
اینم بچه های گل و خوشگلی که تو قرار وبلاگی بودن یکی دو تا از بچه ها نیستن!!نمیدونم چرا عکس ازشون نداشتم!!
ولی از دیدن همگی بسیار خوشحال شدم![]()
و اینا هم عکسای تارای گلم تو کیش
از اونجاکه اخلاق تارا دستم اومده و فهمیدم که اگه پیشاپیش راجع به موضوعی باهاش صحبت کنم حتمآ موقع مواجهه باهاش واکنش شدیدی نشون میده (مثل مهد کودک یا تولد رفتن که از قبل براش توضیح میدادم و اونم حسابی یه حالی بمون میداد!!!!) اینبار راجع به هواپیما هیچی بش نگفتم و تو فرودگاه هر چی پرسید کجا میریم؟ گفتم میریم بگردیم! با هم خوش بگذرونیم! و همین طوری به هواپیما رسیدیم و تارا هیچ واکنشی جهت مقابله نشون نداد
اینم یه نکته اس که من در مورد تارا کشف کردم ...
ساحل اسکله

و پیرو همین قضیه یه اشتباه بزرگ کردم و اون اینکه قبل از سف بش گفتم داریم میریم کیش که دریا داره ساحل داره.... و بیچارگی خودمو رقم زدم!! از لحظه ای که از هواپیما اومدیم پایین بدون وقفه میگفت "چرا نمیرسیم ساحل؟" "پس کی میرسیم ساحل؟" و تو ۱ ساعتی که برسیم هتل و یه استراحت ۱۰ دقیقه ای کنیم این جمله ها همراه گریه تکرار میشد تا رسیدیم ساحل![]()
رستوران کنار اسکله

روز اول رفتیم ساحل مرجان و از اونجاییکه ساحلش خیلی سفید رنگه و تارا هم خیلی حساسه که پاهاش ماسه ای نشه به محض اینکه از دور ساحل رو دید گفت "مامان چه ساحل تمیزیه اصلآ ماسه هاش قهوه ای نیست همش سفیده"![]()
باغ پرندگان


از نمایش دلفینها و گراز آبی خیلی خوشش اومد و براشون دست میزد و بلند هورا میکشید...
عکسی از تارا در اونجا ندارم!!![]()
هتل ارم

بقیه سفر رو عالی بود...تو مرکز خرید اصلآ اذیت نشد چون هم کالسکه شو برده بودم و هم عاشق خریده فرقی نمیکنه برای خودش یا دیگری !![]()
بازار پردیس

اینبار تو سفرمون یه عکاس هم داشتیم!!تارای گلم از من و بابا عکس میگرفت کاملآ حرفه ای و بدن نقص![]()
در تمام مدت سفر تارا وقتی میخواست بریم ساحل میگفت "بریم شمال"!! و هنوزم که هنوزه میگه مامان چقدر خوش گذشت رفتیم هتل و بعد رفتیم شمال!!(منظورش از هتل =کیش و از شمال = ساحل) و هر چی توضیح میدم فایده نداره...بالاخره متوجه میشه جریان چی بوده![]()
زمین بازی بازار ونوس


و یک موفقیت بزرگ هم کسب کردم که اون هم در ادامه همون مواجهه شدن تارا به صورت ناگهانی با مسائل هست!! با توجه به شکست هایی که برای مهد رفتن تارا داشتم اینبار بدون هیچ مقدمه ای تارا رو بردم سر کلاس ژیمناستیک و تارا برخوردش عالی بود و عاشق کلاس شد و من هم ثبت نام کردمش!
حالا دخترم دو روز در هفته میره کلاس![]()
شب و روزتون خوش![]()
سلام
مدتهاست میخوام یه آهنگ بذارم برای وبلاگ ولی از اونجاییکه آهنگی که مد نظرم بود کدش رو هیچ جا پیدا نمیکردم بدون آهنگ مونده بودیم!!امروز یه سری به کدها زدم و گفتم یه آهنگ که دوست دارم رو بذارم تا سفارش کد آهنگ مورد نظرمو بدم! اول دنبال یه آهنگ شاد بودم که به وبلاگ تارا بخوره ولی چشمم به معجزه خاموش داریوش افتاد و نتونستم نذارمش...فوق العادس...گفتم بذارمش اینجا تا خیلیها که اعتقاد دارن "داریوش دیگه داریوش نیست"!!!!!! ببینن که داریوش خیلی داریوشه!!!!!فقط برای چند روزی این آهنگ دارم...
سفارش آهنگ ریلکس با صدای میکا رو میدم و اگه کدشو برام درست کنن میذارمش اینجا! هم خودم و هم تارا عاشق این آهنگیم...و شاد هم هست و به وبلاگ تارا میاد.
تولدمه
۲۹ سالم تموم شد...حس عجیبی دارم که پا به ۳۰ سالگی گذاشتم یه مقدار میترسم!!!
جشنی نگرفتم ولی احتمالآ بهنام یه برنامه کوچولویی برای شب داره و میریم بیرون

