
سلام به دوستان خوبم
با آرزوی سلامتی و خوشی برای همگی![]()
امروز پنج شنبه یه قرار وبلاگی بود با برنامه ریزی آیدا جون مامان لاریسا خوشگله ، محل قرار هم بوف جام جم ، ما ساعت پنج و اندی رسیدیم ، اونم ماجرایی داشت که دسته گل آقای راننده آژانس بود که اشتباهآ ما رو برد بوف بالاتر از باغ فردوس
میگفت من جاشو اشتباه میگم ولی اون چون محل کارش اونجاست خوب بلده و ... ، در عوض 2 تا کارت اینترنت مجانی هم نصیب ما شد بازم بوف باغ فردوس دیدن من اشتباه رفتم برای تبلیغشون کارتها رو دادن
، خلاصه همه رسیده بودن ، مامان مهسا و کوروش کبیر شیطون که نذاشت یه عکس درست حسابی ازش بگیرم ، ساناز جون و دانیال ، آیدا و لاریسا جون ، وآقا کوشا و آریان عزیز و امیر رضای گل و ایلیا جون... اسم ماماناشونو هم نمیدونم !
(دیگه اسمی یادم نمیاد امیدوارم کسی رو یادم نرفته باشه ) و امیدوارم قرارهای بعدی بیشتر هم رو ببینیم و آشناتر بشیم
بچه ها حسابی بازی کردن و بعدشم یه عصرونه ای خوردن و دوباره بازی!!! بابا بهنام هم از شرکت اومد اونجا و شام خوردیم و برگشتیم. شب خوبی بود خیلی از آشنایی با همه دوستانم خوشحالم.
خدمت همه دوستان عزیز بگم من تقریبآ دو ساعته که دارم با tinypic سرو کله میزنم
ولی هنوز برام یه عکس هم آپلود نکرده
و من الانه که دیگه قاط بزنم ...پس فعلآ میرم ...قراره تا ۱۰ روز دیگه ADSL مون راه بیفته
بلکه بتونم عکس بذارم...باور کنید همه عکسا رو سایزشو درست کردم و اومدم سریع آپ کنم که اینطوری شد![]()
پس فعلآ تا بعد...شب خوش![]()
سلام به همگی...
بعد دو هفته اومدم...باید کمی زودتر آپ کنم
اینبار کارای تارا رو میخوام ثبت کنم ، بچه ها به سرعت بزرگ میشن و خیلی حیفه که حرف زدناشون و کاراشونو یادمون بره...تارا با اینکه کاملآ واضح و شمرده صحبت میکنه ولی هنوز این کلماتو اشتباه میگه :
آشپزخونه = آشبخونه
خوشگل = خوشل
حوصله = ووصله
تخم مرغ = ترپئو یا ترپئوخ
کاغذ = هاغذ
پازل = هازل (این دو تا رو درستشو میتونه بگه ولی بهش میگیم ، میگه من راحت ترم بگم هاغذ و هازل!!)
آلبوم = آ لبول
وبلاگ = وولاگ(بر وزن وبلاگ)
کمک = تمک
کتاب = ککاب
چرا = ترا
اصلآ = اصگآ
موقع حرف زدن همین کلمه های اشتباه حرفاشو خیلی شیرین میکنه ، وقتی در حال خرابکاری باشه و بهش بگم این کارو نکن میگه " اصگآ تو برو ، چیکار داری؟! " یا وقتی یه کاری رو نخواد انجام بده میگه " من ووصله ندارم!! "
وقتی وبلاگشو تو صفحه مانیتور میبینه زود میگه"واااااااای چقدر وولاگم خوشل شدهههههه"
چند روز پیش مامانم اینجا بود ، تارا رو چارپایه رفته بود و داشت بقول خودش دستاشو میشست ولی در اصل آب بازی بود مامانم گفت : تارا بیا پایین ، تارا گفت : آخه پاهام چسبیده به چارپایه"!!!
