
اومدم که همه رو غافلگیر کنم
الان همه این شکلین ![]()
که من آپیدم و البته بخاطر غیبت طولانی بار قبل یه عده کلآ فراموشم کردن ![]()
امشب چهارشنبه سوری بود و ما سه نفری رو پشت بوم با کلی فشفشه و پروانه و سیگارت و منور و ...شادی آفریدیم
البته من که ۶ دانگ حواسم به تارا بود
ولی بهنام حسابی بچه شده بود و بازی میکرد![]()
ADSL مون قطع شده
چون قراردادمون ۳ ماهه بود ...حالا که راضی بودیم و کلی باهاش لذت بردیم اینبار ۱ ساله اش میکنیم ![]()
یکی دوتا از چهارشنبه سوریمون عکس دارم چون شارژ باطری دوربین تموم شد عکس زیاد نگرفتم و بخاطر دایال آپ بودن الان نمیذارم ولی بعد از وصل شدن ADSL میذارمشون![]()
خونه تکونی هنوز ادامه داره
سبزه مون ۱۰ سانت شده
امسال با تارا گندم خیس کردیم ولی خراب شد منم دوباره عدس خیس کردم و این یکی رشد کرد تارا هر روز بهش آب میده و رشدشو چک میکنه
شدیدآ منتظره عید بشه و کادویی که قولشو بهش دادم بگیره! براش یه عروسک Baby born خریدم امیدوارم خوشش بیاد ![]()
میدونم زیاد دارم از این شاخه به اون شاخه میپرم ولی دوست دارم بنویسم...تا چند ماه پیش هر وسیله بازی رو یا هر چیزی که بنظرم برای تارا مناسب بود بدون اینکه خودش به اون چیز علاقه مند بشه براش میخریدم ...یا بدون اینکه خودش بخواد میبردمش مکانهای بازی و گردش...ولی بعد از ۳ سالگی تارا احساس میکنم یه کم باید بیشتر دقت کنم! لازمه خود تارا برای داشتن بعضی چیزا احساس نیاز کنه یعنی علاقه مند باشه و بخواد که اون چیز رو داشته یاشه الان مدتیه وقتی چیزی رو میخواد براش توضیح میدم که تو تازه فلان وسیله رو خریدی یا هنوز به اندازه کافی ازش استفاده نکردی و تو خرید بعدی اینو برات میخرم...یا یه مناسبتی رو بهش میگم و وعده اون روز رو بهش میدم و البته حتمآ به قولم عمل میکنم...اینطوری تارا بیشتر و بهتر از وسایلش استفاده میکنه یا تو گردش بیشتر بهش خوش میگذره...اگه شما هم نظری یا تجربه ای دارین حتمآ بهم بگین![]()
خوب ...من این کارای قبل از رسیدن عید رو خیلی دوست دارم در واقع تا لحظه سال تحویل رو خیلی دوست دارم ولی از بعدش بیزارم!!!از دیدارهای سالی یکبار که بیشتر احساس میکنم مزاحمشون شدم تا ...
فامیل و دوستانی رو که در طول سال رفت و اومد داریم که بازم دوست دارم ببینمشون کلآ عاشق رفت و اومدم ولی بدون تشریفات ناهار و شام که متاسانه فامیل من شدیدآ اهل تشریفات و چند نوع غذا و ...هستن سفره هفت سین رو خیلی دوست دارم و خیلی مشتاقم تو اون لحظه کنار هم باشیم و بهم عیدی بدیم و همو ببوسیم و با هم دعا کنیم برای همه مردم که خوشبخت باشن و خوب باشن![]()
من اصلآ آدم د*ینی و ...نیستم ...ولی از وقتی تارا کمی حرف زدنو یاد گرفت بهش یاد دادم دعا کنه چون به وجود یه نیروی ماورایی شدیدآ معتقدم البته شاید تارا در آینده طرز فکرش خیلی با من متفاوت باشه ...دوست دارم چیزایی رو که بهش میگم و اونم عینشو تکرار میکنه بنویسم که بعدها بخونیم
"خدایا همه بچه ها بخندن...مامان و بابا شون پیششون باشن...بغلشون کنن ...دوسشون داشته باشن... همه خوشحال باشن...همه با هم مهربون باشن" تارا دستاشو میاره بالا و اینارو میگه ...البته نه با لحن غمگین بلکه کاملآ با انرژی ...و من کیف میکنم که دختر کوچولوم اینقدر زیبا دعا میکنه![]()
آرزو میکنم همه خوشبخت باشن ...امیدوارم صحنه های ناراحت کننده ای که تو شهر ما به وفور به چشم میاد و نمیذاره آدم از زندگیش لذت ببره همه از بین برن و تک تک آدما نه در بهترین شرایط!! بلکه لا اقل در ابتدایی ترین شرایط استاندارد یک جامعه! زندگی کنن
سال نو پیشاپیش مبارک ... در اولین فرصت با سفره هفت سین(یادگاری) میام![]()
![]()
![]()
بالاخره بعد از ۳۶ روز اومدم!