اول شب هم یه مراسم کوچولوی شمع و فشفشه و ...که تارا هم کیف کنه...
پست بعدی با خاطرات قرار وبلاگیو و سفر کیش برمیگردم.![]()
سلام....میدونم که دیگه شورشو دراوردم!!!
خیلی تنبل شدم ، و بیشتر وب میخونم تا اینکه بنویسم...
اینبار کمتر نوشتم و بیشتر عکسای تارای گلمو گذاشتم ، هر روز عشق تر میشه!! بغلم میکنه ، بوسم میکنه، حرفای خوشگل میزنه، از حرفای احساسی گرفته تا قلمبه سلمبه!!
خوب...این پست من از اول فروردین شروع میشه و خاطرات دختر کوچولومو با عکس ثبت میکنه...
سفره هفت سین که تخم مرغهاشو با تارا رنگ کردیم و سبزه رو هم هر روز تارا آب داد و رشدش رو چک کرد.

تارا و هفت سین که روزشماری میکرد که بچینیمش ، چون مال پارسال یادش بود و دائم میگفت کی دوباره میچینیم؟

عیدی تارا که من و بابا بش دادیم.یه بیبی بورن بامزه! که از اونجا که من یکی از اسمهای انتخابیم برای تارا "آوا" بود ولی نهایتآ انتخاب نشد به پیشنهاد بابا اسمشو گذاشتیم آوا ، جای بچه دوممونه!!! تارا صدام میکنه : مامان ، آوا ج+یش کرده بیا!!!! مامان بیا آوا گریه میکنه نمیذاره من بخوابم!!! مامان بیا آوا رو پوشک کن!!! خلاصه بچه دوم شده برامون

سوغاتیهای تارا که دایی حسین براش آورده بود(دایی بابا بهنام) که دوم عید اومدن ایران و ما بالاخره دیدیمشون

یه عکس ناز از عسلکم

آماده برای رفتن به عروسی

تارا و ماهک (سیزده بدر) ، حسسسسسسابییییی کیف کرد، از توپ بازی گرفته تا خاک بازی!
خلاصه روز خوشگذرونی بود براش و هیچی بش نگفتم تا خوب انرژی های مونده رو خالی کنه
، آخراش دیگه نمیدونست چیکار کنه خاک رو برمیداشت میریخت رو موهاش!! و در جواب ما میگفت: مواظبم زمین نریزه، همشو میریزم رو موهام!!!!!! واقعآ دیدنی بود کاراش...

تارا یا به قول مامانم "شمسی خانوم" !!!!![]()

تو عکس سمت چپ تارا مدل شده و من عکسشو کشیدم ، و سمت راستی من مدل شدم ولی نمیدونم چرا تارا عکس یه "قورباغه" خوشگل کشیده؟؟؟!!!!![]()

کیکی که با هم پختیم ، تو همه مراحلش تارا کمک کرده، عروسکاشم آورده کیک بخورن

تمام!!
ما این هفته راهی کیش هستیم ، برگردم زودتر از همیشه خاطرات عزیزکم رو ثبت میکنم.سعی میکنم!![]()
خوش باشید![]()
بزودی میام و خاطرات این روزهای دختر کوچولومو ثبت میکنم.