دیروز گفت : مامان میدونی لینا لوبه ای چیه؟؟(منظورش لوله ای بود) من گفتم چیه؟ گفت : یه جور پفکه ، با رنگ طبیعی
(وای من شاخ دراوردم آخه ما اصلآ این تبلیغارو نمیبینیم!!!احتمالآ تو آگهی های قبل از برنامه عموپورنگ دیده.) ازش پرسیدم کجا یاد گرفتی؟ گفت : تو تبلیغ دیدم! بعدشم کلی خندیده.
قوه تخیلش حسابی قویه و برای خودش کلی داستان خیالی داره، به مامانم میگه : قبلناااااا تو کوچیک بودی من تو رو میبردم دستشویی، بعددددددددد یه بار تو افتادی تو دستشویی تو سوراخش!!!!!!!بعد من تو رو آوردم بیرون شستمت!!!!!!!


موقع حاضر شدن برای بیرون لباساشو میاره میده به بهنام میگه "بیا لباساتو بپوش!!! چرا لباساتو گذاشتی تو کشوی من؟؟؟؟!!!!" ![]()
شعر خوندنش عالیه شعر تیتراژ برنامه عمو پورنگ رو حفظه و بلند بلند میخونه: تک تک و تک تک بزرگ و کوچک خوش اومدین به شبکه کودک بچه ها شادن شادی میارن .......... شعرای الکی هم که فراوون میخونه همه هم قافیه دارن و با یه آهنگ کاملآ مشخص میخونه!
از وقتی 3 سالش تموم شده هر کی بهش میگه چند سالته میگه " 3 سالم تموم شده رفتم تو چهار ماهگی
!!!!!!!!!! ولی یکی دو روزه درستشو میگه 4 سالگی.
عاشق ورزش و رقصه ، تو خونه دائم میگه " آهنگ شاد بیار، ایرانی نباشه!!!!!!"
ولی منظورش اینه که ایرانی باشه چون ما بیشتر کانالای وی وا و ... رو میبینیم که آهنگ ایرانی نداره و تارا رقصش نمیاد برای همین منظورش آهنگ ایرانیه.
هنوزم خرابکاره و اگه دستش به لوازم آرایش برسه همه رو باز میکنه و میزنه و خوشبختانه متوجه شده که ریمل باز نشه بهتره و بازش نمیکنه، رژ رو هم تمیز میزنه ، فقط سایه اگه از این پودری ها باشه همشو خالی میکنه...
امروز بردمش مهد کودک ، افتخار داده و اومده تو و یه ده دقیقه ای با هم اونجا بودیم
، هنوزم باورم نمیشه!!حالا قراره بازم ببرمش تا شنبه تو حیاط و خیلی کوتاه تو کلاس ، از شنبه مدیر مهد گفته بذارش و برو و ده دقیقه بعد بیا دنبالش و تا چند وقت این روش ادامه بدبم و کم کم تایمش ببریم بالا! منم که نمیدونم اگه بذارمش برم چی بشه ممکنه حسابی جیغ بزنه و کلآ زده بشه!!! اگه تجربه دارین کمکم کنین که حسابی احتیاج به همفکری دارم.![]()
تو تنقلات همچنان عاشق کاکائوئه...بعدشم بستنی به شرطی که روش کاکائو باشه یا سالار میهن باشه...
خونه مامان فاطمه میریم میره از آب سرد کن یخچال آب بخوره اول میگه " یه لیوان تمیز به من بدین ، این که اینجاس دهنیه" !!!
غذا خوردنش یه هفته اس بهتر شده علتشم اینه که بهراد (پسر خاله من که همسن تاراس) خیلی زورش زیاده و تارا فقط قصدش اینه که قوی بشه تا زورش به بهراد برسه!!!!! یه دلیل دیگه هم اینکه بزرگ بشه برنامه عمو پورنگ و در آینده هم عروس بشه و بابا بهنام دوماد!!!!!
