مهندس میشه اونم تو همین زمینه!!خلاصه گذشت و گذشت تا ماه 5 ، تو این مدت همیشه دکتر خودم سونو میکرد و معروف بود به اینکه جنسیت بچه رونمیگه یا برعکس میگه!!! به منم هیچی نمیگفت ولی بار آخر که اصرار کردم گفت "حالا فرض کنیم دختره! چه فرقی داره؟" منم مطمئن شدم که پسری!! ولی به من گفت اگه دوست داری مطوئن باشی برات مینویسم جای دیگه برو سونو بهت بگن!منم زود رفتم و موقع سونو بهنام و مامان اکرم اونجا بودن و مطمئن که الان میگه پسر...دکتر گفت : یه دختر خانوم!!!!!!!!
من شاخ دراورده بودم گفتم :نهههههههههه!!پسره! دکتر با تعجب نگام کرد گفت دختره ،خیلیم با حیاست!!
دماغشم بزرگه!!
بهنام که بازم میخندید و خوشحالتر شده بود، مامان اکرم که عاشق دختره!تازه مامان فاطمه که با داشتن 3 تا پسر آرزوش بود تو دختر بشی!! منم خیلی خوشحال شدم چون واقعآ عاشق دختر بودم!!اصلآ شاید برای اینکه دختر بودن بچم برام زیاد مهم نشه علیرغم اینکه دختر دوست داشتم میگفتم بچم پسره!!!![]()
این عکس سونو گرافی سه بعدیت هست تو ماههای آخر![]()

و بعد از" نه ماه انتظار زیبا " (تو این نه ماه همیشه این کتاب رو میخوندم) تو اومدی...![]()
![]()
![]()
ساعت 8:05 دقیقه روز 30 مهر سال 1384 ، بیمارستان دی ، دکتر نجم آبادی ![]()
![]()
با حضور بابا و مامان اکرم تو بیمارستان...
وقتی به هوش اومدم فقط به تو فکر میکردم و دائم تو خواب و بیداری میگفتم دخترم چطوره؟ سالمه ؟ و پرستارها هم که هر چند دقیقه از کنار من رد میشدن وصدای من رو میشنیدن میگفتن :دخترت سالم سالمه ، یه دختر خوشگل ، الانم تو اتاق نوزاداس ، منم دوباره خوابم میبرد…ساعت 10 منو بردن تو بخش و تو رو بهم دادن ،بابا که در حالت عادی از هر چیزی عکس میگیره ،دیگه نمیدونست چیکار کنه !!تند تند عکس از من و تو… عکس کف پا عکس بدو تولد و ...حسابی هوشیار بودی و چشاتو باز کرده ودی و نگاه میکردی ،حسابی هم گرسنه بودی و بلافاصله شروع کردی به شیر خوردن ، خوشبختانه شیر کافی بود و اذیت نشدی.بعدآ که فیلم اونموقع رو دیدم خیلی خندیدم ، تو با دو تا نی نی دیگه که همزمان دنیا اومده بودین رو یه تخت بودین حیف که تو عکس اون نی نی که صورتشو میکند نیست![]()

اولی انگار سالهاست بدنیا اومده خیلی خونسرد اطرافشو نگاه میکرد و آروم بود!!(سمت چپ خوابیده)…اون یکی هم با تموم قدرت داشت صورتشو میچلوند،انگار میخواست دماغشو یا لپشو بکنه ،گریه هم نمیکرد!… اما تو در اوج عصبانیت گریه میکردی و اصلآ از وضعیت موجود راضی نبودی(قربونت برم که الانم تا شرایط عوض شه نمیتونی قبول کنی و کلی گریه میکنی!!)
چند ساعت بعد از دنیا اومدنت عکاس بیمارستان اومد و گفت ازش عکس بگیریم برای یادگاری و …ما هم که طبق معمول از عکس استقبال کردیم ولی چون تو تازه خوابت برده بود گفتیم یه ساعت دیگه بیاد که چشمات باز باشه آخه وقتی چشاتو باز میکرد خیلی نازتر میشدی با چشمای درشت و گیرای مشکی، عکاس گفت ما قلق بچه ها رو بلدیم و الان خودم بیدارش میکنم بعدشم کلی حرکات مختلف و …بنده خدا خبر نداشت که تارای ما به این راحتی ها هم نیست ، خودمونم نمیدونستیم …خلاصه 5 تا عکس در خواب ناز گرفت …و چون همش تو خواب بود ما یکیشو برای چاپ انتخاب کردیم.
دو شب بیمارستان بودیم و مامان اکرم کلی تو زحمت افتاد(بازم ممنون )
بعدشم که اومدیم خونه و چون فضای خونه برای تو سرد بود و هنوز رادیاتور ها روشن نشده بودن بابا بهنام رفت و یه بخاری برقی خرید و زندگی در کنار تو شروع شد…
تو ۱ ماهگی به عکس آلیس رو دیوار لبخند معنی دار میزدی ، خییلییی دوسش داشتی.
سمت راست ۱ ماه و ۲۳ روزگی از عروسی برگشته بودیم و سمت چپ تیراژه ۱ ماه و ۲۷ روزگی

