
این روزا تارا سرگرمیش کار کردن با قیچی کوچولوها و رنگها و چسبهای تزیینیه ، میگه بیا کار دستی درست کنیم و هی کاغذ خورد میکنه و میچسبونه بهم...

اینم یه کارمون

و علاقه شدیدی به نوشتن درس پیدا کرده میگه اینا مشق نیست!!درسه!!
بعدم میاره که بهش نمره بدم.اینم دست خط تارا، مثل خطهای کتیبه ای میمونه!!
ولی مطمئنم بزرگ شه خیلی خوش خط میشه چون خودکار رو کاملآ با تسلط میگیره و خطها رو با اختیار خودش میکشه نه اینکه فقط خط خطی کنه.

داشتم حاضرش میکردم دیدم سرده دو تا جوراب شلواری تنش کردم ، با تعجب گفت "مامان این جوراب شلواری ها رو، روهم روهم تنم میکنی که مسخره بازی میشه!!!![]()
با مامانم تلفنی صحبت میکنه " مامان اکرم من میام خونتون چیزای خیلی مختلفی برام بخر!! من انقدر با تو کار دارم ، مامان سارا فکر میکنه کار ندارم هی میگه قطع کن!!
من در موردای مختلفی با تو کار دارم!!"
کارتهای بهنامو از کیفش در میاره و برای اینکه به ما بقبولونه که اینا مال خودشه میگه " ایوای بابا ببین رو این کارت نوشته دخترونه!!
این مال منه تو اشتباهی گذاشتی تو کیفت!"
کلمه هایی که اشتباه میگه :
آبنبات = آدابد ات – آبتادات
فشن = خشن
فین = فینگ
اصلآ = اصگآ

شنبه که رفته بودیم جام جم، تو بوف رژین و مامان سمیرا رو دیدیم، واقعآ نازه این رژین گارفیلدشم همراش بود![]()

روز دوشنبه تارا رو به خواسته خودش بردم مهد ماه نی نی ، واکنشش بد نبود ولی خیلی هم علاقه نشون نداد ، در نهایتم چون مسیرش یه کم برام سخت بود روز سه شنبه بردمش مهد نزدیک خونمون ، اونجا هم نسبتآ بد نبود ، تارا فقط موقع خمیر بازی و لگو و خوردن شکلات و میوه باهاشون سر کلاس بود و به محض اینکه اینا تموم میشد میومد بیرون
موقع کتاب خوندن هم گفت " من ووصله ندارم دیگه بریم خونمون!" خلاصه نسبت به اردییبهشت که برده بودمش بد نبود که عالی بود
برگشتیم و امروز که رفتیم از همون اول گریه کرد که بریم و نیمساعتی ادامه داشت ، مدیر مهد گفت شما تارا رو بدبد به مربی و برید بیرون تا نیمساعت دیگه!
و کیف منو نگداشتن که اگه خیلی بی قراری کرد نشونش بدن و بگن مامانت الان میاد رفته خرید!
بعد از حدودآ 25 دقیقه که مربی رو کلی پنجول کشیده بود !!
آروم شده بود ، ولی بازی نکرده بوده فقط نشسته بوده یه گوشه و کیف منم تو بغلش!!
وقتی من مثلآ برگشتم (آخه تموم وقت تو حیاط مهد بودم) صداش کردن مثل یه موش مودب با کیف من اومد بیرون، بچه ها بی اندازه دنیای پیچیده ای دارند که ما نمیتونیم از ظاهرشون درک کنیم، چون وقتی اومد پیشم گفت " مامان من یه عالمه بازی کردم ، بازیهای مختلف، کیف تو رو برای اینکه گم نشه بردم پیش خودم! بغل مربی بودم گریم تموم شد ، فقط اولش گریه کرده بودم!!" میخواست خیال منو راحت کنه که بش خوش گذشته و بچه قوی ای هم هست! قربونت برم که اینقدر ماهی عزیزم .![]()

در مورد علاقه تارا به طراحی ماشین تو پست قبلی گفتم...اینم نمونه کارشه بالایی رو بابا بهنام داشت میکشید پایینی رو هم تارا کشیده به تقلید از بابا بهنام![]()

