
سلام ...با بهترین آرزوها![]()
اول از قرار وبلاگی شنبه بگم که بازم کهنه شده!!!
ولی خیلی عالی بود من و تارا ساعت 4:50 دقیقه رسیدیم سر قرار،دوستانی که اومدن آرش و مامان آرزو ، دانیال و مامان ساناز ، شهراد و مامان مرجان ، نازنین فاطمه و مامانش ، کوشا و مامانش ، مهدیار و مامانش ، لاریسا و مامان آیدا و آئین و مامانش بودن ،من از دیدن همگی بسیار خوشحال شدم
، دوستانی که تا حالا ندیده بودم و خیلی دوست داشتم ببینمشون نتونستن بیان ! و دوستان دیگه هم که نیومدن دوست داشتم دیدار تازه ای باهاشون داشته باشم ولی نیومدن خیلی جاشون خالی بود. متاسفانه عکسی از قرار ندارم حتمآ دفعه بعد جبران میکنم!
بچه ها طبق معمول بازی کردن و خیلی هم با اشتها شده بودن ، آیدا جون دونات خریده بود و بچه ها حسابی خوردن... بیشتر بچه ها ساعت 6:30 رفتن و ما و کوشا جون و مامانش و آئین جون و مامانیش موندیم ، بابا بهنام هم اومد و یه عصرونه ای خوردیم ...تارا روابط عمومیش خیلی بهتر شده یه دختر 4 ساله اونجا بود، تارا رفت پیشش و گفت : من یه دختر خانوم 3 ساله ام!!! (برام بی نهایت جالب بود که تارا خودش سر صحبت رو با یه نفر باز کرده اونم به این زیبایی) و با هم دوست شدن ، اسمش آنیتا بود و خیلی دوست داشتنی ، حیف که از دوتاییشون عکس نگرفتم.آنیتا نشست و خاله صورتشو نقاشی کرد و تارا تحت تاثیر آنیتا برای اولین بار دلش خواست که این کارو بکنه ، منم به خاله گفتم یه طرح کوچولو باشه که صورتش زیاد رنگی نشه ، خلاصه تارا حسابی خوش گذروند.


ساعت 8 رفتیم و چرخی تو فروشگاه زدیم و بابا بهنام برای خودش پیراهن و کراوات خرید و من و تارا هم فقط دونات خریدیم!! ساعت 9:30 که سوار ماشین شدیم تارا خوابش برد و تا صبح ساعت 9:30 خوابید.
تو این چند روز تارا جای خاصی نرفته ، فقط بازار مبل و کتابفروشی و خونه بابایی (که امیر حسین پسر عموی تارا هم اونجا بود و سرگرم شدن، فروز جون تخصصشو گرفت و دیگه خانواده عموبهروز تارا برگشن تهران
)