نقاشیش خیلی خوبه ! صورت رو یه دایره کاملآ گرد و مرتب میکشه ، برای چشم دو تا دایره تو خالی میکشه بعد توی اونا دو تا نقطه ، میگه اینم توی چشمش! اگه عکس بابا بهنام باشه دماغشو خیلی بزرگ میکشه !!!
یه بار بهنام رفت نقاشیشو ببینه گفت: تارا چرا اینقدر دماغشو گنده کشیدی؟؟؟ تارا هم گفت " خوب تویی دیگه!!!!!!!!!!!دماغت گندس دیگه!!!!
جدیدآ هم که بساط رنگ انگشتی براهههه!! و حسابی هم خودشو هم زندگی رو رنگ میکنه...یه وایت بورد هم داره با اونم خیلی صفا میکنه.
اگر هم عکس من باشه حتمآ موهاشو بلند و با مداد زرد میکشه میگه " موهات بوره!!!!
بعدم میگه من موهام قهوه ایه بزرگ شدم مثل تو طلایی میکنم!!!!
همچنان عاشق عرفان (پسر خاله من که 10 سالشه) هر روز میگه برام تولد بگیر عرفان و فرنوش بیان با ناهید خاله.
ما هیچکدوم اهل تماشای فوتبال نیستیم ، ولی تارا عاشق فوتباله!!!!!!!!! چند روز پیش داشتم کانالهارو عوض میکردم یهو گفت : همون فوتبال بذار باشه"!!!!!
و نشست تا آخر نگاه کرد و منتظر بود گل بزنن .
امروز دیدم زیاد با بینیش ور میره گفتم بیا اینجا کمکت کنم، نیومد رفتم پیشش گفتم وای ببین جوجوی دماغت سوار اسکوتر شده !!!!(خودمم نمیدونم چرا اینو گفتم!) بذار زود درش بیارم ، خیلی خونسرد گفت " داری چرت و پرت میگی" !!!
تو بازیها قایموشک (قایم باشک) خیلی دوست داره
، یه بازیم با هم میکنیم که تارا خودش درست کرده ، میاد تو اتاق خواب میگه اینجا هاله؟؟ منم باید بگم آره ! بعد تخت نشون میده میگه این چیه؟ من باید بگم مثلآ مبل و خلاصه همه چیز عوض بشه!!
و هنوزم با انگشت کوچیکه و انگشت بزرگه پای من حرف میزنه و من باید از طرف اونا با صداهای نازک و کلفت باهاش حرف بزنم!!!خیلی عجیبه نه!!!!!!!![]()
در طول روز هم چند باری هوس بیبی شف و ...میکنه، یاد بی بی تی وی به خیر!!
با تلفن هم که همچنان واقعی و خیالی صحبت میکنه ، اول حرفش میگه "سلام ، خوبی؟ چه خبر؟ ..."
حرفشم که نموم میشه میگه "خواب دیگه کاری نداری؟ سلام برسون! گوشی رو قطع کن! " تلفنهای خیالیش جدیدا کم شده ولی تا چند ماه پیش زیاد بود که گوشی رو میداد منم با اون طرف حرف بزنم معمولآ دایی مهران و آرزو جون بودن یا مامان اکرم و مامان فاطمه و...
موقعی که تلفنهای کاری دارم بهش میگم ساکت باش تا من حرفم تموم شه !! خوشبختانه گوش میکنه و تا آخر حرف من ساکت میشینه...قربونش برم عاقل شده.
یه خبر عالیه دیگه اینکه سری پیش که بردمش دکتر خیلی بهتر از قبل بود و تا حدودی همکاری کرد، لا اقل اینکه سر تا پای دکتر جای کفش تارا نبود!!!
نکات مثبت :مسواکشو مرتب میزنه اول من براش میزنم بعد خودش / شبا تو تختش میخوابه/عاشق ورزش و رقص و موسیقیه/ عاشق نقاشی و عکاسیه(من خیلی دوست دارم تارا تحصیلاتش در آینده تو یه زمینه هنری یا ورزشی باشه)و....
دفعه بعد با عکس میام ...تاینی پیک اذیت میکنه
!!!!شب همگی خوش...