خوابت دقیقآ از 29 روزگی بهم خورد و شبا بیدار میموندی، شیر خوردنت خیلی زیاد شد و نیمساعت میخوردی 10 دقیقه نمیخوردی و دوباره…الآن که آهنگایی که اون موقع پخش میشد رو میشنوم یاد خستگی ،سرما، گرسنگی و بی خوابی میافتم، بهنام می خنده میگه گرسنگی و سرما برای چی؟؟؟؟مگه غذا نداشتیم ؟خونمون سرد بود؟؟ (مریم پاییزی من که نیما خونده بود و عروسک بی نمک افشین) بیشتر از همه منو یاد اونموقع میندازن.تو این سن عاشق این دو تا عروسک بودی اردک و سگ کوچولو![]()

تازه سه ماهت که تموم شد شروع شیطنت ، یه روز اومدم دیدم از تخت آویزون شدی…هم وحشت هم شوق اینکه دخترم داره حرکت میکنه و از اون طرف تخت اومده این طرف(عکس پایینی)

برنامه مورد علاقت فقط فشن!!!اگه تموم میشد دوباره گریه میکردی تا من بیام پیشت!![]()
و بعد از اون هم که یه کم بزرگتر شدی عاشق بی بی تی وی شدی...
اینجا هم تازه یه ذره از کالسکه ات خوشت اومده ولی تا 1 سالگی درست و حسابی توش نمینشستی!

5 ماهگی تو و لحظه تحویل سال 1385![]()
![]()
![]()

اولین سوپی که برات تو ۶ ماهگی درست کردم خیلی خوشت اومد ولی خرابکاری من باعث شد دیگه لب به سوپ نزدی(تو پستهای همون موقع نوشتم)
قربونت برم که جای عروسکت نشستی عاشق این عکسم![]()
![]()
![]()

از ۷ ماهگی علاقت به بی بی تی وی شدید تر شد وقتی تو برنامه وسایل موسیقی اون پیانوئه میومد کلی کیف میکردی، کلی ازش خجالت میکشیدی(با خجالت میخندیدی و بهش یواشکی نگاه میکردی که مثلا اون تو رو نبینه
) و ذوق میکردی.
از 8 ماهگی شنا میرفتی(مثل شنای خشکی که بیشتر آقایون میرن) قربونت که از اولش هم دستای نازت قدرتمند بودن.
و از 9 ماهگی بالاخره لب به غذا زدیییییییییی![]()
سمت راست ۱۱ ماهگی اومدم دیدم سطل برنج رو گذاشتی زیر ات رفتی برای شیطونییییی
وسطی آغاز تحویل سال ۱۳۸۶ و سمت چپ شمال تابستان ۸۶

اینم چند تا عکس دیگه...
بازرسی یخچال ۱۱ ماهگی...رفتن از روی تخت و پاتختی روی میز توالت برای لذت از وسایل آرایشی ۱۱ ماهگی

یکسالگی اوج حساسیت ، تو یکی از برنامه ها یه زرافه میخواست آب بخوره میخورد زمین تو چنان گریه ای میکردی ...!!!!!بار اول و دوم که من وحشت زده اومدم پیشت و بعد کم کم فهمیدم تو برای اون گریه میکنی! یا اگه کسی تو یه کارتونی گریه میکرد تو شدید تر از اون گریه میکردی!!
تولد ۱ سالگی ...تو عکسهای پایینی حاضرت کردیم بریم آتلیه ولی خوابت گرفت و بد اخلاق شدی خودمون تو پارک عکس گرفتیم...

عزیزم تولد ۳ سالگیت مبارک
بهترینها و زیباترینها را برایت آرزومندیم...
مامان و بابا
*********************************************
پ.ن : ۳۰ مهر با جشن تولد شماره ۲ برمیگردیم!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پنج شنبه یه قرار نی نی سایتی بود ساعت ۴:۳۰ سرزمین عجایب...من و تارا اولین نفر رسیدیم !!ولی خوشبختانه ساناز و دانیال هم زود رسیدند ...چه پسر ماهی واقعآ دوست داشتنی و مهربون و مودبه
خلاصه یه کمی منتظر شدیم و کم کم سمیرا جون و رژین هم اومدن
خیلی خوب شد آخه نا امید شده بودیم دیگه کسی بیاد
رژین هم مثل تارا میخواست سریع خودشو برسونه بالا و شیطونی رو شروع کنه
یه دوست خوب هم همون موقع اومد سارا جون با مامانش و خواهرش ساناز که من اون موقع تا حدودی حدس زدم باید خودش باشه ولی در نهایت فکر کردم اشتباه گرفتم و ...ولی بعد از اون با هم بیشتر آشنا شدیم...
خلاصه از این همه دوست نی نی سایتی هیچکس نیومد...
ما هم رفتیم بالا
بچه ها حسابی بازی کردن وبهشون خوش گذشت...تارا هم که حسابی از هر چی دید ترسید آخه دو هفته ایه از همه چیز میترسه...مثلآ صفحه مانیتور بازی کامپیوتریهای سرزمین عجایب / تام و جری/ پلنگ صورتی/ بسیاری از کارتونهای مشابه/شوهایی که رقص نور داشته باشه/برنامه کودکی که صداهاشونو عوض کرده باشن/عروسک سرزمین عجایب و بقیه عروسکها و حتی برنامه های رنگین کمون و آقاجون سلیمون و بقیه اگه تو محوطه غیر از استودیو باشه تارا میگه خاموش کن!!
.....منم اذیتش نمیکنم هر برنامه ای بدش میاد کانال رو عوض میکنم... خودش کم کم خوب میشه![]()
خلاصه ما مامانها هم بیشتر فرصت کردیم صحبت کنیم در مورد بچه ها و کاراشون و ...شام هم همشون خوردن حتی تارا
که همیشه میگه سیرم غذاو خورد![]()