تارا در بازار مبل...حسابی نظر میداد " این چقدر رنگش قشنگه!" "بنظر تو این جنسش خوبه؟" " میزمونو خریدیم کجای اتاق بذاریم؟!" موقع برگشت تو ماشین گفت بریم پارک...بهش گفتم"عزیزم الان میز خریدیم خسته ایم" گفت " کو میزمون ؟!!" قربونش برم فکر کرده بود بازم مثل صد دفعه قبل بدون میز داریم برمیگردیم!یا باید تو ماشین جاش میدادیم!!
و در رابطه با این اخلاق تارا که به هر موضوعی و هر تغییری واکنش اساسی نشون میده داستان امروزمون رو میگم :
امروز قرار بود از قالیشویی بیان برای شستشوی مبلها، تارا هم که حساسسسسسسسسس!!تمام روز میگفت کی میاد؟ ساعت چن میان؟ چه طوری میشورن؟ بگو نیان!! خلاصه تارا رو بعد از ظهر ساعت 4 خوابوندم و قرار بود ساعت 6 بیان ، تا تارا خواب بود من فرشها رو لول کردم که بذاریم کنار کثیف نشه بهنام هم تازه اومده بود خونه و داشت میوه میخورد، تارا منو صدا زد رفتم دیدم بیدار شده ولی از اتاق بیرون نمیاد ،(میدونستم الان واکنشش به جمع شدن فرشها شروع میشه و داستانی داریم!!) گفتم بیا با بابا سیب بخور ، جوابمو نداد و تو فکر بود ، با صدای خیلی آروم مثل در گوشی گفت: "چرا فرشو جمع کردی؟ " (این طور مواقع اینطور با صدای آروم حرفشو میزنه!!) گفتم : آقایی که فرشها رو میشوره میخواد بیاد جمع کردم کثیف نشه و ...و برای اینکه زیاد مهم نشه براش گفتم من میرم سیب بخورم توهم بدو بیا...فرش رو گذاشتیم تو اتاق تارا و ....خلاصه 5 دقیقه گذشت و از اتاق بیرون نیومد رفتم دیدم رو تخت دراز کشیده پشتشو کرده!!رفتم کنارش باهاش شوخی کنم و بیارمش دیدم فسقلی ما بی صدا اشک ریخته!!!!!
(الهی که من قربون این همه احساس و توجهت برم کاش یه کم ریلکس تر بودی ! )خلاصه بغضش ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن!!!!دیگه آروم هم نمیشد! فرش رو از اتاقش دراوردیم گذاشتیم تو اتاق خودمون شاید آرومتر شه نشد که نشد...آخر سر بهنام بردش بیرون تا آروم شد...خلاصه شبی بوددددددددددددددد!!!
و یک اتفاق بسیار مهم!!! دیروز رفته بودیم عکاسی ، تارا بالاخره حاضر شد بیاد تو آتلیه و عکس بگیره!!
این عالیه از نظر من !! تو پست بعدیم عکسشو میذارم.
دخترک حساس من ، خیلی محتاطانه با هر موضوعی برخورد میکنه!! و زمان میخواد تا اعتمادش به جایی یا کسی جلب بشه!
تو عکاسی آروم نشسته بود رو صندلی و لبخند زیبایی میزد...بعد از عکس گفت"میخوام برم کلاس عکاسی!" امیدوارم علاقه مندیهات رو دنبال کنی و موفق باشی! من و بهنام افتخار میکنیم دخترمون یه هنرمند باشه ![]()
و اولین سوال دخترم در زمینه دی ن و مذ ه ب!! " مامان چرا مامان فاطمه نماز میخونه؟؟؟" چیزی که امیدوارم با جوابهام و نوع آموزشم بتونم راه درست رو نشونش بدم! نه اینکه من نشونش بدم نه! خودش راه درست رو پیدا کنه! راهی که جدا از اعمال تکراری اجدادمون باشه! نمیخوام وارد جزئیات بشم ولی چیزی که مسلمه اینه که من به هوش و ذکاوت دخترم ایمان دارم!!
و مطمئنم هوشمندانه راه درست رو پیدا میکنه... هر چی باشه دختر بهنامه!!از جزئیات میگذریممم!
چندتا از جمله های تارا:
بهنام داشت یه شعر من درآوردی میخوند ، تارا رفت پیشش گفت :
تارا: بابا این شعرو خودت ساختی؟!!
بابا : آره عزیزم.
تارا: واقعآ!!!![]()
داشت با بهنام میرفت بیرون ، بهش گفتم کلاهتو بر نداری ها...
تارا : نه ، مشکلی ندارم باهاش!!
بابای بهنام خونمون بود،برای اینکه سر به سر تارا بذاره گفت: بابا بهنام، بابای منه! تارا هم خیلی سریع و خونسرد گفت: تو هم چه حرفایی میزنی ها !!! و بهش خندید و رفت.
آدرس خونمونو بلده و وقتی ازش میپرسیم کامل میگه.
یه احساس خاصی به پلیس داره! هم احترام هم ترس !! و هر وقت تو خیابون پلیس ببینه خیلی آرو روشو برمیگردونه مثلآ من تو رو ندیدم، البته دلیل اینکه تو صندلی ماشینش میشینه هم فقط همین آقا پلیسه!! چند ماه پیش گفت : چرا من باید تو صندلیم بشینم؟ منم گفتم : آخه تو خودتو دوست داری ! دلت نمیخواد که جات بد باشه و خطری پیش باد ! آقا پلیس هم تو رو خیلی دوست داره و اگه ببینه تو تو صندلیت نیستی ناراحت میشه اونوقت به من وبابا میگه چرا تارا رو جای بدی گذاشتید!! از همین جمله به بعد دیگه نشست که نشست!!!
این شعرو هر روز میخونه
آقا پلیسه زرنگه با دزدا خوب میجنگه
میخوره برگ کاهو میدوه مثل آهو![]()
بچم شعرای عجیب غریب میسازه دیگه!!!
این عکسا رو خودش از عروسکش و سفرش انداخته! عروسکشو مینشونه جاهای مختلف و عکس با فاصله ها و مدلهای مختلف ازش میگیره!


