
سلام! بالاخره بعد از کلی اول زبون خوش و کم کم دعوای دوستای گلم بنده آپ کردم!! حالا نمیدونم از کجا بگم؟!![]()
![]()
اول از کریسمس بگم...با تاخیر طولانی کریسمس بر دوستان مسیحی و تمام دوستانی که این روز رو بهونه ای برای شادی بیشتر و دوستی بیشتر با دیگران میدونن مبارک...تارا تو تبلیغ ها درخت کریسمس رو میدید و خیلی خوشش اومده بود ما هم چند روز قبل از کریسمس براش یه کاج کوچولو خریدیم و با هم تزیینش کردیم ، بعد که با کلی ذوق بهش گفتم : تارا درختت خوشگل شد؟ دوسش داری؟ جواب داد : نه!!پس چراغاش کو؟؟اینکه اصلآ روشن نمیشه! (چون کاجش کوچولو بود و لامپایی که اون مغازه داشت خیلی سیم بلند و لامپای بزرگ داشت اون موقع نخریدیم که بعدش یه ظریفشو براش بخریم) که خلاصه زد تو ذوق ما ،البته ما هم هنوز لامپ نخریدیم!
تارا و کاجش

حالا از تولد کسرا بگم ...6 دی به مناسبت تولد برادرزادم کسرا(همون کسرا بزرگ!!بقول تارا) خونه دایی مهرداد دعوت بودیم.

کسرا جون امیدوارم خوشیهای بزرگتر زندگیت رو جشن بگیری![]()
مامان اکرم تارا رو آرایش کرد و موهاشو درست کرد
، خیلی خوشگل شده بود، خیلی جالبه وقتی مامانم درستش میکنه ناخودآگاه میره تو حس خاصی و دیگه هیچکس رو تحویل نمیگیره! دائم تو ژسته و با کسی حرف نمیزنه!
تارا آماده رفتن به تولد

از اونجاییکه من میدونستم تارا با دیدن مهمونا و مخصوصآ ارکس شدیدآ عکس العمل نشون میده و گریه میکنه!! تصمیم گرفتم نیمساعت زودتر از بقیه برم، من و تارا و بهنام زود رفتیم ولی فایده ای نداشت و تارا گریه رو شروع کرد!! با اومدن عمو حسن!!خواننده که دیگه هیچی انگار تارا وحشتناک ترین موجود زندگیشو دیده!!
تا باندهارو بذارن و بقیه مهمونا بیان مامان اکرم رسید
، واقعآ نمیدونم مامان من چیکار میکنه؟!! تارا از این رو به اون رو شد! بالاخره اعتماد کرد و اومد تو اتاق و از همه عجیب تربا آقای خواننده دوست شد، همه شاخ دراورده بودن!!!، این همون تاراس؟!!
تارا بعد از کلی گریه تازه اومده تو اتاق


دیگه از اول تا آخر مجلس تارا پابه پای بزرگا رقصید و خیلی جالب بود که دخترم امسال برای اولین بار رقص چاقو هم کرد!
عمو حسن (خواننده) گفت بچه های هم سن کسرا بیان به نوبت رقص چاقو کنن ، بچه ها که رفتن تارا هم دنبالشون رفت ، از بزرگ به کوچیک رقصیدن و آخرین نفر نوبت تارا شد، مامانم بهش یاد داد که باید با چاقو (که البته از این طلقی ها بود) برقصه ، تارا هم خیلی ناز رقصید...کلی کیف کردیم .(حیف که عکس ندارم فقط فیلمه )و بازم مثل پارسال موقع تانگو تارا با بهنام رقصید و بنده بوق بودم ! مامان اکرم دستت درد نکنه اگه تو نبودی تولد کوفتمون میشد!!!![]()
تارا و کسرا