اینم یه نقاشی از تارا که دو روز پیش کشیده

این رنگ آمیزی مربوط به ۲ سال و ۱۱ ماهگی تاراس که بعنوان اولین رنگ آمیزی تمیزش نگهداشتم

و من اینروزها مشغول رانندگی و لذت بردن از شیوه ترافیک شهر هستم،
هر لحظه اش برام هیجانه، موتورها ، ماشین ها هر کدوم به نوعی و عابرینی که احساس میکنند کامیون هستند و من باید مراقب خودم باشم!!!
امیدوارم بزودی مسلط بشم!
این روزا خیلی بیشتر از قبل دارم بزرگتر شدن و عاقل تر شدن تارا رو حس میکنم...
پنج شنبه گذشته رفتیم سرزمین عجایب ، موقع سوار شدن هواپیما منم دنبالش رفتم ولی گفت : تو سوار نشو خودم تنهایی میشینم! من که باورم نشد و گفتم حتمآ گریه میکنه، ولی نشست و کلی هم از اون بالا دست تکون میداد و بلند میگفت"سلاااااااامممممم" بعد که بازیهای دیگه رو انجام داد گفت میخوام خودم تنهایی سوار قطار بشم!!!
اینو دیگه هیچ جوره باور نمیکردم! تارا یه مدت بود قطار رو از دور هم نگاه نمیکرد (تو پستهای قبلی گفته بودم که خیلی واکنش نشون میداد به هر چیزی!!از نورهای رنگی داخل تونل هم خوشش نمیومد) خلاصه سوارش کردم و در کمال ناباوری من و بهنام ، تا آخرش فقط لذت برد!!
خلاصه دخترمون خانومی شده برای خودش و کم کم داره حساسیتهای زیادی شو کم میکنه و بهتر ارتباط برقرار میکنه... جدیدآ میگه " منو ببر مهد کودک ، روزایی که تولد بود خودتم بیا ولی روزایی که تولد نبود تو برو خودم میمونم" ! هنوزم نسبت به خواننده و ارگ یه کمی حساسه! نمیدونم تو ذهن و خیالش چی میگذره که این حرفا رو میزنه؟؟
!!فقط میدونم عمیقآ به هر موضوعی فکر میکنه و تا خودش موضوع رو برای خودش حل نکنه با اون موضوع کنار نمیاد!! من تارا رو 10 ماه پیش بردم مهد کودک " ماه نی نی " و بعد از 2 هفته دیگه نرفت یعنی موفق نشدم !! و بعد از اون دیگه اسم این مهد رو نیاوردیم ، و هر وقت که حرف میشد فقط کلمه "مهد کودک" رو بکار میبردیم ، اما الان بعد از 10 ماه میگه " مامان منو ببر مهد کودک ماه نی نی " این یعنی تمام این مدت تارا به این مساله فکر میکرده!! و حالا خودش قبول کرده که بره .

تارا با شال و کلاهی که مامان اکرم براش بافته![]()

چند روز پیش بهنام داشت کانالای ماهواره رو عوض میکرد تارا گفت:بابا بذار همین باشه دیگه!!
بهنام : دوست داری این برنامه رو؟؟!!
تارا: آره ه ه ه ه ه !! خچنه دیگه!!(منظورش فشن بود)
نشست با دقت نگاه کرد و اینبار اظهار نظرهاش خیلی بزرگونه تر شده بود:
تارا: بابا از این لباسا برام بخر ، هم لباسش قرمزه هم کفشش هم گردنبندش!!(قربونش برم ست کردن میفهمه)
بهنام : باشه ، برات میخرم...
تارا : بابا این یکی لباسش قشنگه ها فقط دامنش پاره اس!!(مدل دامنش تیکه تیکه بود) ولی برام بخر!
بهنام: حتمآ میخرم برات.
تارا : بابا این یکی پشت لباسش سوراخه !!(بازم مدل پشتش یه حلقه باز بود!) ولی قشنگه برام بخر.
و بهنام داشت از این حرفا هم لذت میبرد هم شاخ در میاورد![]()
تارا با جعبه سنجاق و گل سرهاش ...هم خودشو درست میکنه هم عروسکشو و کلی هم رقصیده با همین تزییناتی که خودش کرده!!