عاشق سفرشه و حتمآ باید ظرفها رو رو این سفره بچینیم!
و بازم من ! از او آموزشگاهه پولمو گرفتم و جای دیگه ثبت نام کردم ، و از شنبه کلاسامو شروع میکنم. هنوز باورم نمیشه که بالاخره اقدام کردم !!
مروری بر چند روز گذشته
24 آبان تولد نی نی سایتی داشتیم که دیگه چیزی نگم بهتره ، خیلی قدیمی شده و دوستان دیگه حسابی تو وبلاگاشون زحمت کشیدن ولی اینو بگم که برخلاف پیش بینی من تارا عالی بود و حسابی بهش خوش گذشت ، باهره جون و همسرشون کلی زحمت کشیده بودن ، بازم از همه دوستانی که اومدن متشکرم خیلی خوشحالمون کردن، با اینکه خیلی کهنه شده ولی منم چند تا عکس میذارم !




1 آذر تولد مامانم و 6 آذر تولد مامان بهنام بود، امیدوارم سالم و شاد باشید ، خوشیهای ما بسته به خوش بودن و سلامتی شماست.

تو این مدت گشت گذار حسابی ردیف بوده ،سرزمین عجایب،دنیای کودک بوستان،بوف جام جم ، مهمونی و تولد...و بازم اذیت شدن ما از غریبی کردن تارا، 1 آذر تولد امتیس دعوت بودیم تولدت مبارک عزیزم(عمو رضا و تهمینه جون از دوستای خوب من وبهنام هستن و امتیس دختر بانمکشون از تارا 1 ماه کوچیکتره) تارا با دیدن بساط ارکس و عروسکهایی که اومده بودن(لباس عروسکا که آقایون میپوشن) زد زیر گریه(نمیدونم چرا هنوزم اینکارو میکنه؟! با اینکه تو تولدهای زیادی ارکس بوده و تارا کلی رقصیده!) و حسابی یه حالی بهمون داد یه ساعتی اونجا بودیم ولی برای اینکه هم خودش بیشتر ناراحت نشه هم ما و بقیه، خداحافظی کردیم و رفتیم! و کلی عمو رضا و تهمینه جون ناراحت شدن که ما نموندیم...وقتی اومد بیرون میگفت" ولش کن تولد امتیس!!!هر وقت تولد عرفان بود منو ببر"!!! معلوم شد از جمعی که نمیشناخته خوشش نیومده!عکس هم ازش ندارم ...عکس دم دست از امتیس هم ندارم!![]()
پنج شنبه با سحر جون و شانلی جون قرار داشتیم خیلی عالی بود مرجان عزیز رو هم دیدم و خیلی از اشناییشون خوشحالم. شانلی هم خیلی با کلاس و نازه! سحر هم خیلی دوست داشتنی تر از اونیکه فکر میکردم بود . به امید دیدارهای بیشتر با همه دوستای خوبم.هیچ نتونستیم عکس دسته جمعی بگیریم یا لااقل با سحر یه عکس بگیرم!!چون بچه ها همکاری نمیکردن!فقط همینا رو دارم...