سمیرا جون بعد شام رفت و ما هم کمی بعدش رفتیم...
آخی... دانیال با من و تارا سوار اسمش نمیدونم چیه؟؟تابی که میچرخه!!!شد معلوم بود یه کم ترسیده و با ما غریب افتاده ناراحته ولی خودشو حفظ میکرد و خونسرد بود منم تند تند مامانشو نشونش میدادم یه کم آرومتر میشد![]()
موقع برگشت هم که ساعت ۸ بود اون مسیر هم که ترافیک ماشینا هم که همه شخصی
خلاصه منتظر تاکسی بودیم که یه اتوبوس خالی اومد تارا هم که همیشه عاشق اینه که سوار شه فقط هم تا حالا تو توچال سوار شده و فکر کرده چون اونجا خلوت بوده و آروم همیشه همینه
منم سوار شدم خیلی هم خوب بود تو اون ترافیک سنگین اونجا خلوت و اروم بود ولیییییییی...با یه تصادف مسخره مجبور شدیم پیاده شیم تارا هم که حساس !!!میگفت چرا تصادف کرد؟؟پیاده شیم!!...خلاصه هر جور بود رسیدیم پیش بابا بهنام و رفتیم خونه...
جای همگی خالی امیدوارم دفعات بعد همدیگرو ببینیم مثلآ همین فردا![]()
از اونجا که تاراخیلی بد خوابه عکس جدید از خوابش نداشتم و یه سری هم که مربوط به زیز ۱ سالش بود باید اسکن میکردم که دیگه وقت نبود در نتیجه یه عکس از ۳ روزگی گلم گذاشتم ...تازه از بیمارستان اومده بودیم...یادش بخیر...![]()
![]()
![]()
(پ.ن:عکس تارا به عکسها اضافه شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنون مهسا جون)

تولد تارا ۳۰ مهره
ولی از اونجاییکه ما همیشه براش ۲ تا تولد میگیریم یکی برای خونواده بهنام و یکی برای خونواده من
(البته تولدهای کوچیک که فقط عمو و دایی و ...رو شامل میشه و اگه قرار باشه تولد بزرگتری بگیریم یکی میگیریم ) و عمو بهروز اینا ۳۰ مهر نیستن در نتیجه جلوتر گرفتیم که اونا بیان.
۴ مهر یه تولد کوچولو ولی با کلی عشق و علاقه برای تارا گرفتیم ...
فقط خونواده بابایی و خونواده عمو بهروز مهمونمون بودن ...یه کیک درست کردم که تزیینش با اونی که میخواستم زمین تا اسمون فرق میکنه
میخواستم روش خامه باشه ولی خامه رو زیاد زدم بدریخت شد مجبور شدم شکلاتیش کنم ولی در کل خوب شده بود...(ژله رو هم چون از نی نی سایت یاد گرفتم عکسشو میذارم
بنظر خودم خیلی خوشگل شده بود.)

تارا شدیدآ منتظر بود لباسشو تنش کنم ...تو پست قبلی گفتم مامانم یه دست لباس خیلی ناز برای تارا دوخته بود و آورده بود ...این همون لباسه با کفشش که کادوی تولد تارا از طرف مامانمه(لباس عروس با تاجش و کفش) ما که خیلی خوشمون اومده و در تلاشیم تارا رو راضی کنیم بیاد آتلیه ازش عکس بگیریم.
خلاصه یواشکی لباسشو تنش کردم و فرستادمش تو اتاق همه کلی حال کردن از تیپ دخترم
ممنون مامان اکرم![]()

تارا و امیرحسین (پسر عموش) کلی کیف کردن با شمع و فشفشه امیر حسین که فقط از اول تا آخر شمع فوت میکرد...خلاصه خوب بود و به تارا که حسابی خوش گذشت...براش آهنگ تو و تو و تو تولدت مبارک (ایشان)رو گذاشته بودیم که واقعآ زیباست تارا هم حسابی کیف کرد و باهاش میخوند و میرقصید...
بعدشم که با امیرحسین کادوها رو باز کردن...دستتون درد نکنه
بعد هم شام و تمام...![]()

پست بعدیمو زود میام میذارم و بعد از اون تولد شماره ۲...با آرزوی سلامتی برای همه بچه های نازمون و پدر و مادرشون![]()