جمعه گذشته ناهار خونه امتیس (دوست خونوادگیمون) دعوت بودیم. تارا و امتیس حسابی بازی کردن و شب هم شام با هم رفتیم آواچی ...بد نبود غذاش
تارا و امتیس در حال حباب بازی و ماشین سواری


چند شب پیش داشتم شام روبراه میکردم که بهنام گفت:برو اتاقشو ببین!!!

بهش گفتم:
- چرا اتاقتو اینجوری کردی؟؟!!
- خب داشتم میرقصیدم!!
- مگه آدم میرقصه باید اتاقش این شکلی بشه؟؟!
- خوب مثل تولدا دیگه!!!گل میریزن!(مثلآ همه این وسایل گل بودن و تارا ریخته رو سر خودش!!)
وقتی از اتاقش عکس انداختم گفت:
- مرسی ! مرسی !
گفتم چرا تشکر میکنی؟ میخوام بعدآ ببینی چقدر اتاقت بهم ریخته بوده!!
گفت: نه !! تو ولواگم (وبلاگم) نذاری ها!! اتاق بهم ریخته که خوب نیست!
خونه مامانم که بودیم مامانم موهای منو بافت و تارا داشت نگاه میکرد طبق معمول گفت موهای منم همینجوری بباف...اینم موهای تارا که مامانم براش بافته![]()


نمیدونم سر چه کاری داشتم باهاش صحبت میکردم...
من: این کاری که کردی کار بدی بود
تارا: این کاری که تو کردی کار بدی بود!!!
من: کدوم کار من بد بود؟؟!
تارا: این که با من دعوا میکنی کار بدیه!!!
من: اینکه تو با کارت منو ناراحت کنی کار بدی نیست؟؟
تارا: حالا تو نگران نباش!!!!
من: 
بهش میگیم دوست داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟ میگه " قبلآ دوست داشتم مهندس بشم ولی الان پشیمون شدم ! دوست دارم عکاس بشم ، دوست دارم طراح هم بشم!! (اینو از بهنام یاد گرفته) لپ تاپ بهنامو میذاره جلوش و طراحی ماشینها رو نگاه میکنه و ساعتها لذت میبره از دیدنشون. وقتی بهنام ماشین میکشه تارا هم بعد از اون میکشه الان عکس طراحیشو ندارم تو پست بعدی حتمآ میذارم![]()

آخر هفته خونه مامانم بودیم ، تارا رو بردم سرزمین سحر آمیز و کلی بازی کرد ..میگه من دختر مامان اکرمم!!و کلی بوسش میکنه و میگه من تو رو خیلی دوست دارم و هزار تا شیرین زبونی دیگه![]()
تارا و ماهک خونه مامانم

تولد عروسکهای تارا خونه مامانم

علاقش بیشتر از همه به بابایی و مامان اکرمه ، بعد هم عمو محمد خیلی دوست داره .![]()
باهاش انگلیسی کار میکنم این رنگ ها رو بلده blue , purple, red , yellow, orange و بلک و از اعضای بدن , eye, hand ,hair, cheek eyebrow رو بلده ![]()
موقع گوش کردن آهنگ هر آهنگی که غمگین باشه میگه " چرا آهنگ ایرانی اومده؟؟! یه آهنگ شاد بیار!" ![]()
عاشق آهنگ womanizer بریتنی هست و فقط آهنگای شاد رو دوست داره .![]()
مثل من و بهنام از سریال وحشت داره
و سریع میگه " مامان چرت و پرت داره نشون میده بیا کانالو درست کن!"![]()
اینم از این پست ما...سعی میکنم بزودی برگردم
برای همه اونایی که بیمارن آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم همیشه زندگیتون پر از گرمی و صمیمیت باشه![]()
پی نوشت دوشنبه ساعت ۱۱:۳۰ صبح: امروز ساعت ۷ صبح رفتم آموزشگاه و امتحان شهری رو قبول شدم
هفته پیش آیین نامه رو قبول شدم ولی شهری به بار دوم کشید که امروز بود
باید از خونواده بهنام تشکر کنم که با حوصله و علاقه از تارا مراقبت کردن تا من به کلاسهام برسم
فکر میکنم تا ۲ سه هفته دیگه گواهینامم بیاد .بالاخره داستان گواهینامه گرفتن من در کمتر از ۲ ماه به پایان رسید![]()