فقط عاشق بازی و تفریحه از این که کلاس خاصی ثبت نام کنه و مجبور باشه تو زمان مشخصی زیر نظر مربی کاری رو انجام بده متنفره!! بخاطر همین مهد کودک هم نمیره !! فقط جاهای تفریحی رو میپسنده! میخوام ببرمش نمایش عروسکی که یه ساعت یه جا بشینه و ببینه شاید تاثیری داشته باشه!! من که حسابی مشکل دارم فکر کنم باید با یه مشاور صحبت کنم اگه مشاور خوب سراغ دارین که راحت هم وقت بده و از همه مهمتر خوش اخلاق و با حوصله باشه بهم معرفی کنین...ممنون دوستان!
تارا و رنگ انگشتی
نقاشیهای تارا

تو این نقاشی میگفت " اسم این مریمه! دندونم داره!!"

کارای تارای نازم
- داشت با بهنام توپ بازی میکرد گفت "آدم فوتبالا توپ رو اینطوری میندازن"
قربونش برم منظورش فوتبالیستا بود!
- خیلی حساسه! چند روز پیش داشتم میذاشتمش تو صندلی ماشینش اذیت میکرد و نمیرفت، جامونم بد بود و ماشینا با سرعت میرفتن من با صدای بلند گفتم بشین دیگه!! وقتی اومدم سر جام با لحن غمگینی گفت" بهم برخورده" !!! منم شرمنده شدم و کلی عذر خواهی کردم ازش!![]()
- کنار بهنام دراز کشیده بود، یه دستی به موهای بهنام کشید گفت " به موهات چی زدی نرم شده؟! کرم مو زدی؟! "!!!![]()
- بهش میگم میخواهیم بریم خونه بهراد ، میگه " نریم!! بهراد کارای بدی انجام میده! باید صبرکنیم بزرگتر بشههههههه دیگه منو اذیت نکنه! "
- یه کارت برداشته بود آورد پیش من گفت " اگه رو این بنویسم ، مسئولیت داره؟!
" این کلمه رو دیگه نمیدونم از کجا یاد گرفته که کاربردشم بلده!!
- تا دیروزعرفان رو خیلی دوست داشت ، اول وآخر هر حرفش عرفان بود ، خونه هر کی میرفتیم از عرفان تعریف میکرد ! " عرفانو میشناسی؟ دوسش داری؟ عرفان خیییییلی بزرگه! و ...." خلاصه کلی براش خیلی مهم بود، ولی دیروز که خونه عرفان بودیم عرفان سربه سرش گذاشته ، تارا هم حسابی از دستش عصبانیه! قربونش برم دیروز با عرفان تو اتاق بودند دیدم صدای تارا میاد که بلند میگه " بده به من ، اذیت نکن و..." بعد داد زد "ااااااااااااه!! ای بیشووووووووورررر"!!!
(خیلی با نمک گفت )جدآ تا حالا این حرفو نزده بود ! بابای عرفان گفت کی بود حرف بد زد؟ تارا هم از اون لحظه سرسنگین شد و گفت بریم خونمون !! قربونش برم نمیذراه از گل کمتر بهش بگن! قهر میکنه و میره! از امروزهم میگه عرفان کارای بدی میمنه...کسری پسر خوبیه!! وااااااای از امروز کسرا میشه یه اسطوره برای تارا!!!(البته قول داده دیگه حرف بد نزنه)

- هنوزم گاهی کشوی لباسای منو خالی میکنه و برای اینکه منعش نکنم میگه " مامان لباسات اینقدر خوش رنگههههههههه من نمیتونم نگاشون نکنم!! بعد یه لباس میاره میگه " مامان چرا این رنگ رو نمی پوشی؟! این خیلی خوشگله! " بهد میگیره جلوی خودش میگه " من بپوشم قشنگ میشم؟؟"
- آهنگی که ابی و کامران-هومن با هم خوندنو برای اولین بار داشت گوش میکرد، {آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟! آدم میتونه بد باشه،مگه فرشته هم بده؟!} گفت " مامان یعنی چی مگه فرشته تنبله؟!!!
کلا جدیدآ هر آهنگی رو گوش میکنه میپرسه یعنی چی ...؟! قربونش برم که مثل خودمون ترانه دوست داره.
- بهنام داشت کانالها رو عوض میکرد یدفعه گفت" بذار همون باشه ! من از لباسش خوشم میاد!!" قربونت برم که PUSSY CAT دوست داری!
برنامه های مورد علاقه اش: بارنی – دنی و ددی (baby tv که قطع شده حالا تو NBC 3 میبینه) – عمو پورنگ – و نوارهای ضبط شده ای که از BABY TV داره!
غذاهای مورد علاقش : کتلت – کوکو سیب زمینی – ماکارونی – و از همه بیشتر دل و جیگر!!! خیلی برام عجیبه که با این که بد غذاست ولی اینو دوست داره!