خیلی طولانی بود ...اول دلیل این غیبت رو بگم!! از وقتی که adsl مون وصل شد براحتی میرفتم تو سایت baby tv
و بازیهاشو برای تارا میاوردم ...بعد از چند بار بازی، تارا شروع کرد به دستکاری کامپیوتر بیچاره و هر دکمه ای رو دوست داشت میزد و هر جا دلش میخواست کلیک میکرد!! تا میگفتم چیکار میکنی؟ میگفت " دارم کارای شرکتو انجام میدم! الان خیلی کارم زیاده ، وقتی تموم شد تو بیا!!" خلاصه حرفای خودمو تحویل خودم میداد
تا اینکه یه شب اومدم دیدم کلآ سیستمو مرخص کرده!!
و مجبور شدم تموم ساعاتی که تارا بیداره کامپیوترو قطع کنم تا هم بدونه که این کارش باعث شده که دیگه baby tv نداره و هم بیشتر از این بهم نریزه. حالا که فهمیده کارش اشتباه بوده روزی ۳۰ -۴۰ دقیقه با کامپیوتر بازی میکنه و خیلی خودشو کنترل میکنه که خرابکاری نکنه![]()
تو این مدت خوشبختانه همه چیز خوب بوده ، مهمونی ، سرزمین عجایب، خرید و ...دو تا سالگرد هم داشتیم یکی خوب
و یکی بد ترین اتفاق زندگی من![]()
تو بهمن ماه سالگرد عروسیمون بود
، وارد هفتمین سال زندگی مشترکمون شدیم، در موردش حرف زیاد دارم ولی نه اینجا! این دسته گل بهنام برام خرید،عکس کارتش با مزه بود خوشم اومد ، تارا هم بلافاصله گفت"مامان بابا برامون!! گل خریده!!"
تو اسفند سالگرد فوت بابام بود...
یادش همیشه سبز
امسال بعد از 15 سال بیشتر از تمام سالهای قبل دلم می خواست باشه! مطمئنآ اگه بود همه چیز رو به بهترین شکل هدایت میکرد و تو زندگی هممون تاثیر عالی میذاشت...افسوس که بخاطر بی سواد بودن یه دکتر احمق خیلی ناگهانی برای همیشه از پیشمون رفت ...با بهنام و تارا گل بردیم براش ...همیشه به تارا میگم اینجا" پارک سنگی "هست ، اینو اولین بار که تارا پرسید اینجا کجاس؟ مامانم به تارا گفت و منم همینو میگم! چقدر دلم میخواد از خیلی آدما و خیلی مسائل برای تارا بنویسم ، ولی نه اینجا!!!!شایم بعدها بنویسم! بگذریم ...
از حرف زدنای تارا که دیگه نمیدونم چی بگم ؟؟واقعآ شما اگه تو موقعیت من بودید(مکالمه زیر رو میگم) چیکار میکردید؟؟!!
مکان : اتاق پرو یک مغازه که توش افراد مختلف حضور دارند!
(من و تارا داخل اتاق پرو هستیم و من دارم چند تا شلوارو امتحان میکنم...)
من: تارا بنظرت این شلوار تو تنم قشنگه؟![]()
تارا : (با صدای بلند!!) مامان خییییلی تپل شدی !! خیلی زشت شدی با این شلوار!!![]()
![]()
![]()
من: یوااااااشششششش!!!!عزیزم بلند نگو که !!![]()
تارا: (بازم با صدای بلند)آخه خیلی زشت شدی، تو رو خدا ورزش کن ![]()
، خیلی بدم میاد ، خیلی (مکث) خیلی!!
صدای خنده مردم میشنیدم...![]()
بابا شماهایی که منو دیدین من اینقدر وحشتناکم؟؟؟؟!!!!بخدا اینقدر نیستم دیگه!!!![]()
شبش تو خونه بغلم نشسته بود
تارا: مامان شک* م ت چقدر گنده شده ببین من چقدر شکمم صافه!!![]()
من : (بکلی نا امید شدم)...من خودمم بکشم که شک *مم مثل تو صاف نمیشه فسقلی!!![]()
جدیدآ از کنار من که رد میشه میگه "قربون اون صورت خوشگلت برم"!!! و جمله های این تیپی دیگه...