تارا و شمیم و ماهک

خسته بعد کلی رقص

موقع رفتن به تولد مامانم تارا رو که آرایش کرد بهش
گفت:وای چقدر خوشگل شدی ، الان دایی مهرداد تو رو ببینه دیوونه میشه!!(حالا نمیدونم چرا این کلمه رو گفته ولی منظورش از شدت خوشگل شدن تارا بوده دیگه!) حالا اینو داشته باشید تا بقیه داستان...!!
مکالمه تارا با مهناز جون(زن دایی سهیل) موقع باز کردن کادوها
تارا : چقد تولد خوبیه ، خیلی خوشم اومده، کاش تولد من بود، دارم دیوونه میشم!!! (منظورش از شدت خوشحالی بوده، حرف مامانمو سریع ضبط کرده و خواسته ازش استفاده کنه!)
و مهناز فکر کرده بوده تارا از شدت حرص داره دیوونه میشه!!،
شاخ دراورده بود و با تعجب برای من تعریف کرد ...من خودمم بعد از چند ساعت تازه دوزاریم افتاد که منظور تارا چی بوده!!
مکالمه تارا و ماهک (دختر دختر خالم که 4 سالشه)
تارا: چه تولد خوبیه ها! چقدر داره خوش میگذره!
ماهک: هنوز تموم نشده که!!کیک و کادوها مونده!!
تارا: ااااه !! این بزرگا چقده شام میخورنا!! کیکو بیارن دیگه!
حرفای دخترم و اصطلاحاتی که بکار میبره!
-مامان بیکار شدی برام نقاشی بکش.
- باشه عزیزم
-بعدشم بیکارتر شدی برام حباب درست کن!
با هم صحبت میکردیم یه دفعه بغلش کردم و شروع کردم به قلقلک دادنش ، گفت : قرار نبود این کارو بکنی!!
کنار هم دراز کشیده بودیم و من از فاصله خیلی نزدیک نگاش میکردم ، گفت:
- مامان گوشتو بیار!!
گوشمو بردم نزدیک ببینم چی میگه؟! با صدای آروم آروم گفت:
-چقد دماغت گندس!!!
من بیچاره
گفتم دماغ کی دیگه گندس؟
- بابایی ، بابا بهنام ، مامان فاطمه
پس دماغ کی کوچیکه؟
- من! ، ماهک ، بهراد
تو خونه هی راه میرفت و سردرگم بود ، گفتم مامانی چیکار میکنی؟
- میخوام یه چیزی بردارم، یه چیز خاصیه !!!
با بهنام میرقصیدن و بهنام سلطان قلبها رو میخوند، سلطان قلبم تو هستی تو هستی ...تارا گفت:
- تو ذهنم هستی افتادم !!(یعنی تو ذهنم یاد هستی افتادم!!منظورشم هستی مامان نوشین بود که همیشه عکساشو باید ببینه!) ![]()
چند تا عکس
تو اتاق عمو محمد در حال نقاشی

اینم یه دختر خوب که نه تنها دیگه تو صندلی ماشینش میشینه بلکه دیگه اصلآ حاضر نیست جای دیگه ای بشینه
قربون خواب زیبات عزیزم![]()

امروزم که تا ظهر خونه بودیم و ظهر رفتیم گود فادر نهار خوردیم و بعد رفتیم کارتینگ ، تقریبآ 3 ساعتی اونجا بودیم، تارا عاشق اونجاس و اینبار خیلی دلش میخواست سوار بشه ، تا رسیدیم گفت " تو بشین منو بغل کن بعد رانندگی کن" دلم براش سوخت که هنوز اجازه سوار شدن نداره ولی با کلاه ایمنی کنار ماشین عکس گرفت و بعدم بردمش بازی کامپیوتری و بیلیارد و فوتبال دستی کلی کیف کرد ، پرتاب دارت هم بازی کرد و راندا آخر زد به مرکز دایره ، صدای هیجان انگیز دستگاه که اومد از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه!!! خوش گذشت و الان هممون خسته ایم، ولی من امشب باید آپ کنم!





و یه خبر عالی !!بالاخره بعد کلی دردسر adsl ما ردیف شد و الان بنده دارم حالشو میبرم...![]()
کلاس رانندگی هم که در حال انجامه...
خیلی پست طولانی شد ببخشید دیگه !! اینم بگم که یه سری همه پست رو آماده کردم ولی سیو نکرده بودم یهو تارا کامپیوترو خاموش کرد
و من دوباره همه رو ردیف کردم![]()
روز و شبتون خوش![]()