و من!! از اونجاییکه کلا آدمی هستم که دنبال کاری رو نمیگیرم و کمی پشت گوش میندازم! هنوز نرفتم گواهینامه رانندگیمو بگیرم! قبل از داشت تارا که برام زیاد مهم نبود پشت رل باشم چون همش با بهنام با هم بودیم ، بعد بارداری ، بعد زایمان و بچه کوچیک بدون کمک ، بعد تارایی که مهد نمیره ... و الان قراره بمونه پیش مامان بهنام! حالا که ثبت نام کردم بیشتر از 1 ماه گذشته هنوز کلاسا شروع نشده و رسمآ سر کارم گذاشتن! فردا میرم جای دیگه ثبت نام میکنم و اگه با زبون خوش تا آخر هفته پولمو ندن ازشون شکایت میکنیم.
خوب!! اینم از این!!! سعی میکنم دفعه بعد زودتر آپ کنم![]()
من اصولآ آدم احساسی ای هستم و اگه وجود بهنام نبود دائم به بدبختی انسانها و مشکلات آدما فکر میکردم و نهایتآ هر روز بیشتر به حس پوچی میرسیدم!!ولی بهنام شدیدآ برخورد میکنه ! و خوب در کل هم انسان میل به شاد زیستن داره و من هم بالاخره هر بار بعد از یه دوره ای بازم به خرید و جشن و شادی و ...میپردازم...و از وقتی تارا رو دارم بیشتر به خودم تذکر میدم که این مشکلات و بدبختیها همیشه بوده و هست و من باید به آینده دخترم فکر کنم و اونو تو بهترین شرایط بزرگ کنم!
ولی امشب یه صحنه کوچولو بازم منو دگرگون کرد...با تارا و بهنام رفتیه بودیم بوستان که بهنام خرید کنه تارا از همون اول گفت من بدم میاد از مغازه بریم بازی...منم بردمش دنیای کودک و ۱ ساعت سرگرم بود بعدم بخاطر اینکه تعطیل شد آوردمش بیرون! از همون لحظه شروع کرد به گریه و غر زدن که من حوصلم سر رفته!!!!! من و بهنام کلی باهاش حرف زدیم که تو همین الان بازیت تموم شده ولی تا نیمساعت بعد که از بوستان دراومدیم همچنان گریه میکرد براش کلی خوراکی و ...خریدیم و منم کلی بوس و نوازش که بازم میارمت! تو پیاده رو که میرفتیم سمت ماشین یه پسر بچه از این فال فروشا نشسته بود حدودآ ۵ ساله! حالا ساعت ۵/۱۰ شب تو هوای سرد با لباس معمولی با جثه خیلی ریز روی زمین تکیه داده بود به سنگ و زل زده بود به یه نقطه! من یهو قاطی کردم!! که چرا بچه من اینقدر لوسه که بعد از ۱ ساعت بازی و خرید و مامان و بابایی که دارن باهاش مدارا میکنن هنوز داره گریه میکنه!!! کاری به این بچه گدا ندارم ولی بازم رفتم تو فکر امثال این بچه ها که چرا بیگناه زندگی رو با این همه سختی تحمل میکنن؟! فقط چون دو نفر دیگه خواستن یکی دیگه رو اضافه کنن به جمعشون براشون کار کنه!!!یا دلایلی مسخره تر از این!! تحمل سختی کشیدن یه بچه خیلی سخته!!
خدایا همه بچه ها رو ار بهترینها بهره مند کن...همه بچه ها فرشته ان و لایق بهترین زندگی!