چند روز پیش اصرار داشت لباساشو عوض کنه و آستین کوتاه بپوشه، بهش گفتم صبر کن تابستون شه ، با یه بلوز کوچولو و یه شلوار کوچولو میری بیرون. خیلی سریع با یه لحن شیطونکی گفت " لباس ل *ختی یعنی؟؟؟"
تا چند وقت پیش عاشق موی بلند بود، حالا میگه " باید موهامو کوتاه کنم که دیگه توی لباسم گیر نکنه گردنم عرق کنه!"


همچنان عاشق کسرا است
و میگه مامان بنظر تو من بزرگ شدم عروس شدم کسرا دوماد بشه؟؟؟ هنوز مفهوم عروسی رو خوب نمیدونه ولی حدس میزنه که باید یه پسری که تارا هم دوسش داره دوماد باشه!!!حدسش درسته البته !
تارا: مامان تو دوباره عروسی کن !
من: دوباره؟؟با کی؟؟
تارا: با بابا
من: ما که عروسی کردیم عزیزم!
تارا: دوباره عروسی کنید، آخه دوست دارم منم باشم تو عروسیتون!! ![]()
![]()
الگوش تو دخترا هم شمیم (دختر دایی کسرا) هست که 10 سالشه.
و داستان باکتری و میکروب که تاثیر عالی بر غذا خوردن و حرف شنوی تارا گذاشته!!! ![]()
دو هفته ای هست تارا صبح تا شب با میکروبها و باکتریها صحبت میکنه!! شروعش هم از مسواک و شستن دست بعد از رسیدن به خونه بود که من بهش میگفتم الان میکروبا از بین میرن و ...تارا هم خیلی کیف میکرد که اونا از بین میرن ، خلاصه کم کم بهشون وابسته شد !!
و حالا صبح تا شب باید صدامو کلفت کنم و بشم میکروب و باکتری ، شبها هم نوبت بابا بهنام میشه!!
تارا: بادکریا (باکتری ها) ببینید من صبحونمو میخورم که شما ها رو کوچولو کنم!!
من(باکتری): ما خودمون کوچولو هستیم! ها ها ها
تارا: خوب ، کوچولو ترتون میکنممممم!!![]()
تارا : بادکریا ببینید من به مامانم کمک میکنم ، اتاقمو بهم نمیریزم
من(باکتری): بهم بریز، کار بد کن ، دوست ما باش!
تارا: من اصگآ نم (اصلآ هم) شماها رو دوست ندارم ، مامانمو دوست دارم
من(باکتری): تارا بنظر تو چرا ما اینقدر کار بد دوست داریم؟؟
تارا : خوب باکتریین دیگه!!!
ما آاااااادمیم !
در ادامه همون لباس ل *ختی پوشیدنش داشت با باکتریا صحبت میکرد:
تارا: بادکریا (باکتریا) ما آدما الان باید لباس گرم بپوشیم ، ولییییییی تابستون شه یه لباس آستین کوتاه با یه شلوارک آستین کوتاه می پوشیم، (بعد از یه مکث کوتاه) ل*ختی دیگهههههه!!(لپ کلامو براشون گفت!!
) ، شک *م آدم میاد بیرون، مثل مایه (منظورش مایو بود
)!!
یه ظرف پر از کنجد رو برداشت و گفت مامان میخوام بخورم!!! منم ذوق کردم که پس دکترا راست میگن بچه خودش علاقه مند میشه و میخوره
!!! اما دریغ از یه کنجد که بره تو دهن تارا !! همراه با گوش کردن آهنگ زیبای" ریانا " رقص کنان کنچد ها رو روی زمین میپاشید و لذت میبرد ! بعد اسمارتیز اضافه کرد و بعد مداد رنگی و ...و بعد توشون کلی غلطید!! و بعد از تموم شدن کارش بنده نیمساعت جارو برقی میکشیدم!! اینجاست که میفهمم بهنام راست میگه رو فرشی لازمه!! اما از دیدن این صحنه ها کلی خندیدم و البته همشو فیلمبرداری کردم.


میگه " منو ببر کلاس باله ، من که مهدکودک دوست ندارم! چرا منو بردی مهد کودک؟؟ من فقط باله دوست دارم!! "
دائم میگه " من یه عالمه پسر دایی دارم، کسرا پسر داییمه، ایلیا به اون کوچولویی پسر دایی منه!!! بچه دایی سهیل که تو شک م مهناز جونه ، اونم پسر دایی منه!! همه پسر دای منن!! "
دیگه از حرفا و کارای تارا بگذرم که تمومی نداره، فقط بگم که عاشقشم، نگرانشم، ... دلم میخواد بتونم درست تربیتش کنم ، دوست دارم از لحظه لحظه هاش بهترین استفاده رو ببره و هیچوقت افسوس گذشته ها رو نخوره![]()